نامیه

لطفا با بیان نظراتتان فضای گفتگوی دو جانبه را مهیا فرمایید

 
متن کتاب وهابیت از منظر عقل و شرع

کتاب وهابیت از منظر عقل و شرع  

نوشته دکتر سید محمد حسینی قزوینی

 

 



مقدّمه



دروغ پردازى‏هاى وهابیت نسبت به شیعه

چشم‏انداز مذهب شیعه

فصل اول

 

مراجع عظام تقلید و تفکر انحرافى وهّابیّت


نظر امام خمینى قدس‏سره

نظر آیت اللّه العظمى فاضل لنکرانى قدس‏سره

نظر مقام معظم رهبرى

نظر آیت اللّه العظمى مکارم شیرازى

نظر حضرت آیة اللّه العظمى صافى

ارزش و جایگاه وحدت از منظر قرآن و سنّت

على (ع) بزرگ منادى و عامل وحدت

اهمیّت وحدت در عصر حاضر

آیا بحث امامت اختلاف انگیز است؟

دیدگاه شهید مطهّرى

نقطه نظر آیت اللّه العظمى مکارم شیرازى

دیدگاه آیت اللّه العظمى فاضل لنکرانى

نظر امام جمعه زاهدان

راهى که پیامبر اکرم (ص) براى وحدت ترسیم نمود

فصل دوم

 

ریشه‏هاى وهّابیّت در قرون اولیه اسلامى


وهّابیّت در یک نگاه

بنیانگذاران فرقه وهابیت

انتقاد بزرگان اهل سنّت از ابن تیمیّه

عوامل انزواى ابن تیمیّه و علل گسترش مجدّد افکار او

نگاهى گذرا به زندگى محمّد بن عبد الوهّاب

برخورد عالمان اهل سنّت با محمّد بن عبد الوهّاب

پیشگویى رسول گرامى (ص) از ظهور وهّابیّان

کتاب‏هاى اهل سنّت در بطلان عقاید ابن‏تیمیّه

کتاب‏هاى عالمان شیعى در باره ابن تیمیّه

فصل سوم

 

جنایات وهابیت در طول تاریخ


1. قتل و غارت وهّابیّان در منطقه نجد

2. کشتار بى‏رحمانه شیعیان کربلا

3. حمله به نجف اشرف

4. تخریب آثار بزرگان در مکه

5. آتش زدن کتابخانه‏هاى بزرگ

6. تصرف مدینه منوره

7. تخریب قبور طائف و مکه

8. تخریب قبور ائمه بقیع

9. قتل عام مردم طایف

10. کشتار عمومى علماى اهل سنّت

11. قطع مناسبات تجارى با کشورهاى غیر وهابى

12. کشتار حجاج بیت اللّه الحرام

13. کشتار مردم بى دفاع اردن

14. کشتار عزاداران امام موسى کاظم7

15. جنایت‏هاى طالبان وهابى در افغانستان

16. وهابیت و انفجار در اهواز

17. انفجار بزرگ در مسجد تاریخى براثا

فصل چهارم

 

وهّابیّت و خداشناسى


افکار وهّابیّت در ترازوى نقد

نگاهى دیگر به سخنان ابن تیمیّه

فصل پنجم

 

وهّابیّت و تکفیر مسلمانان


نقد نظریّه وهّابیّت، در تکفیر مسلمانان

1. تکفیر مسلمانان مخالف نصّ قرآن است

2. تکفیر مسلمان مخالف سنّت پیامبر (ص)

3. تکفیر مسلمین خلاف سیره پیامبر (ص) است

4. تکفیر مسلمانان مخالف روش صحابه

5 . تکفیر مسلمان مخالف نظریه علماى اهل سنّت

وهّابیّت خود گرفتار تکفیر تندروها

بیانیه هیأت کبار علماء در محکومیت تکفیر

حمله شدید پادشاه عربستان به شیوخ تکفیرى وهابى

مفتى أعظم عربستان عملیات انتحارى در عراق را محکوم کرد

فصل ششم

 

وهّابیّت واتهام بدعت به مسلمانان


18 ـ بدعت شمردن مراسم میلاد رسول (ص)

19 ـ مراسم سوگوارى پیامبران و صالحان

20 ـ درود بر رسول (ص) قبل وبعد از اذان

21 ـ دعا در کنار قبر رسول (ص) به قصد اجابت

22 ـ اهداء ثواب نماز و قرآن به رسول (ص)

23 ـ گرفتن مجالس بزرگداشت براى مردگان

24 ـ اهداء ثواب نماز به اموات

25 ـ آغاز نمودن جلسات با آیات قرآن

26 ـ قرائت قرآن و دعاء، به صورت دسته جمعى

27 ـ گفتن صدق اللّه العظیم بعد از ختم قرآن

28 ـ دست کشیدن به پرده کعبه

29 ـ ذکر با تسبیح

30 ـ جشن تولّد نوزادان و سالگرد ازدواج

نقد افکار وهّابیّت در بحث بدعت

عدم درک معناى صحیح بدعت

ارکان بدعت

بدعت از منظر قرآن

بدعت، در آیینه روایات

بدعت، در روایات شیعه

آیا مراسم بزرگداشت بزرگان دین بدعت است؟

مراسم بزرگداشت موالید پیامبران ریشه قرآنى دارد

پاسخ نقضى به اعیاد ملى در عربستان

فصل هفتم

 

حرمت توسّل به پیامبران و اولیاء


نقد افکار وهّابیّت در حوزه توسل

الف: توسّل به پیامبران ریشه قرآنى دارد

ب: توسّل به حضرت قبل از بعثت

ج: توسّل به رسول (ص) بعد از بعثت



لینک دان لود فایل pdf کتاب:

http:/www.valiasr-aj.com/lib/vahhabi.pdf

 


وهّابیّت از منظر عقل و شرع




دکتر سید محمد حسینى قزوینى

مؤسسه تحقیقاتى حضرت ولى عصر (عج)



الحمد للّه ربّ العالمین

والصلاة والسلام على سیّدنا محمّد وآله الطاهرین

مقدّمه

اندیشمندان اهل سنّت از دیر باز، نگاهى نقّادانه به فرهنگ و معارف شیعى داشته‏اند، همواره پرسش‏ها و شبهاتى را مطرح مى‏کردند که این رویکرد با ظهور وهّابیّت در شبه جزیره عربستان، روند فزاینده‏اى به خود گرفته به‏ویژه آن که پس از پیروزى انقلاب پرشکوه اسلامى ایران با روش‏هاى مدرن و با استفاده از رسانه‏هاى عمومى اینترنت و ماهواره در سطح وسیعى گسترش یافته است.
این تهاجم‏ها در سال‏هاى اخیر گسترش چشم‏گیرى داشته به گونه‏اى که از مردم عادّى تا استادان، دانش‏جویان و دانش‏آموزان و حتّى روحانیّان کاروان‏هاى حج را هم در بر گرفته است.
گرچه بیشتر این شبهات، افترا و دروغ و یا جهل و نادانى است، ولى این مسئله، مسئولیّت استادان و دانش پژوهان را در پاسخ‏گویى نمى‏کاهد؛ چرا که مخالفان مکتب اهل‏بیت علیهم‏السلام هرگز تصوّر نمى‏کردند که ملّت ایران بتوانند با پشتوانه فرهنگ غنى شیعه، این گونه به صحنه بیاید و با دست

(5)

 


خالى، ولى با قلبى آکنده از ایمان و عشق به اسلام و تشیّع، طومار حکومت تا دندان مسلّح را ـ که از هر سو مورد حمایت‏هاى بى‏دریغ شرق و غرب قرار مى‏گرفت ـ براى همیشه درهم بپیچد و به جاى آن، حکومت اسلامى را بر پایه فقه شیعه تأسیس نماید.

دروغ پردازى‏هاى وهابیت نسبت به شیعه:

مخالفان مکتب اهل‏بیت علیهم‏السلام و طالبان زر و زور با گسترش فرهنگ تشیّع، موقعیّت خود را در خطر مى‏بینند. از این رو، با تألیف کتاب‏هاى ضدّ شیعىِ سراسر از تهمت و دروغ، سعى در مخدوش کردن چهره نورانى مذهب شیعه را در سطح جهانى دارند.
به نمونه‏هایى از سخنان بى‏پایه وهّابیّت توجه کنیم:
1. ابن تیمیّه نظریّه پرداز برجسته وهّابیّت مى‏نویسد:
الرافضة لم یدخلوا فی الإسلام رغبة ولا رغبة، ولکن مقتا لأهل الإسلام(1)؛ هدف شیعیان از مسلمان شدن نابود کردن اسلام بوده است.
والیهود لا یرون على النساء عدّة وکذلک الرافضة(2)؛ زنان شیعه همانند زنان یهود عده نگه نمى‏دارند.
والیهود یستحلّون أموال الناس کلّهم وکذلک الرافضة(3)؛ شیعیان همانند یهود اموال دیگران را بر خود حلام مى‏شمرند.


(1) منهاج السنّة، ج 1، ص 23.
(2) همان، ص 25.
(3) همان، ص 26.
(6)

 


 


2. ابراهیم سلیمان جبهان، نویسنده مصرى مى‏نویسد:
إنّ نکاح الأمّ عندهم هو من البر بالوالدین، وإنّه عندهم من أعظم القربات(1)؛ شیعیان ازدواج با مادر را یک نوع نیکى به پدر و مادر مى‏شمارند و از بزرگ‏ترین وسیله‏هاى تقرّب به خداوند متعال مى‏دانند.
3. دکتر عبداللّه‏ محمّد غریب دانشمند مصرى در کتاب سراسر دروغ و تهمت خود «وجاء دور المجوس» مى‏نویسد:
إنّ الثورة الخمینیّة مجوسیّة ولیست إسلامیّة، أعجمیّة ولیست عربیّة، کسرویّة ولیست محمّدیّة(2)؛ نهضت [امام [خمینى، یک نهضت مجوسى، عجمى و کسروى است، نه نهضت اسلامى، عربى و محمّدى.
نعلم أنّ حکّام طهران أشدّ خطرا على الإسلام من الیهود، ولاننتظر خیرا منهم، وندرک جیّدا أنّهم سیتعاونون مع الیهود فی حرب المسلمین(3)؛ مى‏دانیم که خطر حاکمان تهران بر اسلام از خطر یهود بر اسلام، سخت‏تر است و از آنان هیچ امید خیرى انتظار نمى‏رود و نیک مى‏دانیم که آنان به‏زودى با یهود، هم‏داستان شده و به جنگ مسلمانان خواهند آمد!
4. دکتر ناصر قفارى در رساله دکتراى خود که اکنون کتاب درسى دانشگاه مدینه است، مى‏نویسد:


(1) تبدید الظلام، ص 222.
(2) وجاء دور المجوس، ص 357.
(3) همان، ص 374.
(7)

 


 


أدخل الخمینى إسمه فی أذان الصلوات، وقدّم إسمه حتّى على إسم النبیّ الکریم، فأذان الصلوات فی ایران بعد استلام الخمینى للحکم وفى کلّ جوامعها کما یلى: اللّه أکبر، اللّه اکبر، خمینى رهبر، أی الخمینی هو القائد، ثمّ أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه(1)؛] امام[ خمینى، نام خود را در اذان نمازها داخل کرده و حتّى نام خود را بر نام پیامبر نیز مقدّم نموده است. در ایران، اذان در نمازها بعد از اعلام [امام [خمینى به عنوان حاکم ایران و حاکم همه جوامع [مسلمانان [چنین است: اللّه‏اکبر، اللّه‏اکبر، خمینى رهبر یعنى خمینى پیشواى ماست، سپس [مى‏گویند: [شهادت مى‏دهم که محمّد فرستاده خداست!
جاى بسى شگفتى است کتاب‏هایى که بر ضدّ جنایات صهیونیسم در فلسطین اشغالى نوشته مى‏شود، بسیار کمتر از کتاب‏هایى است که بر ضدّ شیعه تألیف مى‏گردد.
5. در حجّ سال 1381، ده میلیون و 685 هزار جلد کتاب به 20 زبان زنده دنیا که غالبا بر ضدّ شیعه بوده از سوى دولت سعودى در میان زائران خانه خدا، پخش شده است(2).

چشم‏انداز مذهب شیعه:


یکى از انگیزه‏هاى تهاجم وسیع وهّابیّت بر ضدّ مذهب اهل بیت علیهم‏السلام ، به سبب ترس و وحشت آنان از گسترش این فرهنگ برخاسته از سنّت

(8)

 


راستین محمّدى مطابق با قرآن در میان جوانان و دانشمندان تحصیل کرده است. براى روشن شدن مطلب به نمونه‏هایى از گرایش به مذهب شیعه اشاره مى‏کنیم:
1. دکتر عصام العماد، فارغ التحصیل دانشگاه «الإمام محمّد بن سعود» در ریاض و شاگرد بن باز (مفتى اعظم سعودى) و امام جماعت و خطیب جمعه یکى از مساجد بزرگ صنعاء و از مبلّغان وهّابیّت در یمن که کتابى نیز در اثبات کفر و شرک شیعه تحت عنوان «الصلة بین الإثنى عشریّة وفرق الغلاة» نوشته و به دنبال تحقیق و بررسى، با فرهنگ نورانى تشیّع آشنا شد و از فرقه وهّابیّت دست کشید و به مذهب شیعه مشرّف گردید.
وى مى‏نویسد:
«وکلَّما نقرأ کتابات إخواننا الوهّابیّین نزداد یقیناً بأنّ المستقبل للمذهب الاثنى عشرى؛ لأنّهم یتابعون حرکة الانتشار السریعة لهذا المذهب فى وسط الوهّابیّین وغیرهم من المسلمین»(1)؛ با مطالعه کتاب‏هایى که وهّابیّت در سال‏هاى اخیر نوشته‏اند، بر یقین ما افزوده مى‏شود که تنها مذهبِ آینده، همان مذهب شیعه امامیّه است؛ زیرا آنان دنبال انتشار وگسترش سریع این مذهب در جوامع وهّابى و سایر مسلمانان مى‏باشند.
سپس از قول شیخ عبد اللّه الغُنیمان استاد «الجامعه الإسلامیّه» در مدینه منوّره نقل مى‏کند:
إنّ الوهّابیّین على یقین بأنّ المذهب (الاثنى عشر) هو الذى سوف


(1) المنهج الجدید والصحیح فى الحوار مع الوهّابیّین، ص 178.
(9)

 


یُجذبُ إلیه کلّ أهل‏السنَّة وکلّ الوهّابیّین فى المستقبل القریب(1)؛ وهّابیان به یقین دریافته‏اند، تنها مذهبى که در آینده، اهل سنّت و وهّابیّت را به‏سوى خود جذب خواهد کرد، همان مذهب شیعه امامى است.
2 . آقاى شیخ ربیع بن محمّد، از نویسندگان مشهور سعودى مى‏نویسد:
وممّا زاد عجبی من هذا الأمر أنّ إخواناً لنا ومنهم أبناء أحد العلماء الکبار المشهورین فى مصر، ومنهم طلاّب علم طالما جلسوا معنا فی حلقات العلم، ومنهم بعضُ الإخوان الذین کنّا نُحْسن الظنَّ بهم؛ سلکوا هذا الدَرْب، وهذا الاتّجاه الجدید هو (التشیّع)، وبطبیعة الحال أدرکت منذ اللحظة الأولى أنّ هؤلاء الإخوة کغیرهم فی العالم الإسلامی بهرتهم أضواء الثورة الإیرانیّة(2)؛ آن چه باعث فزونى شگفتى من گردیده، این است که گروهى از برادران وهّابى ما که برخى از فرزندان شخصیّت‏هاى علمى در مصر هستند و برخى از دانش‏جویانى هستند که مدّت‏ها در جلسات علمى ما شرکت مى‏جستند و برخى از برادرانى که ما به آنان خوش‏بین بودیم، اخیرا به سراغ مکتب تشیّع رفته‏اند.


(1) همان.
(2) الشیعة الإمامیّة فى میزان الإسلام، ص 5.
(10)

 


 


و چیزى که در همان آغاز توجه ما به خود جلب کرد این بود که تمامى این‏ها، تحت تأثیر درخشش نور انقلاب اسلامى ایران قرار گرفته‏اند.
3 . شیخ محمّد مَغراوى نویسنده مشهور وهّابى مى‏گوید:
بعد انتشار المذهب الإثنى عشری فی مشرق العالم الإسلامی، فخفت على الشباب فی بلاد المغرب ... (1)؛ باگسترش مذهب تشیّع در میان جوان‏هاى مشرق زمین، بیم آن را دارم که این فرهنگ در میان جوان‏هاى مغرب زمین نیز گسترده شود.
4 . دکتر ناصر قفارى استاد دانشگاه‏هاى مدینه مى‏نویسد:
وقد تشیّع بسبب الجهود التى یبذلها شیوخ الإثنى عشریّة من شباب المسلمین، ومن یطالع کتاب عنوان المجد فى تاریخ البصرة ونجد یَهُولُه الأمر حیث یجدُ قبائل بأکملها قد تشیّعت(2)؛ اخیرا تعداد زیادى از اهل سنّت به مذهب شیعه گرویده‏اند و اگر کسى کتاب «عنوان المجد فى تاریخ البصرة ونجد» را مطالعه کند به وحشت مى‏افتد که چگونه برخى از قبایل عربى به صورت کامل، مذهب شیعه را پذیرفته‏اند.
5 . شیخ مَجْدى محمّد على محمّد، نویسنده برجسته وهّابى سخن جالبى دارد.او مى‏گوید:
جاءنی شابّ من أهل السنّة حیران، وسبب حیرته أنّه قدامتدّت إلیه أیدى الشیعة ... حتّى ظنّ المسکین أنّهم ملائکة الرحمة وفرسان الحقّ(3)؛ یکى از جوان‏هاى اهل سنّت حیرت زده نزد من آمد وقتى که علّت حیرت او را جویا شدم، دریافتم که دست یکى از شیعیان به وى رسیده است و این جوان سنّى تصوّر کرده است که


(1) من سبَّ الصحابة ومعاویة فأُمّه هاویة، ص 4.
(2) أُصول مذهب الشیعة الإمامیّة الاثنى عشریّه، ج 1، ص 9.
(3) انتصار الحق، ص 14 و 11.
(11)

 


شیعیان ملائکه رحمت و شیر بیشه حقّ مى‏باشند.

نگاه اجمالى به محتویات کتاب

با توفیقات الهى و عنایت حضرت ولى عصر ـ ارواحنا فداه ـ ما در این کتاب تلاش کردیم حقایقى از مبانى فکرى و اعتقادى فرقه وهابیت را از منابع معتبر تاریخى بررسى نموده و عملکرد آنان را در طول تاریخ که برخواسته از تفکر انحرافى آن‏ها است، در هفت فصل به نمایش بگذاریم.
فصل اول: وهّابیّت عامل تفرقه میان امّت‏ها؛
فصل دوم: ریشه‏هاى تاریخى وهّابیّت؛
فصل سوم: کارنامه عملى وهابیت؛
فصل چهارم: وهّابیّت و خداشناسى؛
فصل پنجم: وهّابیّت و تکفیر مسلمانان؛
فصل ششم: وهّابیّت واتهام بدعت به مسلمانان؛
فصل هفتم: حرمت توسّل به پیامبران و اولیاء،
و در جلد دوم کتاب نیز به پاسخ دیگر شبهات اساسى وهابیت خواهیم پرداخت، مانند:
شبهات وهابیت در توسل به اولیاى الهى؛
زیارت قبور اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام ؛
بناى بر قبور و ساختن حرم ائمه علیهم‏السلام ؛
درخواست شفاعت از شفاعت گران الهى؛
مقامات معنوى اولیاى الهى؛
بزرگداشت مراسم ولادت مردان خدا؛
عزادارى امام حسین علیه‏السلام و دیگر اولیاى الهى و... .
(12)

 


 


فصل اول


وهّابیّت عامل تفرقه میان امّت‏ها


امّت اسلامى با همه اختلافات فکرى که در گرایش‏هاى مذهبى داشت، با الهام از رهنمودهاى حیات‏بخش اسلام توانسته بود پیوند اخوّت در میان خود ایجاد نماید و در پرتو کلمه توحید و توحید کلمه در برابر تهاجم سنگین دشمنان قسم خورده اسلام استوار بماند، ولى با کمال تأسّف با پایه‏ریزى مبانى فکرى وهّابیّت در قرن هفتم و هشتم، این وحدت درهم شکسته شد و با اتّهام نادرست بدعت و شرک به مسلمانان، ضربه‏هاى جبران ناپذیرى به صفوف به هم پیوسته آنان وارد ساخت و با نابودى آثار بزرگان دین و ممانعت از شعائر اسلامى و جلوگیرى از توجّه مردم به انبیا و اولیاى الهى، اهداف شوم دشمنان دیرینه اسلام را عملى ساخت.

ابن تیمیّه و شکاف میان امّت اسلامى:
پیشرفت اسلام در اروپا و شکست آندلس براى غرب صلیبى، بسیار تلخ و ناگوار بود. از این رو، در اندیشه انتقام بود تا این‏که در سال‏هاى پایانى قرن پنجم، پاپ، رهبر کاتولیک‏ها در شهر روم، با فرمان حمله به فلسطین، قبله اوّل مسلمانان، صدها هزار مسیحىِ برافروخته از کینه دیرینه صلیبى
(13)

 


را بر ضدّ توحید از اروپا به راه انداخت، تا قدس را قتلگاه مسلمانان سازند و به دنبال آن جنگ‏هاى مشهور صلیبى که حدود 200 سال (489 ـ 690) به طول انجامید و میلیون‏ها کشته و مجروح برجاى گذاشت، آغاز گشت.
در آن زمانى که مصر و شام با صلیبیان درگیر بودند، امّت اسلامى با طوفان سهمگین‏ترى، یعنى حمله مغولان به رهبرى چنگیز، مواجه گردید که آثار ارزشمند اسلامى را نابود و یا غارت کردند.
پنجاه سال بعد از آن (656 ق.) به دستور هولاکو، نواده چنگیز، بغداد به خاک و خون کشیده شد و طومار خلافت عبّاسى درهم پیچیده شد. سپس بر سر حلب و موصل (657 ـ 660 ق.) همان بلا آمد که بر بغداد گذشت.
ابن اثیر، مورّخ مشهور مى‏نویسد: «... مصایب وارده بر مسلمانان از سوى مغول آن‏چنان سهمگین بود که مرا یاراى نوشتن آن نیست و اى کاش مادر مرا نمى‏زایید و اى کاش پیش از حادثه مرده بودم و شاهد این فاجعه نبودم»(1).
گفتنى است در طول سلطه مغول فرستادگان سلاطین همواره مى‏کوشیدند تا با جلب نظر مغولان و هم‏دستى آنان، امّت اسلامى را از دو سو تار و مار کنند. افزون بر این، مادر و همسر هولاکو مسیحى بودند و سردار بزرگش، کیتوبوقا، در شامات نیز مسیحى بود.
هم چنین اباقاخان، (663 ـ 680) فرزند هولاکو با دختر امپراتور روم


(1) ابن اثیر مى‏نویسد: «ذکر خروج التتر إلى بلاد الإسلام: لقد بَقیتُ عدة سنین معرضا عن ذکر هذه الحادثة، استعظاما لها کارها لذکرها فأنا أُقَدّم إلیه [رجلا [وأُوءخّر أخرى، فمَن الذى یسهل علیه أن یکتب نعى الإسلام والمسلمین ومَن الذى یَهُون علیه ذکر ذلک، فیالیت أمّی لم‏تلدنی ویالیتنی متّ قبل هذا وکنت نسیا منسیّا». الکامل فى التاریخ، ج 12، ص 358.
(14)

 


شرقى ازدواج کرد و با پاپ و سلاطین فرانسه و انگلیس بر ضدّ مسلمانان متّحد شد و به مصر و شام لشکر کشید.
ناگوارتر از همه، ارغون نوه هولاکو (683 ـ 690) به وسوسه وزیر یهودى‏اش سعد الدوله ابهرى در اندیشه تسخیر مکه و تبدیل آن به بت خانه افتاد و مقدّمات این دسیسه را نیز فراهم ساخت که خوشبختانه با بیمارى ارغون و قتل سعد الدوله، آن فتنه بزرگ عملى نشد(1).
در چنین زمان حسّاسى که کشورهاى اسلامى در تب و تاب درگیرى‏هاى ویرانگر مى‏سوخت و مسلمانان مورد حمله‏هاى ناجوانمردانه شرق و غرب قرار گرفته بودند، ابن تیمیّه نظریّه‏پرداز وهّابیّت به نشر افکار خود پرداخت و شکاف تازه‏اى در امّت اسلامى ایجاد کرد.

محمّد بن عبد الوهّاب و ضربه بر وحدت اسلامى:
«محمّد بن عبد الوهّاب» بنیان‏گذار و مروّج افکار وهّابیّت در قرن دوازدهم، مسلمانان را به جرم توسّل به انبیا و اولیاى الهى، مشرک قلمداد کرد و فتوا به تکفیر آنان داد و خونشان را حلال و کشتن آنان را جایز و اموال آنان را جزء غنایم جنگى به حساب آورد که در نتیجه این فتوا، هزاران مسلمان بى‏گناه به خاک وخون کشیده شدند.
آرى، طرح مجدّد افکار ابن تیمیّه به وسیله «محمّد بن عبدالوهّاب» در


(1) براى آگاهى بیشتر، ر.ک: وهّابیّت، مبانى فکرى و کارنامه عملى، تألیف دانشمند فرزانه و فقیه توانا حضرت آیة اللّه العظمى سبحانى، ص 21 و 24.
و براى آگاهى از جنایات مغول و روابط آنان با صلیبیان بر ضدّ إسلام، ر.ک: عباس اقبال آشتیانى، تاریخ مغول، ص 197، 226 و 191 به بعد.
(15)

 


بدترین شرایط تاریخى و اوضاع بسیار نامناسب سیاسى صورت گرفت؛ چرا که امّت اسلام از چهار سو مورد تهاجم شدید استعمارگران صلیبى قرار داشت و جامعه اسلامى بیش از هر زمان دیگرى نیاز به وحدت کلمه داشت.
انگلیسى‏ها بخش عظیمى از هند را با زور و تزویر از چنگ مسلمانان خارج ساخته و با پایان دادن به شوکت امپراتورى مسلمانان تیمورى، خواب تسخیر پنجاب، کابل و سواحل خلیج فارس را مى‏دیدند و لشگر آنان گام به گام به سمت جنوب وغرب ایران پیشروى مى‏کرد.
فرانسوى‏ها به رهبرى ناپلئون، مصر، سوریه و فلسطین را با قوّه قهریّه اشغال کرده و در حالى که به امپراتورى مسلمانان عثمانى چنگ و دندان نشان مى‏دادند، در اندیشه نفوذ به هند بودند.
روس‏هاى تزارى که مدّعى جانشینى سزارهاى مسیحى روم شرقى بودند، با حملات مکرّر به ایران و عثمانى، مى‏کوشیدند تا قلمرو حکومت خویش را از یک سو تا قسطنطنیّه و فلسطین و از سوى دیگر تا خلیج فارس گسترش دهند و بدین منظور اشغال نظامى متصرّفات ایران و عثمانى در اروپا و قفقاز را در صدر برنامه‏هاى خود قرار داده بودند. حتّى آمریکایى‏ها نیز چشم طمع به کشورهاى اسلامى شمال آفریقا دوخته و با گلوله باران شهرهاى لیبى و الجزایر، سعى در رخنه و نفوذ به جهان اسلام داشتند، جنگ اتریش و عثمانى بر سر صربستان و همکارى ناوگان جنگى هلند با انگلیسى‏ها در محاصره نظامى پایتخت الجزایر نیز در همین دوران بحرانى صورت پذیرفت(1).


(1) همان.
(16)

 


 


مفتیان سعودى، زمینه ساز تفرقه:
امروز که دشمنان قسم خورده اسلام از مسیحیّت، یهود، آمریکا و صهیونیسم، کمر به نابودى اسلام و ملّت مسلمان بسته‏اند و اساسى‏ترین طرح هانیتنگتون، مغز متفکّر کاخ سفید و دکتر مایکل، نظریّه پرداز سازمان سیا، ایجاد تفرقه میان مسلمانان مى‏باشد، مى‏بینیم که مفتیان سعودى عملاً در خدمت بیگانگان قرار گرفته‏اند و با صدور فتاواى نادرست و مبتنى بر موهومات و تخیّلات، راه هرگونه وحدت میان امّت اسلامى را مسدود کرده و زمینه تفرقه در میان مسلمانان را بیش از پیش فراهم مى‏سازند.

بن باز و عدم امکان تقریب:
از مفتى اعظم عربستان، شیخ عبد العزیز بن باز استفتا شده: «با توجّه به آگاهى شما از گذشته شیعیان، نظرتان در باره تقریب میان شیعه و اهل سنّت چیست؟(1)» در پاسخ گفته است:
التقریب بین الرافضة وبین أهل السنّة غیر ممکن؛ لأنّ العقیدة مختلفة ... فلا یمکن الجمع بینهما، کما أنّه لا یمکن الجمع بین


(1) «من خلال معرفة سماحتکم بتاریخ الرافضة، ما هو موقفکم من مبدأ التقریب بین أهل السنة وبینهم؟»
(17)

 


الیهود والنصارى والوثنیین وأهل السنّة، فکذلک لا یمکن التقریب بین الرافضة وبین أهل السنّة؛ لاختلاف العقیدة التى أوضحناها(1)؛ تقریب میان شیعه و اهل سنّت ممکن نیست؛ زیرا عقاید این دو با هم دیگر سازگارى ندارد و هم‏بستگى میان آنان امکان‏پذیر نیست. همان‏گونه که نمى‏شود یهود، نصارى و بت‏پرستان را با اهل سنّت در یک جا جمع کرد و تقریب ایجاد کرد؛ هم‏چنین به سبب اختلاف اعتقادى که میان شیعه و اهل سنّت هست، تقریب میان آنان امکان‏پذیر نیست.
هم چنین در کتاب مسألة التقریب(2) که با حمایت حاکمان مکه و
مدینه در همین سال‏هاى اخیر منتشر شد، نخستین پیش شرط وحدت و تقریب با شیعه را اثبات مسلمان بودن شیعه دانسته‏اند.

آمریکا، یهود و شیعه دشمن مشترک اهل سنّت:
عبدالعزیز قارئ از علماى بزرگ مدینه منوّره، طى مصاحبه‏اى گفت:
نحن الآن فی زمن عصیب طوقنا العدو المشترک وهو ذو ثلاث شعب: الیهود، وامریکا، والروافض، وهذا العدوّ نبت من أحداث العراق الجسام وما وقع فی لبنان أنّه یستهدف أهل السنّة جمیعا على اختلاف مذاهبهم فهل یصحّ أن نتشاجر نحن أهل الدائرة الواحدة المستهدفة دائرة أهل السنّة والجماعة، ألاّ یجب أن ننتکاتف ضدّ الأخطار التى تتهدّدنا جمیعا؟
... إنّ من یقول إنّ أهل السنّة والجماعة مذهب واحد یلزمه أن


(1) مجموع فتاوا و مقالات بن باز، ج 5، ص 156.
(2) براى آگاهى بیشتر، ر. ک: مسألة التقریب بین أهل السنّة والشیعه، ج 2، ص 253 ، (چاپ پنجم).
(18)

 


یخرج هذه المذاهب الأربعة من دائرة أهل السنّة والجماعة، وهم فعلاً یعتقدون ذلک ویعتبرون تعدّد هذه المذاهب الفقهیّة مظهر انحراف(1)؛ ما امروز در برابر دشمن مشترکى قرار داریم که داراى سه زاویه مى‏باشد: آمریکا، یهود و روافض (شیعه) و حوادث عراق و لبنان ثابت کرد که هدف اصلى این دشمنان، اهل سنّت و جماعت هستند و ما باید در برابر این دشمنان متّحد باشیم.
تا آن‏جا که مى‏گوید: کسانى که بر این باورند که اهل سنّت داراى یک مذهب هستند باید تلاش کنند اعتقاد به مذاهب چهارگانه را از محدوده اهل سنّت و جماعت خارج کنند؛ وگرنه این مذاهب چهارگانه فقهى، وسیله انحراف جامعه خواهد بود.

مراجع عظام تقلید و تفکر انحرافى وهّابیّت

آن چه که هر انسان مسلمان و آزاده را آزار مى‏دهد، فتواهاى مخالف شرع و عقل است و صاحبان این فتاوا نمى‏دانند که خواسته یا ناخواسته در خدمت کسانى هستند که با ایجاد تفرقه میان مسلمانان هدفى جز نابودى اسلام ندارند.

نظر امام خمینى قدس‏سره :


امام خمینى قدس‏سره مى‏فرمایند:
مگر مسلمانان نمى‏بینند که امروز مراکز وهابیت در جهان به کانون هاى فتنه و جاسوسى مبدل شده‏اند که از یک طرف اسلام اشرافیّت، اسلام ابوسفیان، ... و اسلام آمریکایى را ترویج میکنند و


(1) جریدة الرسالة الجمعة، 7 رجب 1426 ه . الموافق 12 أغسطس 2005 م.

(19)

 


از طرف دیگر سر بر آستان سرور خویش آمریکاى جهان خوار میگذارند(1). و در وصیتنامه سیاسى الهى خود مى‏نویسند:
و مى‏بینیم که ملک فهد هر سال مقدار زیادى از ثروت‏هاى بى‏پایان مردم را صرف طبع قرآن کریم و محالّ تبلیغاتِ مذهبِ ضد قرآنى مى‏کند و وهابیت، این مذهب سراپا بى اساس و خرافاتى را ترویج مى‏کند؛ و مردم و ملت‏هاى غافل را سوق به سوى ابرقدرت‏ها مى‏دهد و از اسلام عزیز و قرآن کریم براى هدم اسلام و قرآن بهره‏بردارى مى‏کند(2).

نظر آیت اللّه العظمى فاضل لنکرانى قدس‏سره :


حضرت آیت اللّه العظمى فاضل لنکرانى فرمودند:
براى همه آگاهان روشن است که وهابیت، که به اتفاق همه گروه‏هاى مسلمین، از اسلام خارج است و مولود کفر و یهود مى‏باشد، هیچ فلسفه وجودى به جز مخالفت با اسلام و قرآن و ایجاد تفرقه میان مسلمین ندارد. این گروه نه تنها به دنبال هدم مظاهر مقدس شیعه، بلکه در صدد از بین بردن همه آثار و مقدسات اسلامى، از جمله مرقد نبى اکرم صلى الله علیه و آله و سلم است؛ و روزى قرآن و کعبه مقدسه را نشانه خواهند رفت(3).


(1) صحیفه امام ج 21 ص 80، پیام امام خمینى به مناسبت سالگرد کشتار مکه.
(2) وصیت نامه سیاسى و الهى امام خمینى، 26بهمن 1361 - 1 جمادى الاولى 1403
(3) پیام معظم له به مناسبت تخریب مجدد حرمین شریفین عسکریین علیهماالسلام ، 23/3/86.

(20)

 


 


نظر مقام معظم رهبرى:


مقام معظم رهبرى مى فرماید:
از اول، وهّابیّت را براى ضربه زدن به وحدت اسلام و ایجاد پایگاهى ـ مثل اسرائیل ـ در بین جامعه‏ى مسلمان‏ها به‏وجود آوردند. همچنان که اسرائیل را براى این‏که پایگاهى علیه اسلام درست کنند، به وجود آوردند، حکومت وهّابیّت و این روءساى نجد را به‏وجود آوردند تا داخل جامعه‏ى اسلامى، مرکز امنى داشته باشند که به خودشان وابسته باشد و مى‏بینید هم که وابسته‏اند.
الان این سلاطینى که در بقعة‏الاسلام وهّابى هستند، از این که به وابستگى و رفاقت و طرفدارى خودشان از سیاست‏هاى دشمنان اسلام - یعنى آمریکا - تصریح کنند، ابایى ندارند و آن را پوشیده نمى‏دارند(1).

نظر آیت اللّه العظمى مکارم شیرازى:

آیت الله العظمى مکارم شیرازى فرمودند:
دشمنان اسلام، وهابیون را براى تفرقه افکنى و سوء استفاده از مسلمانان در منطقه بسیج کردند(2).
پیدایش فرقه وهابیت یکى از مشکلات و چالش هاى بزرگى‏است که دین مبین اسلام در طول تاریخ خود با آن روبرو شده و به وسیله


(1) پایگاه‏اطلاع رسانى دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبرى farsi.khamenei.ir.
(2) سایت: salaf.blogfa.com/post-406.aspx//:http به نقل از خبرگزارى ایرنا، دوشنبه پنجم آذر 1386.

(21)

 


آن عقب افتاده است(1).

نظر حضرت آیة اللّه العظمى صافى:


حضرت آیت اللّه صافى گلپایگانى مى‏نویسد:
هنگامى که کتاب العواصم من القواصم را خواندم، از تلاش نویسنده آن براى تفرقه میان مسلمانان شگفت زده شدم و به حقّ سوگند، به ذهنم خطور نمى‏کرد که در عصر حاضر یک مسلمانى براى دور کردن مسلمانان از هم‏دیگر و ایجاد اختلاف میان آنان این چنین کوشش کند و همه مصلحان و منادیان وحدت را به نادانى و دروغ‏گویى و نفاق و حیله، متّهم سازد، بالاترین مصیبت این‏جاست که این کتاب توسّط دانشگاه بزرگ مدینه منوّره چاپ و منتشر شده است.
آرى، مادامى که کتاب‏هایى همانند الخطوط العریضة، الشیعة والسنة و العواصم من القواصم، به‏وسیله دانشگاه اسلامى مدینه منوّره چاپ و منتشر مى‏شود و عداوت و دشمنى با اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام را آشکار نموده و حقایق تاریخى را انکار کرده و هرگونه وحدت میان مسلمانان را زیر سؤال برده و با منادیان


(1) بیانات معظم له در ابتداى درس خارج به مناسبت سال روز تخریب قبور ائمه بقیع، هشتم شوال 1427، دهم آبان 1385.

(22)

 


وحدت به مخالفت برخاسته، چگونه مى‏شود به تقریب مذاهب اسلامى و وحدت مسلمین دست یافت؟(1) همچنین در دیدار اعضاى ستاد بازسازى عتبات عالیات، فرمودند:
وهابیان نه تنها با اهل بیت پیامبر علیهم‏السلام بلکه با شخص رسول‏اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله دشمنى دارند و در صدد از بین بردن نام و تاریخ اسلام برآمده‏اند. یاد و نام ائمه اطهار علیهم‏السلام از بین رفتنى نیست و آن چیزى که به زودى خاموش مى‏شود، فتنه وهابیت در جهان است و تنها جنایت‏هاى آن‏هاست که در تاریخ باقى مى‏ماند(2).
براى این که روشن شود که تفکر وهّابیّت در ایجاد تفرقه مخالف قرآن و سنّت مى‏باشد، نخست موضوع وحدت از منظر قرآن و سنّت را بحث مى‏کنیم و آن گاه به عوامل تفرقه و نتایج شوم آن خواهیم پرداخت.

ارزش و جایگاه وحدت از منظر قرآن و سنّت


1. وحدت، رمز پیروزى ملت‏ها:
شکى نیست که یکى از عوامل پیشرفت ملّت‏ها و رمز پیروزى آنان، پیوند و اتّحاد بوده است. همان گونه که با اتّحاد قطرات آب، مخزن بزرگ سد، تشکیل و با پیوستن جوى‏هاى کوچک به هم‏دیگر رودخانه‏هاى عظیم ایجاد مى‏شود، با اتّحاد انسان‏ها نیز صفوف بزرگى تشکیل مى‏شود که دشمن با نگاهش به وحشت افتاده و فکر تجاوز به آنان را براى همیشه


(1) براى آگاهى بیشتر، ر. ک: آیة اللّه العظمى صافى گلپایگانى، صوت الحق، ص 17.
(2) سایت موءسسه آموزش مذاهب اسلامى، www.mazaheb.com، خبر گزارى فارس،www.farsnews.net
(23)

 


از سر بیرون مى‏کند: «... تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّکُمْ»(1)؛ ... تا به وسیله فراهم ساختن امکانات، دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید.
قرآن مجید، ملل اسلامى را به سوى یگانه عامل وحدت، تمسک به حبل اللّه دعوت مى‏کند و از هرگونه تفرقه برحذر مى‏دارد: «
وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُوا»(2)؛ و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید.
تمام مسلمانان را امّت واحد و داراى هدف واحد و خداى واحد مى‏داند: «
إِنَّ هَـذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَ حِدَةً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ»(3)؛ قطعا این (پیامبران بزرگ و پیروانشان) همه امّت واحدى بودند (و پیرو یک هدف) و من پروردگار شما هستم پس مرا پرستش کنید!
قرآن، امّت اسلامى را با هم برادر به حساب آورده و انتظار دارد که روابط میان آنان همانند روابط دو برادر با یک‏دیگر صمیمانه باشد و در صورت بروز کوچک‏ترین اختلاف، دستور صلح و آشتى مى‏دهد: «
إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَاتَّقُوا اللّه‏َ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ»(4) ؛ موءمنان برادر یک دیگرند پس دو برادر خود را صلح و آشتى دهید و تقواى الهى پیشه کنید، باشد که مشمول رحمت او شوید!

2. تفرقه بدترین عذاب آسمانى:


(1) انفال (8) آیه 60.
(2) آل عمران (3) آیه 103.
(3) أنبیاء (21) آیه 92.
(4) حجرات (49) آیه 10.
(24)

 


 


از سویى دیگر، خداوند، اختلاف و پراکندگى و به جان هم افتادن را یکى از بدترین عذاب‏ها به‏شمار مى‏آورد: «قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَىآ أَن یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِکُمْ أَوْمِن تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعًا وَیُذِیقَ بَعْضَکُم بَأْسَ بَعْضٍ»(1)؛ بگو او تواناست که از بالاى سرتان یا از زیر پاهایتان عذابى بر شما بفرستد، یا شما را گروه گروه به جان هم اندازد [و دچار تفرقه سازد] و عذاب بعضى از شما را به بعضى دیگر بچشاند.
ابن اثیر مى‏گوید: «مراد از «شِیَعا» همان تفرقه میان امّت اسلامى است»(2).
و به پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله دستور مى‏دهد که با افرادى که دچار تفرقه شده و در اختلاف خود اصرار مى‏ورزند، رابطه نداشته باشد: «إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَکَانُوا شِیَعًا لَّسْتَ مِنْهُمْ فِى شَىْ‏ءٍ إِنَّمَآ أَمْرُهُمْ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُم بِمَا کَانُوا یَفْعَلُونَ »(3)؛ کسانى که آیین خود را پراکنده ساختند و به دسته‏هاى گوناگون (و مذاهب مختلف) تقسیم شدند، تو هیچ گونه رابطه‏اى با آن‏ها ندارى! سر و کار آن‏ها تنها با خداست سپس خدا آن‏ها را از آن چه انجام مى‏دادند، باخبر مى‏کند.
او به مسلمان‏ها فرمان مى‏دهد که همانند مشرکانى که دچار تفرقه شده وبه اختلاف خود مى‏بالند، نباشند: «
وَ لاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ * مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کَانُوا شِیَعًا کُلُّ حِزْبِ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ »(4)؛ نباشید از کسانى که دین خود را پراکنده ساختند و به دسته‏ها و گروه‏ها تقسیم شدند! و (عجب این‏که) هر گروهى به آن‏چه نزد آن‏هاست (دل‏بسته و)


(1) انعام (8) آیه 65.
(2) النهایة فى غریب الحدیث، ج 2، ص 520.
(3) انعام (8) آیه 159.
(4) روم (30) آیه 32.
(25)

 


خوش‏حالند!

3. نگرانى رسول گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از اختلاف امّت:
هرگونه اختلاف میان امّت اسلامى موجب نگرانى حضرت بود؛ سیوطى و دیگران آورده‏اند: مردى به نام «شاس بن قیس» که پرورش یافته دوران جاهلیّت بود و کینه و حسد مسلمانان در سینه‏اش شعله مى‏کشید، یک نفر جوان یهودى را تحریک کرد که میان دوقبیله بزرگ اسلامى اوس و خزرج، اختلاف ایجاد کند.
این یهودى جنگ‏ها و درگیرى‏هاى زمان جاهلیّت را براى افراد دو قبیله یادآور شد و آتش فتنه را روشن ساخت به طورى که آنان شمشیر به دست گرفته و در برابر هم صف‏آرایى کردند.
رسول گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از این قضیه مطلع شد، به همراه تعدادى از مهاجران و انصار در محل درگیرى حاضر شد و فرمود:
یا معشر المسلمین، اللّه اللّه، أبدعوى الجاهلیّةِ وأنا بین أَظْهُرِکم؟ بعد إذ هداکم اللّه إلى الإسلام وأکرمکم به، وقَطَع به عنکم أمرَ الجاهلیّةِ، وَاسْتَنْقَذَکم به من الکفر، وألَّف به بینکم، تَرْجِعُون إلى ما کنتم علیه کفّارا؛ اى مسلمانان، آیا خدا را فراموش کرده‏اید و شعار جاهلیّت سر مى‏دهید با این که هنوز در میان شما حضور دارم. پس از آن که خداوند شما را به نور اسلام هدایت کرد و به شما ارزش داد و فتنه‏هاى دوران جاهلیّت را ریشه‏کن ساخت و از کفر، رهایى بخشید و میان شما الفت و برادرى برقرار کرد، شما دوباره مى‏خواهید به دوران کفر جاهلى برگردید؟
(26)

 


 


در اثر سخنان رسول گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله متوجّه شدند که این فتنه، توطئه شیطانى است، از این کار خویش پشیمان شده و سلاح‏ها را به زمین گذاشتند و در حالى که اشک از دیدگانشان جارى بود، دست در گردن هم انداختند و هم‏دیگر را غرق بوسه ساخته و در معیت رسول گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به طرف منازل خود بازگشتند(1).
4. دعوت به اختلاف، از آثار شوم جاهلیت:
پس از پیروزى مسلمانان در جنگ بنى المصطلق، میان مردى از انصار و مهاجر اختلاف افتاد، مرد انصارى فریاد برآورد و قبیله خود را به کمک خواست و مرد مهاجر نیز با فریاد خود مهاجران را به استمداد طلبید، وقتى این سخن به گوش پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله رسید، فرمود:
این سخن زشت و قبیح را کنار بگذارید، چون این رفتارِ دوران جاهلیّت مى‏باشد و خداوند متعال، مؤمنان را برادر یک‏دیگر قرار داده و از یک حزب و یک گروه به حساب آورده، تمام فریاد خواهى‏ها در هر زمان و مکان، باید به صلاح اسلام و مسلمانان صورت گیرد، نه این که به صلاح یک دسته و به ضرر دسته دیگر انجام پذیرد و پس از این، هر کس چنین شعار جاهلى سر دهد،


(1) «فعرف القوم أنها نزغة من الشیطان وکید من عدوهم لهم فألقوا السلاح وبکوا وعانق الرجال بعضهم بعضا ثمّ انصرفوا مع رسول الله صلى الله علیه وسلم سامعین مطیعین قد أطفأ الله عنهم کید عدوّ اللّه شاس». در المنثور، ج 2، ص 57؛ جامع البیان، ج 4، ص 32؛ فتح القدیر، ج 1، ص 368؛ تفسیر آلوسى، ج 4، ص 14 و أسد الغابه، ج 1، ص 149.
(27)

 


مورد نکوهش قرار گرفته و تعزیر خواهد شد(1).
على (ع) بزرگ منادى و عامل وحدت

 


على علیه‏السلام پس از رحلت پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله خلافت و امامت را حقّ مسلّم خویش مى‏دانست و معتقد بود که ربایندگان خلافت، در حقّ او جفا کرده‏اند: «ما زلت مظلوما منذ قَبَض اللّهُ نَبِیَّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله »(2). او براى اثبات حقّانیّت خود از هیچ کوششى دریغ ننمود و براى رسیدن به حقّ مسلّم خود از همه یارى طلبید(3)، حتّى همسر خود را سوار بر


(1) «دعوها فإنّها منتنة ... یعنى أنّها کلمة خبیثة، لأنّها من دعوى الجاهلیّة واللّه سبحانه جعل الموءمنین إخوة وصیّرهم حزبا واحدا، فینبغى أن تکون الدعوة فى کلّ مکان وزمان لصالح الإسلام والمسلمین عامّة لا لصالح قوم ضدّ الآخرین، فمن دعا فى الإسلام بدعوى الجاهلیة یُعزّر». سیره نبویّه، ج 3، ص 303، غزوه بنى‏المصطلق و مجمع البیان، ج 5، ص293، رسائل و مقالات، ج 1، ص 431.
(2) ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 20، ص 283، الشافى فى الإمامه، ج 3، ص 110. ر.ک: الامامة والسیاسه، تحقیق الشیرى، ج 1 ص 68، تحقیق الزینى، ج 1، ص 49 و بحارالأنوار، ج 29، ص 628.
(3) ابن قتیبه دینورى نقل مى‏کند: على علیه‏السلام در همان روزهاى اوّل رحلت رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و نشستن ابوبکر بر مسند خلافت مهاجران را مورد خطاب قرار داد و حقّانیّت خود را براى آنان بازگو کرد و شایستگى خود را براى مسند خلافت مطرح نمود. سخنان حضرت آن چنان در مخاطبان تأثیر گذاشت که بشیر بن سعد گفت: یاعلى! اگر انصار پیش از بیعت با ابوبکر این سخن تو را مى‏شنید، حتّى دو نفر در حقّانیّت تو اختلاف نمى‏کرد.
مشروح سخنان حضرت این چنین است:
«اللّه اللّه یا معشر المهاجرین! لاتخرجوا سلطان محمّد فى العرب عن داره وقعر بیته، إلى دورکم وقعور بیوتکم، ولا تدفعوا أهله عن مقامه فى الناس وحقّه، فواللّه یا معشر المهاجرین، لنحن أحقّ الناس به. لأنّا أهل البیت، ونحن أحقّ بهذا الأمر منکم ما کان فینا القارئ لکتاب اللّه، الفقیه فی دین اللّه، العالم بسنن رسول اللّه، المضطلع بأمر الرعیّة، المدافع عنهم الأمور السیّئة، القاسم بینهم بالسویّة، واللّه إنّه لفینا، فلا تتّبعوا الهوى فتضلّوا عن سبیل اللّه، فتتزدادوا من الحقّ بعدا».
بشیر بن سعد الأنصارى گفت: «لو کان هذا الکلام سمعته الأنصار منک یا على قبل بیعتها لأبى بکر، ما اختلف علیک اثنان». الامامة والسیاسه، تحقیق الزینى، ج 1، ص 19.
(28)

 


مرکبى نموده و به درِ خانه مهاجران رفت و از آنان استمداد نمود(1) ولى متأسّفانه به نداى حضرت پاسخ مثبت ندادند و حضرت جز اهل بیت خویش، کمک و یاورى نداشت و مصلحت ندید که آنان را در مقابل شمشیر مخالفان قرار دهد(2). على علیه‏السلام چشم خود را در حالى که پر از خار بود فرو بست و با استخوانى مانده در گلو، جام تلخ خانه‏نشینى را نوشید(3).


(1) ابن قتیبه مى‏گوید: «وخرج علی ـ کرم اللّه وجهه ـ یحمل فاطمة بنت رسول اللّه [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم [ على دابّة لیلاً فى مجالس الأنصار تسألهم النصرة، فکانوا یقولون: یا بنت‏رسول اللّه! قدمضت بیعتنا لهذا الرجل ولو أنّ زوجک وابن عمک سبق إلینا قبل أبى بکر ما عدلنا به.
فیقول علی ـ کرم اللّه وجهه ـ : أفکنت أدع رسول اللّه
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ] فی بیته لم أدفنه، وأخرج أنازع الناس سلطانه؟ فقالت فاطمة: ماصنع أبوالحسن إلا ما کان ینبغى له، ولقد صنعوا ما للّه حسیبهم وطالبهم». الامامه والسیاسه، تحقیق الزینى، ج 1، ص 19.
(2) على علیه‏السلام در خطبه 217 نهج البلاغه مى‏فرماید: «فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیْسَ لِى مُعِینٌ إِلاّ أَهْلُ بَیْتِى فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ»؛ پس از وفات پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و بى‏وفایى یاران به اطراف خود نگاه کرده یاورى جز اهل‏بیت خود ندیدم که اگر یارى کنند، کشته خواهند شد و به مرگ آنان رضایت ندادم.
(3) مولا على علیه‏السلام فرمود: «وَ أَغْضَیْتُ عَلَى الْقَذَى وَ شَرِبْتُ عَلَى الشَّجَا وَ صَبَرْتُ عَلَى أَخْذِ الْکَظَمِ وَ عَلَى أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ؛ چشم پر از خار و خاشاک را ناچار فرو بستم و با گلویى که استخوان شکسته در آن گیر کرده بود، جام تلخ حوادث را نوشیدم و خشم خویش فرو بردم و بر نوشیدن جام تلخ‏تر از گیاه حنظل، شکیبایى نمودم». نهج البلاغه، خطبه 217.
(29)

 


آرى، امیر مومنان علیه‏السلام همین که احساس کرد زمینه براى احقاق حقّ مسلّمش فراهم نیست و قیام او جز تفرقه میان امّت اسلامى حاصل دیگرى ندارد(1) سخت‏ترین مصیبت‏ها را که به مانند تحمّل خار در چشم بود و جانکاه‏ترین دوران را که به منزله استخوان در گلو بود، سپرى نمود(2)، ولى حاضر نشد وحدت و انسجام جامعه اسلامى پاشیده شود و حاصل تلاش بیست و سه ساله پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله توسّط منافقان و از دین برگشتگان و سیلى خوردگان از اسلام، از بین برود؛ بلکه در هر موردى که تشخیص مى‏داد ره‏نمودهاى او به صلاح اسلام و جامعه اسلامى است از هر گونه مساعدت مضایقه نکرد(3).


(1) على علیه‏السلام فرمود: «وأیم اللّه لولا مخافة الفرقة بین المسلمین ... لکنّا على غیر ما کنّا لهم علیه؛ اگر ترس تفرقه میان مردم نبود با هیئت حاکمه طور دیگر برخورد مى‏کردم». ابن أبى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 307 و مفید ارشاد، ج 1، ص 245.
(2) حضرت در خطبه سوم نهج البلاغه مى‏فرماید: «صبرت وفى العین قذى وفى الحلق شجى أرى تراثى نهبا»؛ صبر پیشه کردم در حالى که خار در چشم و استخوان در گلویم بود و مى‏نگریستم که چگونه حقّ و میراث مرا به غارت مى‏برند.
(3) نهج البلاغه، نامه 62: «حَتَّى رَأَیْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الاْءِسْلاَمِ، یَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دِینِ مُحَمَّدٍ [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ] فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الاْءِسْلاَمَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِیهِ ثَلْما أَوْ هَدْما... فَنَهَضْتُ فِى تِلْکَ الاْءَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَزَهَقَ، وَاطْمَأَنَّ الدِّینُ وَتَنَهْنَهَ؛ تا آن‏جا که دیدم گروهى از اسلام بازگشته، مى‏خواهند دین محمد صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را نابود سازند، پس ترسیدم که اگر اسلام و طرف‏دارانش را یارى نکنم، رخنه‏اى در آن ببینم یا شاهد نابودى آن باشم ... پس در میان آن آشوب و غوغا بپاخاستم تا آن که باطل از میان رفت و دین استقرار یافته، آرام شد».
(30)

 


على علیه‏السلام با این که در باره خلیفه اوّل و دوّم نظریه مثبتى نداشت و بنا به نقل صحیح مسلم که معتبرترین و صحیح‏ترین کتاب اهل سنّت بعد از قرآن است؛ على علیه‏السلام معتقد بودند که آن دو دروغ‏گو، فریب‏کار و خائن هستند(1). ولى وجود این اعتقاد هم باعث نشد که حضرت بدون داشتن نیروى کافى در برابر آنان بایستد و موجب ضعف و تباهى امّت اسلامى شود.

آثار شوم اختلاف از دیدگاه على علیه‏السلام


1. عامل انحراف فکرى:
على علیه‏السلام بر این باور بود که «الْخِلاَفُ یَهْدِمُ الرَّأْیَ»(2)؛ انسان در محیط آرام مى‏تواند نظریه درست ارائه دهد ولى در جوّ آکنده از برخورد و


(1) بنا به نقل مسلم، عمر بن خطّاب خلیفه دوم، جناب عباس و حضرت على علیه‏السلام را خطاب کرده و مى‏گوید:«فَلَمَّا تُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ] صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] قَالَ أَبُو بَکْرٍ أَنَا وَلِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ... فَرَأَیْتُمَاهُ کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا... ثُمَّ تُوُفِّیَ أَبُو بَکْرٍ وَأَنَا وَلِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله وَوَلِیُّ أَبِیبَکْرٍ فَرَأَیْتُمَانِی کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا... ؛ پس از رحلت رسول گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ]که ابوبکر گفت خلیفه پیامبر است نظر شما دو نفر این بود که وى دروغ‏گو، گنه‏کار، فریب‏کار و خائن هست و هم چنین پس از فوت ابوبکر، من (عمر) گفتم که خلیفه پیامبر و ابوبکر هستم، شما مرا نیز دروغ‏گو، گنه‏کار، فریب‏کار و خائن دانستید. صحیح مسلم، ج 5 ص 152، ح 4468، کتاب الجهاد، باب 15، حکم الفئ.
(2) نهج البلاغه، حکمت 215.
(31)

 


اختلاف، دچار انحراف و کج فکرى مى‏شود.

2. نشانه بطلان قطعى یکى از دو طرف:
على علیه‏السلام معتقد بود که دچار اختلاف شدن همان پیمودن راه باطل بیش نیست و مى‏فرمود:
مَا اخْتَلَفَ دَعْوَتان إلاّ کانَتْ إحْداهُما ضَلالَة(1)؛ اگر دو نظریّه در برابر هم قرار گرفت، قطعا یکى از آن دو باطل است.
یعنى همواره حقّ در برابر باطل است و این دو هرگز با هم جمع نمى‏شوند.

3. زمینه ساز تسلط شیطان:
على علیه‏السلام براى این که نشان بدهد که تفرق گرایى، نتیجه‏اى جز طعمه شیطان شدن نیست، مى‏فرمود:
وَالْزَمُوا السَّوَادَ الاْءَعْظَمِ فَإِنَّ یَدَ اللّهِ مَعَ الْجَمَاعَةِ. وَ إِیَّاکُمْ وَالْفُرْقَةَ! فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیْطَانِ، کَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ(2)؛ ملازم جامعه اسلامى باشید، چون دست خدا همواره با جماعت است و از تفرقه به‏پرهیزید، زیرا گروه اندک، طعمه شیطان مى‏شود، همان‏طورى که گوسفند رها شده از گلّه، نصیب گرگ مى‏شود.


(1) نهج البلاغه، حکمت 183.
(2) نهج البلاغه، خطبه 126.
(32)

 


 


4. نشانه پلیدى باطن:
على علیه‏السلام براى اثبات پستى و پلیدى تفرقه و اختلاف مى‏فرمود:
«وَإِنَّمَا أَنْتُمْ إِخْوَانٌ عَلَى دِینِ اللّهِ، مَا فَرَّقَ بَیْنَکُمْ إِلاَّ خُبْثُ السَّرَائِرِ، وَسُوءُ الضَّمَائِرِ»(1)؛ همانا شما برادران دینى یکدیگرید؛ چیزى جز درون پلید، و نیّت زشت، شما را از هم جدا نساخته است.

5. زمینه ساز فتنه:
على علیه‏السلام به خوبى مى‏دانست که شیطان با فراهم ساختن زمینه اختلاف، بستر فتنه را مى‏گستراند و مى‏فرمود:
«إِنَّ الشَّیْطَانَ یُسَنِّی لَکُمْ طُرُقَهُ، وَ یُرِیدُ أَنْ یَحُلَّ دِینَکُمْ عُقْدَةً عُقْدَةً، وَیُعْطِیَکُمْ بِالْجَمَاعَةِ الْفُرْقَةَ، وَبِالْفُرْقَةِ الْفِتْنَةَ»(2)؛ همانا شیطان، راه‏هاى خود را به شما آسان جلوه مى‏دهد، تا گره‏هاى محکم دین شما را یکى پس از دیگرى بگشاید، و به جاى وحدت و هماهنگى، بر پراکندگى شما بیفزاید.

6. وجوب نابودى اختلاف افکن:
على علیه‏السلام فرمود:
«أَلاَ مَنْ دَعَا إِلَى هذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ، وَلَوْ کَانَ تَحْتَ عِمَامَتِی هذِهِ»(3)؛ آگاه باشید هر کس که مردم را به این شعار «تفرقه و


(1) نهج البلاغه خطبه 113.
(2) نهج البلاغه خطبه 121.
(3) نهج البلاغه خطبه 127.
(33)

 


جدایى» دعوت کند او را بکُشید هر چند که زیر عمامه من باشد.

اهمیّت وحدت در عصر حاضر

شکّى نیست که ما در عصرى زندگى مى‏کنیم که تمامى دشمنان براى نابودى اسلام هم پیمان گشته و همه امکانات سیاسى و اقتصادى خود را براى از بین بردن اسلام از صحنه بین الملل به‏کار گرفته‏اند.
طرح نوین هانتینگتون، بزرگ نظریّه پرداز کاخ سفید و استراتژیست معروف یهودى در کتاب برخورد تمدّن‏ها مؤیّد این مطلب است(1).


(1) در تابستان 1993 میلادى، ساموئل هانتینگتون رئیس موءسّسه استراتژیک دانشگاه هاروارد در شماره تابستانى نشریّه فارین افرز در مقاله‏اى مى‏گوید: سیاست جهانى اینک وارد مرحله جدیدى شده است. او جهان آینده را عرصه کنش و واکنش بین هفت یا هشت تمدّن بزرگ مى‏داند، تمدّن غربى، کنفوسیوسى، ژاپنى، اسلامى، هندو، اسلاوى ارتدکسى، آمریکاى لاتین و احتمالاً آفریقایى. فرضیّه او این است که اصولاً نقطه اصلى برخورد در این جهان نو، نه رنگ و بوى ایدئولوژیکى دارد و نه بوى اقتصادى، شکاف‏هاى عمیق میان افراد و به‏اصطلاح نقطه جوش برخوردها داراى ماهیّت فرهنگى خواهد بود. پس دولت ملّت‏ها نیرومندترین بازى‏گران در عرصه جهان باقى خواهند ماند. لیکن درگیرى اصلى در صحنه سیاست خارجى میان ملّت‏ها و گروه‏هایى با تمدن‏هاى مختلف روى خواهد داد.
هانتینگتون کانون درگیرى در آینده نزدیک را میان غرب و چند کشور اسلامى کنفوسیوسى مى‏داند. او سپس با ذکر این نکته که مفهوم تمدّن جهانى، از تمدّن غرب برآمده است به برترى پیروزى تمدّن غربى تصریح مى‏کند.
هانتینگتون، طى مصاحبه‏اى با شبکه تلویزیونى «سى. ان. ان. ترک» واقعه یازده سپتامبر را نماد بارز نظریّه برخورد تمدّن‏هاکه تقریباً یک دهه پیش مطرح شده است، دانست. رویداد یازده سپتامبر روابط جهان اسلام و غرب را دگرگون کرد، به طورى که احساسات ضدّ آمریکایى در جهان اسلام (به خصوص خاورمیانه) و در مقابل احساسات ضدّ اسلامى در غرب شدت یافت.
(34)

 


و هم چنین دکتر مایکل برانت، معاون سابق سازمان اطّلاعات مرکزى آمریکا (سیا) در کتاب A Plan to divis and desnoylte theology «نقشه‏اى براى جدایى مکاتب الهى» مى‏گوید:
افرادى که با شیعه اختلافات نظر دارند آن‏ها را علیه شیعه منظم و مستحکم کرده، وکافر بودن شیعه گسترش داده شود و آن‏ها را از جامعه جدا نموده و علیه آن‏ها مواد نفرت برانگیز نوشته شود(1).
بنابراین، در چنین عصرى بیش از هر عصر دیگر، مسلمانان نیاز به وحدت دارند و شاید بیش از هر زمانى جامعه اسلامى به همکارى و مساعدت یک‏دیگر نیازمند است.
گِلادِستون(2) نخست وزیر اسبق بریتانیا مى‏گوید:
مادام هذا القرآن موجودا فى أیدى المسلمین، فلن تستطیع أروبا السیطرة على الشرق ولا أن تکون هى نفسها فى أمان(3)؛ مادامى که قرآن در دست مسلمان‏هاست، اروپا نه مى‏تواند بر شرق تسلّط یابد و نه احساس امنیّت کند.


(1) روزنامه جمهورى اسلامى، تاریخ 5/3/1383 و هفته نامه افق حوزه، تاریخ 28/2/1383.
(2) Gladstone سیاستمدار انگلیسى ( 1809 ـ 1898) رهبر لیبرال‏ها بود و چهار بار به مقام نخست وزیرى انگلستان رسید.
(3) الإسلام على مفترق الطرق، ص 39.
(35)

 


 


بِن گُوریون(1) نخست وزیر سابق دولت غاصب صهیونیستى مى‏گوید: إنّ أخشى ما نخشاه أن یظهر فى العالم العربى، محمد جدید(2)؛ آن‏چه ما را به وحشت انداخته این است که مى‏ترسیم در جهان عرب، محمّد تازه‏اى ظهور کند.
با این که یکى از اصول مسلّم مسیحیّت، کشته شدن حضرت مسیح به دست یهود بوده و به همین سبب، در طول 20 قرن بغض و کینه و عداوت میان آنان حاکم بود، ولى براى ایجاد وحدت میان مسیحیّت و یهود در برابر مسلمانان، دولت واتیکان طىّ اطّلاعیه رسمى از این اصل صرف نظر کرده و یهود را از این جنایت تبرئه مى‏کند.
و جاى شگفتى است که این اعلامیه در سال 1393 هجرى مطابق با 1973 میلادى هم زمان با جنگ اسرائیل با مسلمانان صادر شد، تا بتواند تمام نیروهاى یهود و نصارى را در برابر مسلمانان بسیج نماید(3).
با توجّه به نکات یاد شده، اهمّیّت سخن رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله روشن


(1) بن گوریون Ben Gurion کسى است که نام «اسرائیل» را بر رژیم صهیونیستى نهاد و 9 بار به نخست وزیر رژیم صهیونیستى رسید. او زندگى خود را وقف صهیونیسم کرد، جنگ اشغال فلسطین را در سال 1948 فرماندهى کرد. از جمله رخ‏دادهایى که در دوره نخست‏وزیرى وى صورت گرفت مى‏توان به موارد زیر اشاره نمود:
1 . جنگ 1948 که باعث بوجود آمدن رژیم صهیونیستى شد.
2 . موج‏هاى بى‏سابقه مهاجرت یهودیان.
3 . افزایش شهرک‏هاى صهیونیست نشین.
4 . حمله مشترک و سه‏گانه رژیم صهیونیستى، انگلیس و فرانسه علیه مصر در سال 1956.
(2) روزنامه الکفاح الإسلامى، سال 1955. م، هفته دوم، ماه نیسان.
(3) مع رجال الفکر فى القاهره، ج 1، ص 162.
(36)

 


مى‏شود که مى‏فرماید: «من أصبح ولم یهتمّ بأمور المسلمین فلیس بمسلم؛ کسى که به فکر مشکلات برادران دینى خود نباشد، مسلمان نیست»(1). بدیهى است در موقعیّت فعلى، هرگونه حرکت مشکوک که موجب تفرقه میان صفوف مسلمانان باشد، به نفع اسلام نیست.
و هرگونه فحش و ناسزا پیش از آن‏که به وحدت میان مسلمانان و تقریب بین مذاهب ضربه بزند، چهره نورانى مکتب اسلام را در سطح بین الملل مخدوش مى‏کند و طبقه تحصیل کرده را به مکتب نورانى اسلام بدبین مى‏سازد.

اهداف وحدت

از مسایلى که مورد اختلاف میان صاحب نظران اسلامى است تعریف جامع از اهداف وحدت مى‏باشد و باید روشن شود که هدف از وحدت، یکى کردن مذاهب و از بین بردن دیگر مذاهب نیست و غرض مؤسّسان تقریب هم، جایگزینى اشعرى به جاى معتزله و تبدیل سنّى به شیعه و حنفى به حنبلى و یا به عکس نبوده است؛ زیرا این امر نه تنها کارى دشوار بلکه امرى غیر ممکن مى‏باشد؛ بلکه همّت آنان نزدیک نمودن صاحبان مذاهب مختلف به هم دیگر با تکیه بر مشترکات و قرار دادن همه مسلمانان در صف واحد در برابر دشمنان قسم خورده اسلام بوده است.
مرحوم شیخ محمّد تقى قمّى، مؤسّس «دار التقریب بین المذاهب الإسلامیّه» و نماینده حضرت آیة اللّه العظمى بروجردى در مدرسه فیضیّه مى‏گفت:


(1) کافى، ج 2، ص 163.
(37)

 


 


هدف از تأسیس این مرکز، تقریب میان مذاهب است نه توحید مذاهب؛ یعنى هدف این نیست که شیعه از اصول و معتقدات خودش فاصله بگیرد و یا سنّى از مبانى اعتقادى‏اش دست بردارد.
علّت فاصله میان مذاهب، عدم آشنایى صحیح از مبانى فکرى یک دیگر است و با تأسیس این مرکز، صاحبان اندیشه‏هاى هر یک از مذاهب، با حفظ مبانى اعتقادى خود و احترام به معتقدات هم دیگر، مسایل اختلافى را در محیطى آرام مطرح نمایند. تا ضمن آشنایى با افکار هم‏دیگر و مشترکات میان مذاهب، تفاهم بیشترى داشته باشند. که این قضیّه در نهایت به نفع شیعه است.
در 24 ژوئن 2001، برابر با سوم تیر 1380، شبکه تلویزیونى
ANNدر لندن، میزگردى درباره تقریب بین مذاهب اسلامى و وحدت مسلمانان، با شرکت جمعى از متفکران ایرانى، لبنانى، مصرى و بریتانیایى تشکیل داده بود، آقاى شیخ محمّد عاشور، معاون دانشگاه «الأزهر» و رئیس کمیته گفت‏وگوى بین مذاهب اسلامى که به صورت تلفنى با برنامه در تماس بود، گفت:
فکرة التقریب بین المذاهب الإسلامیّة لاتعنى توحید المذاهب الإسلامیّة ولاصَرْف أیّ مسلم مذهبه وصرف المسلم عن مذهبه تحت التقریب تضلیل فکرة التقریب ... فإنّ الاجتماع على فکرة التقریب یجب أن یکون أساسه البحث والإقناع والاقتناع، حتّى یمکن لسلاح العلم والحجّة محاربة الأفکار الخرافیّة ... وأن یلتقى علماء المذاهب ویتبادلون المعارف والدراسات لیعرف بعضهم بعضا فى هدوء العالم المتثبّت الذی لاهمّ له إلاّ أن یدرى ویعرف
(38)

 


ویقول فینتج(1)؛ هدف از اندیشه تقریب بین مذاهب اسلامى، یکى کردن همه مذاهب و روى گردانى از مذهبى و روى آوردن به مذهبى دیگرنیست که این به بى‏راهه کشاندن اندیشه تقریب است، تقریب باید بر پایه بحث وپذیرش علمى باشد تا بتوان با این اسلحه علمى به نبرد با خرافات پرداخت و باید دانشمندان هر مذهبى در محیطى آرام در گفت‏وگوهاى علمى خود دانش خود را مبادله کنند، و نتیجه بگیرند.

برداشت انحرافى از وحدت در نگاه شهید مطهّرى

شهید مطهرى در زمینه ارائه برداشتِ غلط از وحدت اسلامى مى‏نویسد:
«... بدون شک نیاز مسلمین به اتّحاد و اتّفاق از مبرم ترین نیازهاست و درد اساسى جهان اسلام همین کینه‏هاى کهنه میان مردم مسلمان است. دشمن هم همواره از همین‏ها استفاده مى‏کند ... .
مفهوم اتّحاد اسلامى که در صد سال اخیر میان علما و فضلاى مؤمن و روشن فکر اسلامى، از اصول اعتقادى و یا غیر اعتقادى خود صرف نظر کنند و به اصطلاح، مشترکات همه فرق را بگیرند و مختصّات همه را کنار بگذارند، چه این کار، نه منطقى است و نه عملى.


(1) مطارحات فکریّة فى القنوات الفضائیّة، شماره 3، رجب سال 1422، ص 19 و بازخوانى اندیشه تقریب، ص 31.
(39)

 


 


چگونه ممکن است از پیروان یک مذهب تقاضا کرد که به‏خاطر مصلحت حفظ وحدت اسلام و مسلمین از فلان اصل اعتقادى یا عملى خود که به هر حال به نظر خود آن را جزء متن اسلام مى‏داند صرف نظر کند؟ در حکم این است که از او بخواهیم به نام اسلام از جزیى از اسلام چشم بپوشد ... »(1). ما خود شیعه هستیم و افتخار پیروى اهل البیت علیهم‏السلام را داریم، کوچک‏ترین چیزى حتّى یک مستحبّ و یا مکروه کوچک را قابل مصالحه نمى‏دانیم، نه توقّع کسى را در این زمینه مى‏پذیریم و نه از دیگران انتظار داریم که به نام مصلحت و به خاطر اتّحاد اسلامى از یک اصل از اصول خود دست بردارند آن چه ما انتظار و آرزو داریم این است که محیط حسن تفاهم به وجود آید تا ما که از خود اصول و فروعى داریم، فقه، حدیث، کلام، فلسفه و ادبیات داریم، بتوانیم کالاى خود را به عنوان بهترین کالا عرضه بداریم تا شیعه بیش از این در حال انزوا به سر نبرد و بازارهاى مهمّ جهان اسلامى به روى کالاى نفیس معارف اسلامى شیعى بسته نباشد(2).
آیا اخذ به مشترکات امکان‏پذیر است؟

شهید مطهرى در ادامه سخنان خود مى‏نویسد:
اخذ مشترکات اسلامى و طرد مختصّات هر فرقه‏اى نوعى خرق


(1) امامت و رهبرى، انتشارات صدرا، چاپ سوم، زمستان 1364، ص 16.
(2) همان، ص 17.
(40)

 


اجماع مرکّب است، محصول آن چیزى است که قطعا غیر از اسلام واقعى است؛ زیرا بالاخره مختصّات یکى از فرق، جزء متن اسلام است و اسلامِ مجرّد از همه این مشخصّات و ممیّزات و مختصّات، وجود ندارد.
گذشته از همه این‏ها طرّاحان فکر عالى اتّحاد اسلامى که در عصر ما مرحوم آیة اللّه العظمى بروجردى قدس‏سره در شیعه و علاّمه شیخ عبد المجید سلیم و علاّمه شیخ محمود شلتوت در اهل تسنّن در رأس آن قرار داشتند چنان طرح را در نظر نداشتند.
آن چه که آن بزرگان در نظر داشتند این بود که فرقه‏هاى اسلامى در عین اختلافاتى که درکلام، فقه و غیره باهم دارند به واسطه مشترکات بیشترى که در میان آن‏ها هست مى‏توانند در مقابل دشمنان خطرناک اسلام دست برادرى بدهند و جبهه واحدى تشکیل دهند. این بزرگان هرگز در فکر طرح وحدت مذهبى تحت عنوان وحدت اسلامى که هیچ‏گاه عملى نیست، نبودند(1).


حزب واحد یا جبهه واحد، کدامیک؟

شهید مطهّرى مى‏افزاید:
در اصطلاحات معمولى عرف، فرق است میان حزب واحد و جبهه واحد، وحدت حزبى ایجاب مى‏کند که افراد از نظر فکر و ایدئولوژى و راه و روش و بالاخره همه خصوصیّات فکرى به استثناى مسایل


(1) همان، ص 18.
(41)

 


شخصى یک رنگ و یک جهت باشند.
امّا معناى وحدت جبهه این است که احزاب و دستجات مختلف در عین اختلاف در مسلک و ایدئولوژى و راه و روش، به‏واسطه مشترکاتى که میان آن‏ها هست در مقابل دشمن مشترک، در یک صف، جبهه‏بندى کنند.
و بدیهى است که صف واحد در برابر دشمن تشکیل دادن با اصرار در دفاع از مسلک خود و انتقاد از مسلک‏هاى برادر و دعوت سایر برادران هم جبهه به مسلک خود به هیچ وجه منافات ندارد.
آن چه مخصوصا مرحوم آیة اللّه العظمى بروجردى بدان مى‏اندیشید این بود که زمینه را براى پخش و انتشار معارف اهل البیت علیهم‏السلام در میان برادران اهل سنّت فراهم کند و معتقد بود که این کار، جز با ایجاد حسن تفاهم، امکان پذیر نیست، توفیقى که آن مرحوم در طبع برخى کتب فقهى شیعه در مصر به دست خود مصریان در اثر حسن تفاهمى که به وجود آورده بود کسب کرد از مهم‏ترین موفّقیّت‏هاى علماى شیعه است.
جزاه اللّه عن الإسلام والمسلمین خیر الجزاء(1).

آیا بحث امامت اختلاف انگیز است؟


شاید به ذهن برخى خطور کند که طرح مسایل اختلافى میان شیعه و سنّى و یا شیعه و وهّابیّت با جریان وحدت میان مسلمانان منافات دارد و


(1) همان، ص 18.

(42)

 


زمینه رنجش خاطر بعضى را فراهم مى‏آورد و یا این که موجب تفرقه گردد.

دیدگاه شهید مطهّرى:


شهید مطهّرى در این باره مى‏گوید:
به هر حال طرف‏دارى از تز «اتّحاد اسلامى» ایجاب نمى‏کند که در گفتن حقایق کوتاهى شود، آن چه نباید صورت گیرد، کارهایى است که احساسات و تعصّبات و کینه‏هاى مخالف را برمى‏انگیزد، امّا بحث علمى سروکارش با عقل و منطق است، نه عواطف و احساسات(1).

نقطه نظر آیت اللّه العظمى مکارم شیرازى:

حضرت آیة اللّه العظمى مکارم شیرازى مى‏فرماید:
بعضى تا سخن از مسئله امامت به میان مى‏آید فوراً مى‏گویند: امروز، روز این حرف‏ها نیست!
امروز روز وحدت مسلمین است و گفت‏وگو از جانشین پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مایه تفرقه و پراکندگى است.
ما امروز دشمنان مشترکى داریم که باید به فکر آن‏ها باشیم؛ صهیونیسم و استعمار غرب و شرق و بنابراین، این مسایل اختلافى را باید کنار بگذاریم؛ ولى این طرز تفکّر مسلماً اشتباه است زیرا:
اوّلاً: آن‏چه مایه اختلاف و پراکندگى است جرّ و بحث‏هاى تعصب‏آمیز و غیر منطقى و پرخاش‏گرى‏هاى کینه‏توزانه است. ولى


(1) همان، ص 19.

(43)

 


بحث‏هاى منطقى و مستدل و دور از تعصّب و لجاجت و پرخاشگرى، در محیطى صمیمانه و دوستانه، نه تنها تفرقه انگیز نیست، بلکه فاصله‏ها را کم مى‏کند و نقاط مشترک را تقویت مى‏نماید.
من در سفرهاى خود به حجاز براى زیارت خانه خدا کراراً بحث‏هایى با علما و دانشمندان اهل سنّت داشته‏ام، هم ما و هم آن‏ها احساس مى‏کردیم این بحث‏ها نه تنها سوءِ اثرى در مناسبات ما ندارد؛ بلکه باعث تفاهم و خوش‏بینى بیشتر مى‏شود، فاصله‏ها را کمتر مى‏کند و کینه‏هاى احتمالى را از سینه‏ها مى‏شوید.
مهم این است که در این بحث‏ها روشن مى‏شود ما با یک‏دیگر نقطه‏هاى مشترک فراوانى داریم که مى‏توانیم در برابر دشمنان مشترک، روى آن تکیه و تأکید کنیم(1).

دیدگاه آیت اللّه العظمى فاضل لنکرانى:


حضرت آیة اللّه العظمى فاضل لنکرانى رحمه‏الله در پیام خود به مناسبت ایّام فاطمیّه سال 1382 فرمود:
«بزرگداشت شهادت این بانوى بزرگوار که اوّلین و باشخصیت‏ترین شهیده راه ولایت است، تجدید عهد با مقام شامخ ولایت که اکمال دین و اتمام نعمت خداوند با آن است، مى‏باشد... .
در این‏جا تذکّر مجدّد این نکته را لازم مى‏دانم که تعظیم این ایّام و به‏پا داشتن مجالس عزا و مصیبت از سیره مسلّمه و عملى امام


(1) پنجاه درس اصول عقائد، ص 227.

(44)

 


خمینى ـ رضوان اللَّه تعالى علیه ـ بود و این امر ارتباطى به قضیّه وحدت ندارد.
مسئله وحدتى راکه امام بزرگوار و آیة اللّه بروجردى ـ قدس‏سرّهما ـ بر آن تأکید داشتند نه به این معنا است که شیعه نسبت به اعتقادات مسلّمه خود سکوت کند یا آن را نادیده بگیرد بلکه مقصود وحدت تمامى مسلمین در برابر استکبار جهانى است که داعیه قدرت منحصره دارد و با الهام از صهیونیزم در فکر فرو پاشیدن مبانى متقن اسلام است.
اینک بر عموم شیعیان است که در روز سوم جمادى الثانیه که از طرف دولت جمهورى اسلامى تعطیل رسمى است، محافل و مجالس عزا اقامه نموده و با دستجات عزادار در کوچه‏ها و خیابان‏ها ظاهر شوند تا گوشه‏اى از حقِّ آن شهید را ادا کرده باشیم».
ایشان در پیام خود به مناسبت فاطمیّه سال 1381 نیز فرمودند: «صحیح است که مسئله وحدت مورد تأکید معمار بزرگ انقلاب اسلامى حضرت امام خمینى قدس‏سره بود؛ امّا مقصود آن حضرت این نبود که شیعه از مبانى اعتقادى متقن و محکم خویش دست بردارد و شاهد کذب و دروغ حتّى نسبت به فاطمه زهرا علیهاالسلام باشد(1).

نظر امام جمعه زاهدان:


مولوى عبدالحمید امام جمعه زاهدان در خطبه نماز جمعه 17 بهمن 1385، گفتند:


(1) به نقل از: سایت معظّمٌ له.

(45)

 


 


«هرکسى هر استدلالى دارد باید در چارچوب عقل و منطق مطرح کند و کسى گلایه ندارد، ولى توهین به مقدّسات در هیچ مذهبى جایز نیست و هرکسى که روا بداند این برخلاف نص قرآن و سنّت است، ما حتّى‏به مقدّسات یهود و نصارى هم نباید اهانت کنیم»(1).

راهى که پیامبر اکرم (ص) براى وحدت ترسیم نمود


الف: پیشگویى از تفرقه تلخ وشکننده میان امّت اسلامى:
شکى نیست که پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از آینده امّت اسلامى و از اختلافى که پس از ایشان ایجاد مى‏شد، باخبر بود و از این رو، از پى‏آمد تلخ تفرقه میان آنان هشدار داده، با صراحت فرمود:
تفرّقت الیهود على إحدى وسبعین فرقة أو اثنتین وسبعین فرقة والنصارى مثل ذلک وتفترق امّتى على ثلاث وسبعین فرقة(2)؛


(1) به نقل از: سایت رسمى حوزه علمیّه زاهدان sonnionain.com.
(2) سنن ترمذى، ج 4، ص 134، ح 2778، أبواب الإیمان، باب افتراق الأمّة؛ مسند أحمد، ج 2، ص332، ح 1203 و سنن ابن ماجة، ج 2، ص 1321، ح 3991.
ترمذى گفته است:
«حدیث أبی هریرة، حدیث حسن»؛ حدیث ابوهریره، حدیث خوب است. سنن ترمذى، ج 4، ص 134، ح 2778.
ناصر الدین البانى وهّابى گفته است: «این حدیث صحیح است». سلسلة الأحادیث الصحیحة، ج 1، ص 358، ح 204 و ج 3، ص 480، ح 1492.
حاکم نیشابورى گفته است:
«هذا حدیث صحیح على شرط مسلم ولم‏یخرجاه»؛ این حدیث بر مبناى شرایط مسلم، صحیح است. مستدرک، ج 1، ص 128 و 6، ج 4، ص 430. هیثمى نیز حدیث را صحیح مى‏داند. مجمع الزوائد، ج 1، ص 179 و 189.
(46)

 


همان طورى که امّت موسى و عیسى به هفتاد و یک و یا هفتاد و دو فرقه منشعب شدند امّت من نیز به هفتاد و سه فرقه متفرّق خواهند شد.
و در برخى دیگر از روایات آمده که حضرت فرمود:
کلّهم فى النار إلاّ ملّة واحدة(1)؛ یعنى جز یک فرقه، تمام فرقه‏ها در آتش هستند.
و نیز تردیدى نیست که اختلاف عمده امّت اسلامى بر سر رهبرى بود. چنان که شهرستانى، عالم مشهور اهل سنّت مى‏گوید:
وأعظم خلاف بین الأمة خلاف الإمامة، إذ ما سُلّ سیف فى الإسلام على قاعدة دینیّة مثل ما سُلّ على الإمامة فى کلّ زمان(2)؛ بزرگ‏ترین اختلاف میان امّت اسلامى اختلاف در امامت بود و هیچ زمان نسبت به یک امر دینى همانند امر امامت شمشیر کشیده نشده است.
در این جا این پرسش‏ها مطرح مى‏شود: آیا پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که با تلاش بیست و سه ساله خویش حکومت اسلامى را تأسیس نمود، نسبت به آینده آن بى‏تفاوت بوده است؟
آیا بدون انتخاب جانشین براى هدایت و سرپرستى امّت اسلامى،


(1) سنن ترمذى، ج 4، ص 135، ح 2779.
ر.ک: مسند أحمد، ج 3، ص 145، مستدرک، ج 1، ص 129؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 189 و ج 6، ص 233 و 226؛ مصنف عبدالرزاق صنعانى، ج 10، ص 155 و 156؛ عمرو بن أبى عاصم، کتاب السنة، ص 7 و کشف الخفاء عجلونى، ج 1، ص 149 و 309.
(2) ملل و نحل، 30.
(47)

 


دار فانى را وداع فرموده است؟
آیا رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله راهى براى جلوگیرى از تفرقه و اختلاف معیّن ننموده است؟
این پرسش‏ها و صدها سؤال دیگر که نیازمند پاسخ صحیح از ناحیه کسانى است که عقیده دارند پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله جانشین بعد از خویش را معین نفرمود و موضوع انتخاب را به عهده امّت واگذار نمود.

ب: تمسک به قرآن و عترت تنها راه وحدت:
با مراجعه به کتاب‏هاى فریقین (شیعه و سنّى) درمى‏یابیم که رسول گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله راه را براى رفع اختلاف و ایجاد وحدت براى ملّت اسلامى نشان داده و تکلیف را براى همگان روشن ساخته است.
ایشان تنها عامل وحدت را «تمسّک به قرآن و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام » معیّن فرموده است.
مى‏توان گفت: بهترین عامل، بلکه منحصرترین راه براى تقریب میان مذاهب و وحدت میان مسلمانان، عمل به توصیه رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در تمسّک به قرآن و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام که ضامن هدایت و بیمه از هر گونه ضلالت و گمراهى است، مى‏باشد.
رسول گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بارها نسبت به تمسّک مردم به قرآن و اهل‏بیت علیهم‏السلام گوشزد نمود و فرموده است:
إنّى تارک فیکم ما إن تمسّکتم به لن تضلّوا بعدی، أحدهما أعظم من الآخر، کتاب اللّه حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتی أهل بیتی ولن یتفرّقا حتّى یردا علیّ الحوض، فانظروا کیف
(48)

 


تخلفونی فیهما(1)؛ من دو چیز گران‏بها در میان شما به یادگار مى‏گذارم، اگر به آن دو چنگ زدید، هیچ‏گاه گمراه نخواهید شد، یکى از این دو، بزرگ‏تر و مهم‏تر از دیگرى است، کتاب خدا (قرآن) این ریسمان الهى که از آسمان تا زمین کشیده شده است و عترت و خاندان من، این دو از هم دیگر جدا نخواهند شد تا کنار حوض بر من وارد شوند، پس بیندیشید که چگونه حقّ مرا در باره این دو ادا مى‏کنید.
برخى از بزرگان اهل سنّت این روایت را صحیح شمرده‏اند(2).


(1) صحیح ترمذى، ج 5، ص 329، ح 3876، درّ المنثور، ج 6، ص 7 و 306؛ صواعق المحرقه، ص 147 و 226؛ أسد الغابه، ج 2، ص 12 و تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 113.
(2) ابن کثیر دمشقى سلفى متعصّب مى‏نویسد: «وقد ثبت فى الصحیح أنّ رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله قال فى خطبته بغدیر خم: «إنّى تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه وعترتى وإنّهما لم‏یفترقا حتّى یردا علیّ الحوض؛ در روایت صحیح آمده که رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در خطبه غدیر فرمود: من دو چیز گران‏بها در میان شما مى‏گذارم، کتاب خدا و عترت خود و این دو از یک‏دیگر جدا نخواهند شد تا نزد حوض کوثر به من ملحق شوند». تفسیر ابن‏کثیر، ج 4، ص 122.
و هم‏چنین گفته:
«قال شیخنا أبو عبد اللّه الذهبى: وهذا حدیث صحیح؛ استاد من، ذهبى گفته است که این روایت صحیح است. بدایة ونهایة، ج 5، ص 228.
ناصر الدین البانى وهّابى نیز به صحّت حدیث ثقلین تصریح کرده است. صحیح الجامع الصغیر، ج 2، ص 217، ح 2454 و ج 1، ص 482، ح 2457.
حاکم نیشابورى گفته است:
«هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ولم یخرجاه بطوله؛ این حدیث مطابق شرط بخارى و مسلم صحیح است و آن دو در کتاب صحیح خویش نیاورده‏اند». مستدرک، ج 3، ص 109.
هیثمى نیز حدیث را صحیح شمرده است. مجمع الزوائد، ج 1، ص 170.
ابن حجر مکى در کتابى که بر ضدّ شیعه نوشته گفته است:
«روى هذا الحدیث ثلاثون صحابیّا وإنّ کثیرا من طرقه صحیح وحسن؛ این روایت را سى نفر از صحابه نقل کرده‏اند و بسیارى از سندهاى آن صحیح و نیکو است». صواعق المحرقه، ص 122.
(49)

 


در برخى از روایات به‏جاى ثقلین تعبیر به دو خلیفه و جانشین شده است:
إنّی تارک فیکم خلیفتین: کتاب اللّه ... وعترتی أهل بیتى، وأنّهما لن یفترقا حتّى یردا علیّ الحوض(1)؛ من دو جانشین در میان شما مى‏گذارم: کتاب خدا و عترت و اهل بیت من و آن دو از هم جدا نخواهند شد تا در کنار حوض به من ملحق شوند.
و در بعضى از روایات آمده است:
فلا تقدّموهما فتَهلِکوا، ولا تُقَصِّروا عنهما فتهلکوا، ولا تعلّموهم فإنّهم أعلم منکم(2)؛ بر آنان پیشى نگیرید و فاصله نداشته باشید که موجب هلاکت است و در مقام آموزش به آنان نباشید که آنان از همه شما داناترند.

ج: تفسیر حبل اللّه به اهل بیت علیهم‏السلام :
برخى از مفسّران بزرگ اهل سنّت مانند فخر رازى این حدیث را در ذیل آیه «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا(3)»(4) آورده‏اند.


(1) مسند أحمد، ج 5، ص 182 و 189، به دو طریق صحیح، مجمع الزوائد، ج 9، ص 162؛ الجامع الصغیر، ج 1، ص 402 و درّ المنثور، ج 2، ص 60.
(2) معجم کبیر طبرانى، ج 5، ص 166، ح 4971، مجمع الزوائد، ج 9، ص 163 و درّ المنثور، ج 2، ص 60.
(3) آل عمران (3) آیه 103: همگى به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید.
(4) رازى در تفسیر آیه مى‏گوید:
«وروى عن أبی سعید الخدری عن النبیّ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله أنّه قال: إنّی تارک فیکم الثقلین، کتاب اللّه تعالى حبل ممدود من السماء إلى الأرض، وعترتی أهل بیتی». تفسیر رازى، ج 8، ص 173.
(50)

 


هم چنین آلوسى که تفکّر سلفى و وهّابى دارد این حدیث را در تفسیر آیه شریفه از زید بن ثابت نقل کرده، مى‏گوید: «وورد بمعنى ذلک أخبار کثیرة(1)؛ به این مضمون، روایات زیادى وارد شده است». ثعلبى متوفّاى 427، از مفسّران اهل سنّت در تفسیر آیه شریفه از امام صادق علیه‏السلام نقل کرده که فرمود:
نحن حبل اللّه الذى قال اللّه: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلاتَفَرَّقُوا»(2) و (3)؛ ما اهل بیت، همان ریسمان خداوندى هستیم که خداوند در قرآن فرموده: همگى به ریسمان خدا چنگ بزنید و دچار تفرقه نشوید.
حاکم حسکانى (متوفّاى حدود 470) از علماى اهل سنّت نیز از رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده که فرمود:
من أحبّ أن یرکب سفینة النجاة ویتمسّک بالعروة الوثقى ویعتصم


(1) آلوسى در تفسیر آیه مى‏گوید: «وأخرج أحمد عن زید بن ثابت قال: قال رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله : إنّی تارک فیکم خلیفتین کتاب اللّه عزّوجلّ ممدود مابین السماء والأرض وعترتی أهل بیتی وإنّهما لن یفترقا حتّى یردا علیّ الحوض وورد بمعنى ذلک أخبار کثیرة». تفسیر آلوسى، ج 4، ص 18.
(2) آل عمران (3) آیه 103.
(3) تفسیر ثعلبى (الکشف والبیان) ج 3، ص 163؛ شواهد التنزیل، ج 1، ص 168، ح 177، قندوزى از ثعلبى در ینابیع المودة لذوى القربى، ج 1، ص 356 و ج 2، ص 368 و 440 و صواعق المحرقه، «باب حادى عشر، فصل اوّل»، ص 151.
(51)

 


بحبل اللّه المتین فلیوال علیّا ولیأتمّ بالهداة من ولده(1)؛ هر کس دوست دارد که سوار کشتى نجات شود و به ستون قابل اعتماد تکیه کند و به ریسمان محکم الهى چنگ زند، على را ولى خود انتخاب کند و فرزندان هدایت‏گر على را امامان خویش قرار دهد.



(1) شواهد التنزیل، ج 1، ص 168، ح 177.
(52)

 


 


فصل دوم


ریشه‏هاى تاریخى وهّابیّت

 



ریشه‏هاى وهّابیّت در قرون اولیه اسلامى

اگر امروز مى‏بینیم که یکى از شاخص‏ترین مبانى اعتقادى وهّابیّت حرمت زیارت قبر پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و ائمه اطهار علیهم‏السلام مى‏باشد، با نگاهى به گذشته درمى‏یابیم که این موضوع یک پدیده جدیدى نیست؛ بلکه این تفکر انحرافى مخالف اسلام اصیل و سیره مسلمانان، در تاریخ سابقه داشته که به برخى از آن‏ها اشاره مى‏کنم:

1. معاویه بن ابو سفیان متوفاى 60:
در ملاقاتى که مغیرة بن شعبه با معاویه داشت، به وى گفت: بنى هاشم دیگر اقتدار خود را از دست داده و از ناحیه آنان خطرى حکومت تو را تهدید نمى‏کند، چه بهتر که نسبت به آنان سخت‏گیرى نکنى و آنان را مورد بذل و محبت قرار دهى.
معاویه پاسخ داد:
ابوبکر، عمر و عثمان آمدند و رفتند و از آنان جز نامى نمانده است ولى هر روز پنج مرتبه فریاد
«أشهد أن محمدا رسول اللّه» به گوش
(53)

 


مى‏رسد، «فأیّ عمل یبقى مع هذا لا أم لک!؟ لا واللّه إلا دفنا دفنا»؛ با این وضع دیگر چه چیزى براى ما بنى امیّه باقى مانده است به خدا سوگند تا نام پیامبر را دفن نکنم و از زبان‏ها نیندازم، آرام نخواهم گرفت(1). روزى معاویه همین که صداى مؤذن را که شهادت به رسالت پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏داد شنید، به صورت اعتراض گفت:
للّه أبوک یا ابن عبد اللّه ، لقد کنت عالی الهمة ، ما رضیت لنفسک إلا أن یقرن إسمک باسم ربّ العالمین(2)؛ اى فرزند عبد اللّه، همّت بلندى داشتى، از کمتر از این که نامت کنار نام خدا بیاید، رضایت ندادى.
از این رو بود که محمد رشید رضا از علماى بزرگ اهل سنّت، مى‏نویسد:
یکى از دانشمندان بزرگ غربى گفته بود که: «شایسته است که ما مجسمه معاویه را از طلا بسازیم و در میدان پایتخت کشور قرار دهیم.» از وى علت این سخن را پرسیدند، پاسخ داد:
لأنّه هو الذى حوّل نظام الحکم الإسلامى عن قاعدته الدیمقراطیّة إلى عصبیّة الغلب، ولو لا ذلک لعمّ الإسلام العالم کلّه، ولکنّا نحن الألمان وسائر شعوب أروبة عربا مسلمین(3)؛ زیرا معاویه بود که سیستم


(1) موفقیات زبیر بن بکار، ص 576؛ مروج الذهب، ج 3، ص 454، شرح حوادث سال 212؛ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 5، ص 130 و النصائح الکافیة، ص 124.
(2) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 10، ص 101.
(3) تفسیر المنار، ج 11، ص 260؛ الوحى المحمدى، ص 232، محمود أبو ریة، ص 185 و مع رجال الفکر، ج 1، ص 299.
(54)

 


حکومت اسلامى را از نظام دموکراسى به نظام استبدادى تبدیل کرد؛ اگر معاویه این کار را نکرده بود اسلام سراسر جهان را فرا گرفته بود و مردم آلمان و سایر کشورهاى اروپایى همه مسلمان عربى بودیم.

2. مروان بن حکم متوفاى 61:
حاکم نیشابورى و احمد بن حنبل نقل مى‏کنند:
مروان، در مسجد نبوى، ابو ایوب انصارى، صحابه پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را مى‏بیند که روى قبر حضرت نشسته و با ایشان راز دل مى‏گوید و اظهار عشق و ارادت مى‏کند، گردن او را گرفت و گفت:
أتدری ما تصنع؟؛ مى‏فهمى دارى چه کار مى‏کنى؟
ابو ایّوب انصارى به او جواب مى‏دهد:
«جئت رسول اللّه [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] ولم آت الحجر، سمعت رسول اللّه [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] یقول: لا تبکوا على الدین إذا ولیه أهله، ولکن ابکوا علیه إذا ولیه غیر أهله(1)؛ اینجا براى زیارت پیامبر اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] آمده‏ام، براى دیدار خاک و سنگ نیامده‏ام.
از پیامبر گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] شنیدم که مى‏فرمود: زمانى که انسان‏هاى شایسته، در مسند حکومت نشستند، غصه ندارد؛ غصه و گریه روزى است که مثل تو نااهلى در مسند قدرت قرار گرفته باشد.


(1) مستدرک على الصحیحین، ج 4، ص 515؛ مسند أحمد، ج 5، ص 22؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 57، ص 249، و مجمع الزوائد، ج 5، ص 245.
(55)

 


 


3. حجاج بن یوسف متوفاى 95:
ابن ابى الحدید معتزلى شافعى(1) متوفاى 655، مى‏نویسد: حجاج بن یوسف ثقفى وقتى به مدینه آمد و مشاهده کرد که مردم اطراف قبر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله پروانه‏وار مى‏چرخند، گفت: تبّا لهم! إنّما یطوفون بأعواد ورمة بالیة ، هَلاّ طافوا بقصر أمیر الموءمنین عبدالملک؟ ألا یعلمون أنّ خلیفة المرء خیر من رسوله؟!(2)؛ مرگ بر این‏ها که بر اطراف استخوان‏هاى پوسیده پیامبر مى‏چرخند ـ نستجیر باللّه ـ چرا این‏ها نمى‏روند اطراف قصر عبدالملک بگردند، مگر نمى‏دانند که عبدالملک خلیفه خدا هست و بهتر از رسول و فرستاده خدا است.
مبرد، از پیشوایان ادبیات عرب متوفاى 286، مى‏نویسد:
إنّ ذلک ممّا کفّرت به الفقهاء الحجاج ، وأنّه إنّما قال ذلک والناس یطوفون بالقبر؛(3) از این رو، فقهاء حجاج را کافر مى‏دانند، زیرا این سخن را در حالى گفت: که مردم مشغول طواف قبر پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بودند.

4. بَرْبَهارى متوفاى 329:
حسن بن على بَرْبَهارى، عالم معروف حنبلى زیارت قبور، نوحه‏گرى و


(1) جهت آگاهى از مذهب ابن ابى الحدید رجوع شود به کتاب: وفیات الأعیان ابن خلکان، ج 7 ، ص 342 و فوات الوفیات ابن شاکر، ج2، ص 259.
(2) شرح نهج البلاغه، ج 15، ص 242، النصائح الکافیة، ص 106.
(3) الکامل فى‏اللغة والأدب، ج 1، ص 222 چاپ نهضت مصر.
(56)

 


مرثیه‏خوانى بر امام حسین علیه‏السلام را براى اولین بار منع کرد و زیارت حضرت را قدغن ساخت و دستور کشتن نوحه خوانان را صادر کرد(1).
5. ابن بَطَّه متوفاى 387:
عبیداللّه بن محمد بن حمدان عکبرى، معروف به ابن بَطَّه، از فقهاى حنبلى است. بنا به نقل ابن تیمیّه، وى زیارت و شفاعت پیغمبر [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] را انکار کرد و معتقد بود که سفر براى زیارت قبر پیغمبر [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] سفر معصیت مى‏باشد و باید نماز را در این سفر تمام خواند(2).
6. ابن تیمیه متوفاى 728:
تقى الدین احمد بن عبد الحلیم بن تیمیه، نظریّه پرداز وهّابیّت در قرن هشتم، همین حرف‏ها را با اسلوب جدید مطرح کرد و موجب تفرقه شدید میان امّت اسلامى گردید.

7. محمّد بن عبد الوهاب متوفاى 1205:
محمّد بن عبد الوهاب، بنیانگذار و رهبر وهّابیّت در قرن دوازدهم هجرى با همکارى تنگاتنگ «محمّد بن سعود» جدّ اعلاى فهد و با استفاده از مستشاران نظامى انگلیسى در منطقه نجد و دِرعیّه عربستان، همان افکار ابن‏تیمیه یا به تعبیر خیلى رساتر، افکار بنى‏اُمیّه را نشر داد.


(1) نشوار المحاضره، ج 2، ص 134.
(2) الردّ على الاخنایى ابن تیمیه، ص 27 و شفاء السقام سبکى، ص 263.
(57)

 


 



وهّابیّت در یک نگاه

الف: پى‏ریزى مبانى فکرى وهّابیّت:
تبلیغ رسمى مبانى فکرى وهّابیّت مبتنى بر انحرافات شدید در امور اعتقادى و اثبات شرک و کفر فِرَق اسلامى به وسیله ابن تیمیّه در سال 698 ه . ق. در منطقه شام آغاز شد که با مخالفت آشکار دانشمندان بزرگ اهل سنّت و شیعه روبه‏رو شد، او در سال 728 در زندان قلعه دمشق جان سپرد که با مرگش افکار وى نیز به فراموشى سپرده شد.
بار دیگر افکار باطل ابن تیمیّه، از سوى محمّد بن عبد الوهّاب در سرزمین نجد و با هماهنگى محمّد بن سعود، حاکم دِرعیّه، در سال 1157 از سر گرفته شد که با نبردهاى خونین، بر سواحل خلیج فارس و تمامى منطقه حجاز سلطه یافتند.

ب: نخستین دولت سعودى:
خاندان سعود به ترتیب، یک دوره 75 ساله قدرت را تا سال 1233 در اختیار داشتند:
1. محمّد بن سعود، حاکم و امام وهّابیّت در سال‏هاى 1157 ـ 1179.
2. عبدالعزیز بن محمّد، رهبر وهّابیّت بعد از پدرش (1133 ـ 1218).
3. سعود بن عبد العزیز، متوفّاى 1229.
4. عبد اللّه بن سعود، متوفّاى 1233 که در استامبول کشته شد.
با قلع و قمع دولت نجد به دست ابراهیم پاشاى عثمانى و قتل عبداللّه بن سعود در اسلامبول، خاندان سعودى از قدرت ساقط شد و قریب
(58)

 


80 سال را در عزلت گذراندند.

ج: رهبران قبیله‏اى وهّابیّت پس از فروپاشى:
1. ترکى بن عبد اللّه بن محمّد بن سعود که در سال 1249 به قتل رسید.
2.
فیصل بن ترکى بن عبد اللّه، متولّد 1213 و متوفّاى 1282.
3.
عبد الرحمن بن فیصل بن ترکى، متوفّاى 1346.

د: دوّمین دولت سعودى:
ملک عبد العزیز بن عبد الرحمن در سال 1319 از کویت به ریاض برگشت و با کمک بازماندگانى از پیروان مسلک وهّابیّت و با تکیه بر کمک‏هاى بى‏دریغ انگلیسى‏ها و فرانسوى‏ها و در طىّ بیست سال مبارزه، دوباره بر حجاز مسلّط شد و با تبدیل نام حجاز به سعودى، سلطنت آل‏سعود را پى‏ریزى کرد و پس از 54 سال حکومت، سرانجام در سال 1373 از دنیا رفت و هم اکنون فرزندان وى بر این کشور حکومت مى‏کنند(1).
ه: کیفیّت تسلط عبدالعزیز بر حجاز:
عبدالعزیز بن عبدالرحمن آل سعود که در سال 1880 (1285


(1) ر.ک: محمّد حسین قریب گرکانى، تاریخ وهّابیّت و مجلّه هفت آسمان، سال اوّل، شماره سوم و چهارم، ص 177.
(59)

 


شمسى) به دنیا آمده بود، در جوانى با خانواده خود براثر فشار «الرشید» که زادگاه آنان ریاض را متصرّف شده بود به کویت رفت و در دسامبر سال 1901 (آذر 1280 شمسى، شعبان 1319 قمرى) در 21 سالگى با نیرویى که از چهل و چند نفر بیشتر نبود به قصد پس گرفتن ریاض عازم نجد شد و اوایل 1902 ریاض را تصرف کرد و سپس به کوتاه کردن دست الرشید از نقاط دیگر پرداخت.
تا سال 1904 (1283 شمسى، 1322 قمرى ) همه نجد را به رغم حمایت نظامى عثمانى از الرشید تصرف کرد و با مرگ الرشید در سال 1906 (1284 شمسى) راه در برابر عبدالعزیز باز شد و به تدریج سایر مناطق تحت سلطه عوامل الرشید را گرفت و در سال 1913 (1292 شمسى، 1331 قمرى) احساء را هم بر قلمرو خود افزود و به ساحل خلیج فارس رسید.
دولت انگلستان که سرگرم عقب راندن عثمانى از سرزمین‏هاى عربى و مسلّط شدن بر آن‏ها بود در سال 1916 (1294 شمسى) اواسط جنگ جهانى اول، نجد و احساء را به عنوان قلمرو عبدالعزیز به رسمیت شناخت. عبدالعزیز در سال 1925 (1303 شمسى، 1343 قمرى) از اختلاف شریف مکه با دولت انگلستان استفاده کرد و حجاز را هم بر قلمرو خود افزود و خود را سلطان نجد و حجاز اعلام داشت.
هفتم ژانویه سال 1926 (17/10/1304 شمسى) قلمرو خود را مملکت سعودى اعلام داشت و 20 ماه مه سال 1927 (30/2/1306
(60)

 


شمسى 19 ذى‏قعده 1345 قمرى) دولت انگلستان طبق عهدنامه جدّه سال 1927 (1305 شمسى، 1344 قمرى) استقلال آن کشور را که تا نیمه جنگ جهانى اول تحت الحمایه عثمانى بود، به رسمیت شناخت.
آل سعود در هشتم شوال 1344 قمرى حرم امامان بقیع را ویران کرد.
ولى تاریخ اعلام رسمى تاسیس کشور سعودى 23 سپتامبر 1932 (2/7/1311 شمسى، 23 جمادى الاول 1351) است.
ملک سعود بن عبد العزیز، که متولد سال 1319 بود پس از مرگ پدرش از سال 1377 تا 1388، به مدت 11 سال حکومت را به دست گرفت.
ملک فیصل بن عبد العزیز، متولد 1324 بود پس از مرگ برادرش ملک سعود از سال 1388 تا 1395 به مدت 7 سال به عربستان حکومت کرد. و در دوران حکومتش به توسعه حرمین پرداخت.
ملک خالد بن عبد العزیز، متولد 1331، پس از مرگ برادرش ملک فیصل از سال 1395 تا 1402 به مدت 7 سال به سلطنت نشست.
ملک فهد بن عبد العزیز، متولد 1340، بعد از مرگ برادرش خالد از سال 1402 تا 1426 به مدت 24 سال زمامدار عربستان بود(1). ملک عبد اللّه بن عبد العزیز، متولّد 1352، پس از مرگ برادرش فهد در سال 1426 در سن 74 سالگى پادشاهى عربستان را به عهده گرفت.


(1) ر.ک: رسائل أئمّة دعوة التوحید، از دکتر فیصل بن مشعل بن سعود بن عبد العزیز.
(61)

 


 



بنیانگذاران فرقه وهابیت


ابن تیمیّه بنیان‏گذار اندیشه وهّابیّت

 


احمد بن تیمیّه، نظریه پرداز وهابیت، در سال 661 ه . ق.(1) پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد در حرّان از توابع شام به دنیا آمد و تحصیلات اولیّه خود را در آن سرزمین به پایان برد. پس از حمله مغول به اطراف شام، همراه خانواده‏اش به دمشق رفت و در آن‏جا اقامت گزید.

1. اولین آثار انحراف ابن تیمیه:
در سال 698 ه . ق. به تدریج آثار انحراف در ابن تیمیه ظاهر شد، به‏ویژه به هنگام تفسیر آیه شریفه «الرَّحْمَـنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى »(2)، در شهر حماة(3) براى خداوند تبارک وتعالى جایگاهى در فراز آسمان‏ها که بر تخت سلطنت تکیه زده است، تعیین کرد(4). این تفسیر، مخالف آیاتى چون: «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَىْ‏ءٌ »(5) و «وَ لَمْ یَکُن لَّهُ


(1) الدرر الکامنة، ج 1، ص 144.
(2) طه (20) آیه 5. «همان بخشنده‏اى که بر عرش مسلّط است».
(3) در 150 کیلومترى شهر دمشق واقع است.
(4) او در کتاب العقیدة الحمویّة، صفحه 429 مى‏گوید: «إنّ اللّه تعالى فوق کلّ شى‏ء وعلى کلّ شى‏ء وأنّه فوق العرش وأنّه فوق السماء ...».
(5) شورى (42) آیه 11. «هیچ چیز همانند او نیست».
(62)

 


کُفُوًا أَحَدُ »(1) مى‏باشد که خداوند را از هر گونه تشبیه به صفات مخلوقات منزّه ساخته است.

2. عکس العمل افکار باطل ابن تیمیه:
انتشار افکار باطل ابن تیمیّه در دمشق و اطراف آن، غوغایى به‏پا کرد؛ گروهى از فقیهان علیه او قیام کرده و از جلال‏الدین حنفى، قاضى وقت، محاکمه ابن تیمیّه را خواستار شدند؛ ولى او از حضور در دادگاه امتناع ورزید.
ابن تیمیّه همواره با آراى خلاف خود، افکار عمومى را متشنّج مى‏کرد و باورهاى عمومى را سست مى‏کرد، تا این‏که در هشتم رجب سال 705 ه، قضات شهر، همراه ابن تیمیّه در قصر نایب السلطنه حاضر شدند و کتاب الواسطیّه وى قرائت شد، پس از دو جلسه مناظره با کمال الدین ابن زَمْلَکانى(2) و اثبات انحراف فکرى و عقیدتى ابن تیمیّه، او را به مصر
تبعید کردند.


(1) إخلاص (112) آیه 4. «و براى او هیچ گاه شبیه و مانندى نبوده است».
(2) ابن زملکانى، محمّد بن على کمال الدین متوفّاى 727، از فقهاى شافعى در عصر خویش بوده و ریاست مذهب شافعى به او محوّل گشت. الأعلام، ج 6، ص 284.
یافعى در حقّ او مى‏گوید: امام علاّمه منحصر به فرد مفتى منطقه شامات، استاد شافعیه در عصر خویش، قاضى القضاة که خبره و متخصّص در متون روایى و در آگاهى به مذهب و اصول آن بوده است. مرآة الجنان، ج 4، ص 178.
ابن کثیر مى‏گوید: استاد شافعیه در عصر خود بوده که ریاست تدریس و افتاء و مناظره به او واگذار گردید. و به هم دوره‏هاى خود در مذهب شافعى چیره گشت و برترى یافت. البدایه و النهایه، ج 14، ص 152.
(63)

 


 


در آن‏جا نیز به سبب نشر اندیشه‏هاى انحرافى، به دستور ابن محلوف مالکى، قاضى وقت به زندان محکوم گشت و سپس در 23 ربیع الأوّل سال 707 ه. ق. از زندان آزاد شد.

3. ابن تیمیّه پاى میز محاکمه:
ابن کثیر مى‏نویسد:
در شوّال 707 هجرى، صوفیّه به‏سبب جسارت‏هایى که ابن تیمیّه به ابن عربى کرده بود به دولت مصر شکایت کردند و داورى بر عهده قاضى شافعى واگذار گردید و مجلس محاکمه‏اى تشکیل شد، ولى مطلب خاصّى علیه ابن تیمیّه ثابت نشد و در همان مجلس گفت:
«لایستغاث إلاّ باللّه، لایستغاث بالنبى استغاثة بمعنى العبارة، ولکن یتوسل به ویتشفع به»؛ استغاثه منحصر به خداوند است و از پیامبر نمى‏شود طلب یارى کرد، ولى مى‏شود به او توسل جست و طلب شفاعت کرد.
ولى قاضى بدر الدین احساس کرد که وى در قضیّه توسّل، ادب را نسبت به پیامبر گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] رعایت نمى‏کند، نامه‏اى به قاضى شافعى نوشت تا او را به مقتضاى شریعت مجازات نماید.
قاضى شافعى نیز گفت: من نسبت به ابن تیمیّه همان سخنى را گفتم که به دیگر منحرفان مى‏گویم. آن‏گاه دولت مصر ابن تیمیّه را بین رفتن به دمشق، اسکندریه و یا زندان، مخیّر ساخت، ابن تیمیّه زندان را برگزید و روانه زندان شد(1).


(1) ابن کثیر به نقل از البرزالى مى‏گوید: «وفی شوّال منها شکى الصوفیة بالقاهرة على الشیخ تقی الدین وکلّموه فی ابن عربی وغیره إلى الدولة، فردّوا الأمر فی ذلک إلى القاضى الشافعی، فعقد له مجلس وادّعى علیه ابن عطاء بأشیاء فلم یثبت علیه منها شیء، لکنّه قال: «لایستغاث إلاّ باللّه، لا یستغاث بالنبی استغاثة بمعنى العبارة، ولکن یتوسّل به ویتشفع به إلى اللّه» فبعض الحاضرین قال لیس علیه فى هذا شئ.
ورأى القاضى بدر الدین بن جماعة أنّ هذا فیه قلّة أدب، فحضرت رسالة إلى القاضی أن یعمل معه ما تقتضیه الشریعة، فقال القاضى قد قلت له ما یقال لمثله، ثم إن الدولة خیروه بین أشیاء إما أن یسیر إلى دمشق أو الإسکندریة بشروط أو الحبس، فاختار الحبس».
بدایه ونهایه، ج 14، ص 51.
(64)

 


عاقبت در سال 708 ه . ق. از زندان آزاد شد، ولى فعّالیّت مجدّد وى باعث شد که آخر ماه صفر 709 ه . ق. به اسکندریّه مصر تبعید شود و پس از هشت ماه به قاهره بازگردد.
ابن کثیر مى‏نویسد:
22 رجب سال 720 ه . ق. ابن تیمیّه به دار السعاده احضار شد و قضات و مفتیان مذاهب اسلامى (حنفى، مالکى، شافعى و حنبلى) او را به سبب فتاواى خلاف مذاهب اسلامى مذمّت و به زندان محکوم کردند، تا این که در دوم محرّم سال 721 ه .ق. از زندان آزاد گردید(1).
ابن حجر عسقلانى آورده است:
ابن تیمیّه را جهت محاکمه نزد قاضى مالکى بردند، ولى در برابر


(1) «وفی یوم الخمیس ثانی عشرین رجب عقد مجلس بدار السعادة للشیخ تقی الدین بن تیمیّة بحضرة نائب السلطنة وحضر فیه القضاة والمفتیون من المذاهب وحضر الشیخ وعاتبوه على العود إلى الإفتاء بمسألة الطلاق ثمّ حبس فی القلعة فبقى فیها خمسة أشهر وثمانیة یوما، ثمّ ورد مرسوم من السلطان بإخراجه یوم الإثنین یوم عاشوراء من سنة إحدى وعشرین». البدایه و النهایه، ج 14، ص 111، حوادث سال 726.
(65)

 


پرسش‏هاى قاضى، پاسخ نداد و گفت: این قاضى با من عداوت دارد و هرچه قاضى اصرار ورزید وى از پاسخ استنکاف کرد. آن‏گاه قاضى دستور داد وى را در قلعه‏اى حبس کردند.
وقتى به قاضى خبر رسید که برخى از افراد نزد ابن تیمیّه، رفت و آمد مى‏کنند، گفت: «اگر به خاطر کفرى که از وى ثابت شده، کشته نشود، باید نسبت به وى سخت‏گیرى شود.» آن‏گاه دستور داد وى را به زندان انفرادى انتقال بدهند.
پس از آن که قاضى به شهر خویش برگشت در دمشق اعلام عمومى کردند:
«من اعتقد عقیدة ابن تیمیّة حلّ دمه وماله، خصوصا الحنابلة؛ هرکس عقاید ابن تیمیّه را داشته باشد به ویژه حنبلى‏ها، خون و مالش حلال است».
و این اعلامیه را توسّط یکى از علماى بزرگ اهل سنّت، به نام شهاب محمود در مسجد جامع دمشق قرائت کرد که به دنبال آن حنبلى‏ها و افراد دیگرى که در معرض اتّهام بودند، جمع شدند و اعلام کردند که ما بر مذهب و عقیده امام شافعى هستیم(1).


(1) «فادّعى على ابن تیمیّة عند المالکی فقال: هذا عدوّی ولم یجب عن الدعوى، فکرّر علیه فأصرّ، فحکم المالکی بحبسه فأقیم من المجلس وحبس فی برج.
ثمّ بلغ المالکی أنّ الناس یتردّدون إلیه، فقال: یجب التضییق علیه إن لم یقتل وإلاّ فقد ثبت کفره فنقلوه لیلة عید الفطر إلى الجبّ وعاد القاضی الشافعی إلى ولایته ونودی بدمشق من اعتقد عقیدة ابن تیمیّة حلّ دمه وماله، خصوصا الحنابلة، فنودی بذلک وقرى‏ء المرسوم وقرأها ابن الشهاب محمود فى الجامع ثمّ جمعوا الحنابلة من الصالحیّة وغیرها وأشهدوا على أنّهم على معتقد الإمام الشافعی».
الدرر الکامنه، ج 1، ص 147.
(66)

 


 


انتقاد بزرگان اهل سنّت از ابن تیمیّه


1. ذهبى، پیروان ابن تیمیه را بیگانه، فرومایه و مکّار مى‏داند:
ذهبى متوفّاى 774، دانشمند بلند آوازه اهل سنّت که خود همانند ابن تیمیّه، حنبلى مذهب بود و در علم حدیث و رجال سرآمد عصر خویش بود، در نامه‏اى خطاب به وى مى‏نویسد:
یا خیبة! من اتّبعک فإنّه معرض للزندقة والإنحلال ... فهل معظم أتباعک إلاّ قعید مربوط، خفیف العقل، أو عامیّ، کذّاب، بلید الذهن، أو غریب واجم قویّ المکر، أو ناشف صالح عدیم الفهم، فإن لم تصدّقنى ففتّشهم وزِنْهم بالعدل ... ؛ اى بى‏چاره! آنان که از تو متابعت مى‏کنند در پرتگاه زندقه و کفر و نابودى قرار دارند ... نه این است که عمده پیروان تو عقب مانده، گوشه گیر، سبک عقل، عوام، دروغ‏گو، کودن، بیگانه، فرومایه، مکّار، خشک، ظاهر الصلاح و فاقد فهم هستند. اگر سخن مرا قبول ندارى آنان را امتحان کن و با مقیاس عدالت بسنج.
تا آن جا که مى‏نویسد:
فما أظنّک تقبل على قولی وتصغى إلى وعظی، فإذا کان هذا حالک عندی وأنا الشفوق المحبّ الوادّ، فکیف حالک عند أعدائک، وأعداوءک واللّه فیهم صلحاء وعقلاء وفضلاء کما أنّ أولیاءک فیهم فجرة کذبة جهلة(1)؛ گمان نمى‏کنم تو سخن مرا قبول کنى! و به نصیحت‏هاى من گوش فرا دهى! تو با من که دوستت هستم این


(1) الإعلان بالتوبیخ، ص 77 و تکملة السیف الصقیل، ص 218.
(67)

 


چنین برخورد مى‏کنى پس با دشمنانت چه خواهى کرد؟
به خدا سوگند، در میان دشمنانت، افراد صالح و شایسته و عاقل و دانشور فراوانند، چنان که در میان دوستان تو افراد آلوده، دروغ‏گو، نادان و بى‏عار زیاد به چشم مى‏خورند.

2. ابن حجر و نسبت نفاق به ابن تیمیّه:
ابن حجر عسقلانى(1) که از ارکان علمى و حافظ على الاطلاق اهل سنّت به شمار مى‏رود در باره ابن تیمیّه مى‏نویسد:
وافترق الناس فیه شیعا، فمنهم من نسبه إلى التجسیم، لما ذکر فی العقیدة الحمویّة والواسطیّة وغیرهما من ذلک کقوله: إنّ الید والقدم والساق والوجه صفات حقیقیّة للّه، وأنّه مستو على العرش بذاته... ؛ بزرگان اهل سنّت در باره ابن تیمیّه نظریّه‏هاى مختلفى دارند، بعضى معتقدند که وى قائل به تجسیم است؛ زیرا او در کتاب العقیدة الحمویّة براى خداوند تعالى دست و پا، ساق پا و صورت، تصوّر کرده است.
ومنهم من یَنسِبُه إلى الزندقة، لقوله: النبیّ [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] لایستغاث به، وأنّ فی ذلک تنقیصا ومنعا من تعظیم النبیّ¨] صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] ... ؛ و بعضى به سبب مخالفت او با توسّل و استغاثه به رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که این نیز


(1) سیوطى مى‏گوید: ابن حجر، شیخ الاسلام والإمام الحافظ فی زمانه، وحافظ الدیار المصریة؛ بل حافظ الدنیا مطلقا، قاضى القضاة؛ ابن حجر، شیخ الاسلام، پیشوا و حافظ زمان خویش در منطقه مصر؛ بلکه حافظ دنیا به شمار مى‏آمد. طبقات الحفاظ، ص 547.
(68)

 


تنقیص مقام نبوّت و مخالفت با عظمت حضرت به حساب مى‏آید، وى را زندیق و بى دین دانسته‏اند.
ومنهم من ینسِبُه إلى النفاق، لقوله فى علیّ ما تقدّم ـ أی أنّه أخطأ فی سبعة عشر شیئا ـ ولقوله: إنّه - أی علیّ - کان مخذولاً حیثما توجّه، وأنّه حاول الخلافة مرارا فلم ینلها، وإنّما قاتل للرئاسة لا للدیانة، ولقوله: إنّه کان یحبّ الرئاسة، ولقوله: أسلم أبو بکر شیخا یدری مایقول، وعلیّ أسلم صبیّا، والصبیّ لا یصحّ إسلامه، وبکلامه فی قصّة خطبة بنت أبی جهل ... فإنّه شنع فى ذلک، فألزموه بالنفاق، لقوله [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] : ولایبغضک إلاّ منافق(1)؛ و بعضى به جهت سخنان زشتى که در باره على[ علیه‏السلام [بیان داشته وى را منافق دانسته‏اند.
چون وى گفته است: على بن ابى طالب
[ علیه‏السلام ] بارها براى به‏دست آوردن خلافت تلاش کرد، ولى کسى او را یارى نکرد، جنگ‏هاى او براى دیانت خواهى نبود، بلکه براى ریاست طلبى بود. اسلام ابوبکر، از اسلام على[ علیه‏السلام ] که در دوران طفولیّت صورت گرفته باارزش‏تر است و هم‏چنین خواستگارى على[ علیه‏السلام [از دختر ابو جهل، نقص بزرگى براى وى به‏شمار مى‏رود.
تمامى این سخنان نشانه نفاق اوست، چون پیامبر گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] به على[ علیه‏السلام ] فرموده است: جز منافق کسى تو را دشمن نمى‏دارد.


(1) الدرر الکامنة فى أعیان المائة الثامنة، ج 1، ص 155.
(69)

 


 



3. سُبْکى، ابن تیمیّه را بدعت گذار مى‏داند:
سُبکى(1) متوفّاى سال 756 هجرى، از دانشمندان پرآوازه اهل سنّت و معاصر ابن تیمیّه مى‏نویسد:
او در پوشش پیروى از کتاب و سنّت، در عقاید اسلامى بدعت گذاشت و ارکان اسلام را درهم شکست. او با اتّفاق مسلمانان به مخالفت برخاست و سخنى گفت که لازمه آن جسمانى بودن خدا و مرکّب بودن ذات اوست، تا آن جا که ازلى بودن عالَم را ملتزم شد و با این سخنان حتّى از 73 فرقه نیز بیرون رفت(2).


(1) سیوطى در باره سبکى مى‏گوید: «شیخ الإسلام، إمام العصر، وتصانیفه تدلّ على تبحره فی الحدیث؛ او شیخ الاسلام و پیشواى عصر خویش بوده و تألیفات او نشان‏دهنده مهارت او در علم الحدیث است». طبقات الحفّاظ، ص 55.
ابن کثیر سلفى مى‏گوید:
«الإمام العلامة ... قاضی دمشق ... برع فی الفقه والأصول والعربیة وأنواع العلوم ... انتهت إلیه رئاسة العلم فی وقته؛ سبکى امام و علاّمه، قاضى دمشق در علم فقه، اصول، عربیه و دیگر علوم سرآمد عصر خویش بوده است و ریاست علم در زمان خویش به وى منحصر شد. بدایه ونهایه: ج 1، ص 551، شماره 2251.
(2) «لمّا أحدث ابن تیمیّة ما أحدث فی أصول العقائد، ونقض من دعائم الإسلام الأرکان والمعاقد، بعد أن کان مستترا بتبعیّة الکتاب والسنّة، مظهرا أنّه داع إلى الحقّ، هاد إلى الجنّة، فخرج عن الاتّباع إلى الابتداع، وشذّ عن جماعة المسلمین بمخالفة الإجماع، وقال بما یقتضی الجسمیّة والترکیب فى الذات المقدّسة، وأنّ الافتقار إلى الجزء لیس بمحال، وقال بحلول الحوادث بذات اللّه تعالى ... فلم یدخل فى فرقة من الفرق الثلاثة والسبعین التى افترقت علیها الأمّة، ولا وقفت به مع أمّة من الأمم همّة». طبقات الشافعیّه، ج 9، ص 253؛ السیف الصقیل، ص 177 و الدرّة المضیئة فى الردّ على ابن تیمیّه، ص 5.
(70)

 


 


4. حصنى دمشقى ابن تیمیّه را زندیق مى‏داند
حصنى دمشقى(1) مى‏نویسد: ابن تیمیّه‏اى را که دریاى علم توصیف مى‏کنند، برخى از پیشوایان، او را زندیق (ملحد) مطلق مى‏شمارند.
علّت گفتار بعضى از پیشوایان هم این است که تمام آثار علمى ابن تیمیّه را بررسى کرده و به اعتقاد صحیحى برنخورده است؛ مگر این که وى در موارد متعدّد برخى از مسلمانان را تکفیر مى‏کند و برخى دیگر را گمراه مى‏داند.
با این که کتاب‏هاى وى آمیخته به تشبیه حقّ به مخلوقات و تجسیم ذات بارى تعالى و هم چنین جسارت به ساحت مقدّس رسول اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] و شیخین و تکفیر عبد اللّه بن عباس است.
وى ابن عباس را ملحد و عبد اللّه عمر را مجرم، گمراه و بدعت گذار مى‏داند، این سخنان ناروا را در کتاب الصراط المستقیم خود بیان کرده است(2).


(1) خیرالدین زرکلى وهّابى در شرح حال حصنى دمشقى، مى‏گوید: «او امام و پیشوایى است فقیه، باتقوا و پرهیزکار، داراى تألیفات زیادى است که یکى از آنها دفع شبه من شبّه وتمرّد مى‏باشد». الأعلام، ج 2، ص 69.
شوکانى مى‏گوید: «با این که خیلى‏ها از تشییع جنازه او مطلع نشده بودند به‏قدرى جمعیّت آمده بود که تعداد آنها را جز خدا نمى‏داند». البدرالطالع، ج 1، ص 166.
(2) «وإنّ ابن تیمیة الذی کان یوصف بأنّه بحر فى العلم، لا یستغرب فیه ما قاله بعض الأئمة عنه: من أنّه زندیق مطلق وسبب قوله ذلک أنّه تتبّع کلامه فلم یقف له على اعتقاد، حتّى أنّه فی مواضع عدیدة یکفّر فرقة ویضلّلها، وفى آخر یعتقد ما قالته أو بعضه.
مع أنّ کتبه مشحونة بالتشبیه والتجسیم، والإشارة الى الإزدراء بالنبیّ
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم [والشیخین، وتکفیر عبد اللّه بن عباس رضى‏الله‏عنه وأنّه من الملحدین، وجعل عبد اللّه بن عمر رضى الله عنهما من المجرمین، وأنّه ضالّ مبتدع، ذکر ذلک فی کتاب له سمّاه الصراط المستقیم والرد على أهل الجحیم». دفع الشبه عن الرسول، تحقیق جماعة من العلماء، ص 125.
(71)

 


حصنى دمشقى در جاى دیگر مى‏نویسد:
وقال (ابن تیمیّة): «من استغاث بمیّت أو غائب من البشر... فإنّ هذا ظالم، ضالّ، مشرک»، هذا شیء تقشعرّ منه الأبدان، ولم نسمع أحدا فاه، بل ولا رمز إلیه فی زمن من الأزمان، ولا بلد من البلدان، قبل زندیق حرّان قاتله اللّه ـ عزّ وجلّ ـ وقد جعل الزندیق الجاهل الجامد، قصّة عمر رضى‏الله‏عنه دعامة للتوصّل بها إلى خبث طویّته فی الإزدراء بسیّد الأوّلین والآخرین وأکرم السابقین واللاحقین، وحطّ رتبته فی حیاته، وأنّ جاهه وحرمته ورسالته وغیر ذلک زال بموته، وذلک منه کفر بیقین وزندقة محقّقة(1)؛ ابن تیمیّه گفته است: هر کس به مرده و یا فرد دور از نظر استغاثه کند ... ظالم، گمراه و مشرک است.
از این سخن ابن تیمیّه، بدن انسان مى‏لرزد، این سخن، پیش از زندیق حرّان، ابن تیمیّه از دهان کسى در هیچ زمان و هیچ مکانى بیرون نیامده است. این زندیق نادان و خشک، داستان عمر رضى‏الله‏عنه را وسیله‏اى براى رسیدن به نیّت ناپاکش در بى‏اعتنایى به ساحت حضرت رسول اکرم، سیّد اوّلین و آخرین، قرار داده و با این سخنان بى‏اساس، مقام و منزلت آن حضرت را در دنیا پایین آورده است و


(1) دفع الشبه عن الرسول، ص 131.
(72)

 


مدّعى شده است که حرمت و رسالت آن بزرگوار پس از رحلت از بین رفته است. این عقیده به یقین کفر و در واقع زندقه و نفاق است.

5. قاضى شافعى پیروان ابن تیمیّه را مهدور الدم مى‏داند:
ابن حجر عسقلانى متوفّاى 852 و شوکانى متوفّاى 1255، دو تن از عالمان بزرگ اهل سنّت مى‏نویسند: قاضى شافعى دمشق دستور داد که در دمشق اعلام کنند که: «من اعتقد عقیدة ابن تیمیّة حلّ دمه وماله»(1)؛ هر کس معتقد به عقاید ابن تیمیّه باشد، خون و مالش حلال است».

6. ابن حجر مکّى، ابن تیمیّه را گمراه و گمراه‏گر مى‏شمارد:
ابن حجر مکّى متوفّاى 974، از دانشمندان بزرگ اهل سنّت، در باره ابن تیمیّه مى‏نویسد:
ابن تیمیّة عبد خذله اللّه، وأضلّه وأعماه، وأصمّه وأذلّه، وبذلک صرّح الأئمّة الذین بیّنوا فساد أحواله وکذب أقواله ... وأهل عصرهم وغیرهم من الشافعیّة والمالکیّة والحنفیّة... والحاصل أنّه لا یقام لکلامه وزن بل یرمى فى کلّ وعر وحزن، ویعتقد فیه أنّه مبتدع، ضالّ، مضلّ، غال، عاملها اللّه بعدله و أجارنا من مثل طریقته(2)؛ خدا او را خوار، گمراه، کور و کر گردانیده است و پیشوایان اهل سنّت و معاصرین وى از شافعى‏ها، مالکى‏ها و


(1) الدرر الکامنة، ج 1، ص 147؛ البدر الطالع، ج 1، ص 67 و مرآة الجنان، ج 2، ص 242.
(2) الفتاوى الحدیثه، ص 86.
(73)

 


حنفى‏ها، بر فساد افکار و اقوال او تصریح دارند ... سخنان ابن‏تیمیّه فاقد ارزش بوده و او فردى بدعت‏گذار، گمراه، گمراه‏گر و غیرمعتدل است، خداوند با او به عدالت خود رفتار نماید و ما را از شرّ عقیده و راه و رسم وى حفظ نماید.

7. اطلاق شیخ الإسلام به ابن تیمیّه کفر است:
شوکانى از علماى بزرگ اهل سنّت مى‏گوید:
صرّح محمّد بن محمّد البخاری الحنفیّ المتوفّى سنة 841 بتبدیعه ثمّ تکفیره، ثمّ صار یصرّح فی مجلسه: إنّ من أطلق القول على ابن تیمیّة أنّه شیخ الإسلام فهو بهذا الإطلاق کافر(1)؛ محمّد بخارى حنفى متوفّاى سال 841 در بدعت‏گذارى و تکفیر ابن تیمیّه بى‏پرده سخن گفته است، تا آن‏جا که در مجلس خود تصریح نموده است که اگر کسى ابن تیمیّه را «شیخ الاسلام» بداند، کافر است.

8. ابن بَطوطه ابن تیمیّه را دیوانه مى‏خواند:
ابن بطوطه، جهان‏گرد نامى مراکشى در سفرنامه‏اش مى‏نویسد:
وکان بدمشق من کبار الفقهاء الحنابلة تقی الدین بن تیمیّة کبیر الشام یتکلّم فى الفنون إلاّ أنّ فى عقله شیء(2)؛ در دمشق یکى از بزرگان فقهاى حنبلى به نام ابن تیمیّه را دیدم که در فنون مختلف سخن مى‏گوید، ولى عقل او سالم نبود.


(1) بدر الطالع، ج 2، ص 260.
(2) رحله ابن بطوطه، ج 1، ص 57.
(74)

 


 


عوامل انزواى ابن تیمیّه و علل گسترش مجدّد افکار او



افکار باطل ابن تیمیّه در منطقه شامات که مهد علم و دانش بود، با انتقادها و اعتراض‏هاى عالمان و دانشمندان مذاهب مختلف رو به رو شد که در نتیجه، باعث انزواى ابن تیمیّه، گردید و افکار و عقاید وى نیز به بوته فراموشى سپرده شد.
ولى در قرن دوازدهم به عللى این افکار در منطقه نجد توسط محمد بن عبد الوهاب انتشار یافت:
1. منطقه نجد، بى‏بهره از تمدّن و فرهنگ بود و فاقد شخصیت‏هاى علمى بود که جهت مبارزه با افکار انحرافى محمد بن عبد الوهاب به‏پا خیزند.
2. در میان قبایل منطقه «نجد» بر سر حکمرانى منازعات شدیدى بود، محمّد بن عبد الوهّاب از این موقعیّت استفاده کرد و با محمد بن سعود ـ جد اعلاى ملک فهد ـ پیمان نظامى و فرهنگى بست که فرزند سعود از افکار وى حمایت کند، وى نیز با فتواهاى آن چنانى خود، زمینه کشورگشایى را براى او فراهم سازد.
3. پشتیبانى قدرت‏هاى استعمارى، بویژه مستشاران نظامى بریتانیا در گسترش فرهنگ وهابیت نقش فعال داشت.

(75)

 


 



نگاهى گذرا به زندگى محمّد بن عبد الوهّاب


1. سازماندهى افکار انحرافى ابن تیمیه:
محمّد بن عبد الوهّاب، در سال 1115 در شهر عُیَینه، از توابع نجد عربستان به دنیا آمد. او فقه حنبلى را در زادگاه خود آموخت و آن‏گاه براى ادامه تحصیل ره‏سپار مدینه منوّره شد.
وى در دوران تحصیل مطالبى به زبان مى‏آورد که نشان‏دهنده انحراف فکرى او بود به‏گونه‏اى که برخى از استادان او نسبت به آینده‏اش، اظهار نگرانى مى‏کردند.
گفتنى است که وى مبتکر و بنیان‏گذار فرقه وهّابیّت نبود، بلکه قرن‏ها پیش از او این عقاید یا بخشى از آن از سوى برخى از عالمان حنبلى مانند ابن تیمیّه و شاگردان او اظهار شده بود، ولى با توجّه به مخالفت‏هاى آشکار عالمان اهل سنّت و شیعه، در بوته فراموشى سپرده شده بود و مهم‏ترین کارى که محمّد بن عبدالوهّاب انجام داد این بود که عقاید ابن‏تیمیّه را به صورت یک فرقه و یا مذهب جدیدى درآورد که با تمام مذاهب چهارگانه اهل سنّت و مذهب شیعه تفاوت داشت.

2. علاقه محمّد بن عبد الوهّاب به مدّعیان دروغین نبوّت:
او در آغاز کار به مطالعه زندگى نامه مدّعیان دروغین نبوّت مانند مُسَیْلمه کذّاب، سَجاج، اسود عَنْبسى و طُلَیحه اسدى علاقه ویژه‏اى داشت(1).


(1) کشف الارتیاب، ص 12، به نقل از خلاصة الکلام.
(76)

 


 


3. آغاز ترویج وهّابیّت و برخورد مردم با آن:
محمّد بن عبد الوهّاب در آغاز کارش به بصره آمد و عقایدش را اظهار نمود که با مخالفت شدید بزرگان بصره رو به رو شد.
دکتر منیر العجلانى مى نویسد:
وتجمّع علیه أناس فى البصرة من رؤساءها وغیرهم، فآذوه أشدّ الأذى، وأخرجوه منها(1)؛ مردم بصره علیه او قیام نموده و او را از شهر بیرون کردند.
او سپس به بغداد، کردستان، همدان و اصفهان روانه شد(2) و سرانجام
به زادگاه خویش بازگشت.
وى در زمان حیات پدرش جرئت اظهار عقاید خویش را نداشت؛ ولى پس از آن که پدر او در سال 1153 درگذشت، محیط را براى اظهار عقاید خویش مساعد یافت و مردم را به آیین جدید خود فرا خواند(3).
ولى اعتراض عمومى مردم که نزدیک بود خونش را بریزند، او را ناگزیر کرد تا به زادگاه خویش، عُیَیْنَه بازگردد و براساس پیمانى که با امیر آنجا،


(1) تاریخ العربیّة السعودیّه، ص 88.
(2) او چهار سال در بصره، پنج سال در بغداد و یک سال در کردستان و دو سال در همدان اقامت گزید واندک زمانى هم در اصفهان و قم بود و آن گاه به حُرَیْمَله اقامتگاه پدرش رفت. وهّابیّت مبانى فکرى و کارنامه عملى، ص 36.
(3) ر. ک: زعماء الإصلاح فى عصر الحدیث، ص 10؛ تاریخ العربیّة السعودیّه، ص 89 و تاریخ نجد آلوسى، ص 111.
(77)

 


عثمان بن مَعْمَر بست که هر دو بازوى یک‏دیگر باشند، عقاید خود را تحت حمایت او بى‏پرده مطرح ساخت، ولى طولى نکشید که حاکم عُیَیْنَه به دستور فرمانرواى اَحساء، وى را از شهر عیینه اخراج کرد.
محمّد بن عبد الوهّاب به نا چار شهر دِرْعِیّه را براى اقامت برگزید و با محمّد بن سعود، حاکم درعیّه پیمان جدیدى بست که حکومت از آنِ محمّد بن سعود باشد و تبلیغ به دست محمّد بن عبدالوهّاب.

4. تخریب زیارتگاه صحابه و قبر برادر خلیفه دوم:
نخستین کارى که محمّد بن عبد الوهّاب انجام داد، ویران کردن زیارتگاه‏هاى صحابه و اولیا در اطراف عُیَیْنه بود که از جمله آنان، تخریب قبر زید بن خطّاب برادر خلیفه دوم بود(1) که با واکنش شدید عالمان و بزرگان رو به رو شد، به دنبال آن امیر عُیَیْنه به ناچار، شیخ را از این شهر بیرون کرد.
همان طورى که در بخش «عصر ظهور افکار محمّد بن عبد الوهّاب» اشاره شد، در قرن دوازدهم هجرى موقعیّت بسیار سخت و اوضاع بسیار نامناسبى براى مسلمانان پیش آمده بود که کشورهاى اسلامى از هر سو مورد تهاجم شدید استعمارگران قرار داشتند، کیان امّت اسلامى از سوى انگلیس، فرانسه، روس و آمریکا تهدید مى‏شد.
در این عصر، بیش از هر زمانى مسلمانان نیاز به وحدت و همکارى بر ضدّ دشمن مشترک داشتند، ولى متأسّفانه محمّد بن عبدالوهّاب مسلمانان را به جرم توسّل به انبیا و اولیاى الهى، مشرک و بت پرست


(1) عنوان المجد فى تاریخ نجد، ص 9؛ براهین الجلیّة فى رفع تشکیکات الوهابیّه، ص 4؛ هذه هى الوهابیّه، ص 125 و السلفیّة بین أهل السنّة والامامیّه، ص 307.
(78)

 


قلمداد کرد و فتوا به تکفیر آنان داد، خونشان را حلال، کشتن آنان را جایز و اموال آنان را جزء غنایم جنگى به حساب آورد و پیروان او به استناد این فتوا، هزاران مسلمان بى گناه را به خاک وخون کشیدند که در قسمت بعدى به تفصیل بیان خواهد شد.

برخورد عالمان اهل سنّت با محمّد بن عبد الوهّاب


1. پیش بینى گمراهى او از سوى استادانش:
احمد زینى دحلان، مفتى بزرگ مکّه مکرّمه متوفّاى 1304 مى‏گوید:
فأخذ عن کثیر من علماء المدینة منهم الشیخ محمّد بن سلیمان الکردى الشافعی والشیخ محمّد حیاة السندى الحنفی وکان الشیخان المذکوران وغیرهما من أشیاخه یتفرّسون فیه الإلحاد والضلال، ویقولون: سیُضَلّ هذا، ویُضِلُّ اللّه به مَنْ أبعده وأشقاه، فکان الأمر کذلک، وما أخطأت فراستهم فیه(1)؛ محمّد بن عبد الوهّاب در آغاز از محضر بسیارى از عالمان مدینه مانند شیخ محمّد سلیمان کردى شافعى و شیخ محمّد حیاة سندى حنفى بهره علمى برد. این دو استاد، در آغاز، آثار بى‏دینى و گمراهى را در وى احساس مى‏کردند و مى‏گفتند که وى گمراه خواهد شد و به دست او، افراد دور از رحمت خدا و شقاوت پیشه به گمراهى کشیده خواهند شد و پیش‏بینى آنان نیز درست از آب درآمد.


(1) الدرر السنیّة فى الردّ على الوهّابیّه، ص 42.
(79)

 


 


2. پدر محمّد بن عبد الوهّاب گمراهى او را حدس مى‏زد:
احمد زینى دحلان مى‏نویسد:
وکان والده عبد الوّهاب من العلماء الصالحین فکان أیضا یتفرّس فی ولده المذکور الإلحاد ویذمّه کثیرا ویحذّر الناس منه(1)؛ و هم‏چنین پدر وى عبد الوهّاب که از علماى صالح به‏شمار مى‏رفت همانند دیگر علما در فرزندش، آثار الحاد و بى‏دینى را حدس مى‏زد و او را سرزنش نموده و مردم را از ارتباط با وى برحذر مى‏داشت.

3. برخورد تند برادر محمّد بن عبد الوهّاب با وى:
زینى دحلان مفتى مکه مکرّمه مى‏نویسد:
وکذا أخوه سلیمان بن عبد الوهّاب، فکان ینکر ما أحدثه من البدع والضلال والعقائد الزائغة، وتقدّم أنّه ألّف کتابا فی الردّ علیه(2)؛ سلیمان، برادر محمّد بن عبد الوهّاب نیز بدعت‏ها، گمراهى‏ها و عقاید منحرف او را انکار مى‏کرد و کتابى در ردّ افکار او نوشت.
و در جاى دیگر مى‏نویسد:
کان محمّد بن عبد الوهّاب الذى ابتدع هذه البدعة یخطب للجمعة فی مسجد الدرعیّة ویقول فی کلّ خطبة: ومن توسّل بالنبی فقد کفر، وکان أخوه الشیخ سلیمان بن عبد الوهّاب من أهل العلم فکان ینکر علیه إنکارا شدیدا فی کلّ ما یفعله، أو یأمر به، ولم یتّبعه فى شئ ممّا ابتدعه.


(1) همان.
(2) همان.
(80)

 


 


وقال له أخوه سلیمان یوما: کم أرکان الإسلام یا محمّد بن عبدالوهّاب؟! فقال: خمسة. فقال: أنت جعلتها ستّة، السادس من لم‏یتّبعک فلیس بمسلم، هذا عندک رکن سادس للإسلام(1)؛ محمّد بن عبد الوهّاب در مسجد دِرعیّه خطبه مى‏خواند و در هر خطبه‏اى مى‏گفت: توسّل به پیامبر کفر است. برادرش شیخ سلیمان، سخنان او را سخت انکار مى‏کرد و در هیچ‏یک از بدعت‏هایش از وى پیروى نمى‏کرد.
روزى سلیمان از برادرش محمّد پرسید: اسلام چند رکن دارد؟ محمّد، جواب داد: پنج رکن.
سلیمان گفت: ولى تو مى‏گویى هر کس وهّابى نباشد و از تو پیروى نکند، کافر است و این را رکن ششم اسلام قرار داده‏اى.

4. ترس برادر محمّد بن وهّاب از دستور کشتن وى:
أحمد زینى دحلان مى‏افزاید:
ولمّا طال النزاع بینه وبین أخیه خاف أخوه أن یأمر بقتله فارتحل إلى المدینة المنورّة وألّف رسالة فی الردّ علیه وأرسلها له فلم ینته. وألّف کثیر من علماء الحنابلة وغیرهم رسائل فى الردّ علیه وأرسلوها له فلم ینته(2)؛ چون اختلاف میان سلیمان با برادرش محمّد به درازا کشید، سلیمان از بیم این که برادرش دستور کشتن او را بدهد، به مدینه منوّره کوچ کرد و رساله‏اى در ردّ او نوشت و


(1) الدرر السنیّة فى الردّ على الوهّابیّه، ص 39.
(2) همان، ص 40.
(81)

 


برایش فرستاد.
بسیارى از علماى حنبلى و غیر حنبلى نیز رساله‏هایى در ردّ سخنان او نوشتند و براى وى فرستادند، امّا هیچ‏یک فایده‏اى به حال او نبخشید.

پیشگویى رسول گرامى (ص) از ظهور وهّابیّان

در کتب معتبر اهل سنّت روایاتى از پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله آمده که اشاره به ظهور فرقه وهّابیّت شده است همان گونه که بخارى در صحیح خود از عبداللّه عمر نقل مى‏کند که گفت:
ذَکَرَ النَّبِیُّ صلى الله علیه وسلم: اللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِی شَأْمِنَا، اللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِی یَمَنِنَا. قَالُوا: وَفِی نَجْدِنَا. قَالَ اللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِی شَأْمِنَا، اللَّهُمَّ بَارِکْ لَنَا فِی یَمَنِنَا. قَالُوا یَا رَسُولَ اللَّهِ وَفِی نَجْدِنَا؟ فَأَظُنُّهُ قَالَ فِی الثَّالِثَةَ: هُنَاکَ الزَّلاَزِلُ وَالْفِتَنُ، وَبِهَا یَطْلُعُ قَرْنُ الشَّیْطَانِ(1)؛ روزى پیامبر گرامى فرمود: خدایا منطقه شام و یمن را بر ما مبارک گردان! صحابه گفتند: منطقه نجد(2) را چطور؟ حضرت سخن قبل خود را تکرار فرمود و صحابه از نجد پرسیدند، حضرت در مرحله سوم فرمود: در نجد زلزله‏ها(3) و فتنه‏ها به وقوع خواهد پیوست و شاخ شیطان از آن جا طلوع خواهد کرد.


(1) صحیح بخارى، ج 8، ص 95 ح 7094، کتاب الفتن، ب 16 ، باب قَوْلِ النَّبِیِّ صلى الله علیه وسلم: الْفِتْنَةُ مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ.
(2) نجد در اطراف ریاض و محل ظهور فرقه وهّابیّت مى‏باشد.
(3) شاید اشاره به تزلزل عقاید مردم مى‏باشد.
(82)

 


 


عینى از علماى بزرگ اهل سنّت و شارح صحیح بخارى مى‏نویسد: مراد از شاخ شیطان، امّت و حزب شیطان مى‏باشد(1). و هم چنین بخارى در صحیح خود از ابو سعید خُدرى از پیامبر گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] نقل کرده که فرموده است:
یَخْرُجُ نَاسٌ مِنْ قِبَلِ الْمَشْرِقِ وَیَقْرَءُونَ الْقُرْآنَ لاَ یُجَاوِزُ تَرَاقِیَهُمْ، یَمْرُقُونَ مِنَ الدِّینِ کَمَا یَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِیَّةِ، ثُمَّ لاَ یَعُودُونَ فِیهِ حَتَّى یَعُودَ السَّهْمُ إِلَى فُوقِهِ . قِیلَ مَا سِیمَاهُمْ. قَالَ سِیمَاهُمُ التَّحْلِیقُ. أَوْ قَالَ: التَّسْبِیدُ»(2)؛ افرادى از ناحیه مشرق، قیام مى‏کنند و قرآن تلاوت مى‏کنند و حال آن قرآن که از گلوگاه آنان تجاوز نمى‏کند (در قلب آنان تاثیر نمى‏گذارد) و از قرآن بهره نمى‏برند، این گروه از دین خارج مى‏شوند همان گونه که تیر از کمان خارج مى‏شود و دیگر به طرف دین برنمى‏گردند مانند تیر که به سوى کمان برنمى‏گردد.
از پیامبر اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] پرسیدند که: این فرقه چه نشانه‏اى دارند؟
فرمود: چهره این گروه با سرهاى تراشیده، مشخص مى‏شود.
زینى دحلان مفتى مکّه مکرمه ضمن اشاره به این حدیث مى‏نویسد:
ففی قوله سیماهم التحلیق تصریح بهذه الطائفة لأنّهم کانوا یأمرون کلّ من اتّبعهم أن یحلق رأسه ولم یکن هذا الوصف لأحد من طوائف الخوارج والمبتدعة الذین کانوا قبل زمن هوءلاء(3)؛ پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که «سر تراشیدن» را از نشانه بارز این طائفه شمرده شده،


(1) وبنجد یطلع قرن الشیطان أی: أمّته وحزبه. عمدة القارى، ج 7، ص 59.
(2) صحیح بخارى، ج 8، ص 219، ح 7562.
(3) فتنة الوهابیة، ص 19.
(83)

 


صراحت در فرقه وهّابیّت دارد زیرا تنها این فرقه هستند که به پیروان خود دستور مى‏دهند سر خود را بتراشند و این صفت در هیچ یک از فرقه‏هاى خوارج و بدعت گذارِ قبل از وهّابیّت دیده نشده است.
در ادامه مى‏نویسد:
وکان السیّد عبد الرحمن الأهدل مفتی زبید یقول: لا حاجة إلى التألیف فی الردّ على الوهابیّة بل یکفی فی الردّ علیهم قوله صلى اللّه علیه وسلم سیماهم التحلیق؛ فإنّه لم یفعله أحد من المبتدعة غیرهم؛ سیّد عبد الرحمن اهدل، مفتى منطقه زبید، مى‏گفت: در نقد عقائد وهّابیّت نیازى به تألیف کتاب نیست؛ بلکه همین حدیث پیامبر [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] که ویژگى‏هاى این فرقه را «سر تراشیدن» معرفى کرده، براى بطلان عقیده آنان کفایت مى‏کند؛ زیرا غیر از وهّابیّت هیچ یک از فرقه‏هاى بدعت گذار این ویژگى را ندارند.
واتّفق مرّة أنّ امرأة أقامت الحجّة على ابن الوهّاب لمّا أکرهوها على أتباعهم ففعلت ، أمرها ابن عبد الوهاب أن تحلق رأسها فقالت له حیث إنّک تأمر المرأة بحلق رأسها ینبغی لک أن تأمر الرجل بحلق لحیته؛ لأنّ شعر رأس المرأة زینتها وشعر لحیة الرجل زینته، فلم یجد لها جوابا(1)؛ روزى محمد بن عبد الوهاب به یک زن دستور داد که سرش را بتراشد، آن زن به وى گفت: تو که مى‏گویى زنان باید سر خود را بتراشند؛ باید دستور دهى مردان هم ریش خود را بتراشند؛ زیرا ریش مرد، همانند موى زن، زینت او محسوب


(1) فتنة الوهابیة، ص 19.
(84)

 


مى‏شود. محمد بن عبد الوهاب در پاسخ این زن عاجز ماند.

کتاب‏هاى اهل سنّت در بطلان عقاید ابن‏تیمیّه

برخى از شخصیّت‏هاى بزرگ اهل سنّت و معاصر ابن تیمیّه، مطالب وى را به نقد کشیده و برخى دیگر کتاب‏هایى مستقل در بطلان نظریّات او تألیف کردند، مانند:
تقى الدین سُبکى متوفاى 756، دو کتاب به نام‏هاى
«الدرّة المضیّة فى الردّ على ابن تیمیّة» و «شفاء السقام فى زیارة خیر الأنام» در نقد افکار وى نوشته است.
بر کتاب
«شفاء السقام» ملاّ على قارى فقیه مشهور حنفى مقیم مکه‏متوفّاى 1014، شرح محقّقانه‏اى نوشته که «شرح شفاء السقام» نام گرفته است.
محمّد بن ابى بکر اخنایى متوفّاى 763 کتابى به نام
«المقالة المرضیّة فى الردّ على ابن تیمیة» نوشت و با احادیث معتبر و ادلّه محکم، نظریّه ابن تیمیّه را ردّ کرد و ابن تیمیّه وقتى آن کتاب را دید پاسخى به نام «ردّ أخنائى»، بر او نوشت.
على بن محمّد سَمْهُودى شافعى مصرى متوفّاى 911، شیخ الاسلام مدینه، کتاب گران سنگى به نام
«وفاء الوفاء بأخبار دار المصطفى» نوشت و در باره زیارت، شفاعت، توسّل و استغاثه به حضرت رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بحث مفصل و محقّقانه‏اى کرد.
افزون بر کتاب‏هاى یاد شده، کتاب‏هاى دیگرى را هم عالمان اهل سنّت در نقد افکار ابن تیمیّه نوشته‏اند که به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود:
«خیر الحجّة فى الردّ على ابن تیمیه فى العقاید» تألیف احمد بن
(85)

 


حسین بن جبریل شهاب الدین شافعى.
«الدرة المضیئة فى الرد على ابن تیمیة» تألیف محمّد بن على شافعى دمشقى کمال الدین معروف به ابن زملکانى متوفّاى 727.
«دفع شبه من شبّه و تمرّد» نوشته تقى الدین ابوبکر حصنى دمشقى متوفّاى 829 ه. این کتاب از مکتبة الازهریة للتراث به صورت افست چاپ شده است، و در سال 1418 با تحقیقات و فهارس به نام «دفع الشبه عن الرسول (ص)» چاپ شده است.
«الردّ على ابن تیمیّة» تألیف عیسى بن مسعود منکاتى.
«الردّ على ابن تیمیّه فى الاعتقادات» تألیف محمّد حمید الدین حنفى دمشقى فرغانى.
«ردّ على الشیخ ابن تیمیّة» تألیف شیخ نجم‏الدین بن ابى الدر البغدادى.
«رسالة فى الردّ على ابن تیمیّه فى التجسیم و الاستواء والجهة» تألیف شیخ شهاب الدین احمد بن یحیى کلابى حلبى، متوفّاى 733، معاصر ابن تیمیّه.
«رسالة فى الردّ على ابن تیمیه فى مسألة حوادث لا أوّل لها» تألیف شیخ بهاءالدین عبد الوهّاب بن عبد الرحمن اخمینى شافعى، معروف به مصرى متوفّاى 763. این کتاب با تحقیقات و شرح عبارات سعید عبد الطیف از عمان اردن، دار السراج در سال 1419 ه. / 1998 م چاپ شده است.
«رسالة فى مسئلة الزیارة فى الردّ على ابن تیمیة» تألیف محمّد بن على مازنى.
«سیف الصقیل فى ردّ ابن تیمیّة و ابن قیّم» تألیف تقى‏الدین السبکى،
(86)

 


متوفّاى 756، این کتاب هم در مصر چاپ شده است.
«شرح کلمات الصوفیة أو الردّ على ابن تیمیّة» تألیف محمود الغراب. و موضوع آن ردّ گفته‏هاى ابن تیمیّه درباره ابن عربى و صوفیّه است.
«فتاوى الحدیثیّة» تألیف احمد شهاب الدین بن حجر هیثمى مکى، متوفّاى 974، به صورت افست از استانبول تاریخ 1414 ه ./ 1994 م، چاپ شده است.
در ردّ این کتاب، ابن آلوسى نعمان بن محمود آلوسى بغدادى، متوفّاى 1317 ه . کتابى به نام
«جلاء العینین فى محاکمة الأحمدین» نوشته است.
«المقالات السنیّة فى کشف ضلالات ابن تیمیّه» تألیف شیخ عبد اللّه بن محمّد بن یوسف هروى معروف به حبشى مفتى هرو (یکى از مناطق صومال آفریقا) متوفّاى 1328. این کتاب در دار المشاریع بیروت چهارمین بار در سال 1419 ه . / 1998 م چاپ شده است.
«نجم المهترین برجم المعتدین فى رد ابن تیمیّه» تألیف: فخر ابن معلم قرشى.

کتاب‏هاى عالمان شیعى در باره ابن تیمیّه

علاّمه تهرانى در کتاب گران سنگ خود «الذریعه» کتاب‏هاى متعدّدى از عالمان شیعه را نام مى‏برد که در پاسخ به کتاب منهاج السنّه ابن تیمیّه نوشته شده است، مانند:
کتاب
«الإنصاف فى الانتصاف لأهل الحق من الإسراف» تألیف یکى از علماى بزرگ قرن هشتم است که در سال 757 ه. به پایان رسیده که
(87)

 


متأسّفانه نام نویسنده آن ثبت نشده است(1) و نسخه‏اى از این کتاب در کتاب‏خانه بزرگ ایران موجود است(2). «إکمال المنّة فى نقض منهاج السنّه» از شیخ سراج الدین حسن یمانى مشهور به فدا حسین.
«منهاج الشریعه» تألیف دانشمند مجاهد، سیّد مهدى موسوى قزوینى متوفّاى 1358.
«البراهین الجلیّه فى کفر ابن تیمیّه» تألیف دانشمند فرزانه سیّد حسن صدر کاظمى متوفّاى 1354.
«الإمامة الکبرى والخلافة العظمى» در 8 جلد، تألیف سیّد محمّد حسن قزوینى متوفّاى 1380.
و ایشان کتاب دیگرى نیز دارد به نام «
البراهین الجلیّة فى رفع تشکیکات الوهابیّه» که به تازگى آن را نویسنده توانمند جناب آقاى دوانى ـ رضوان اللّه علیه ـ به نام فرقه وهّابى و پاسخ شبهات آن‏ها ترجمه کرده است.


(1) شیخ آغا بزرگ تهرانى مى‏نویسد: «لم یذکر المؤلف اسمه بل ذکر فى أوّله ابن تیمیّه تعصب فی القول والخطاب فى نقضه لمنهاج الکرامة وقال بالهوى المحض وهو دأب المفلس العادم للحجة، الذاهب التایة عن المحجة.» الذریعه، ج 11، ص 122.
(2) کتاب‏خانه آستان قدس رضوى در مشهد، به شماره 5643، کتاب‏خانه ملّى تهران، به شماره 485 ع؛ کتاب‏خانه دانشکده حقوق تهران، به شماره 130، به نقل از مجلّه تراثنا، شماره 17، ص 153.
(88)

 


 


حدود بیست کتاب مستقلّ از سوى علماى شیعه بر ردّ کتاب ابن تیمیّه تألیف گردیده است(1).

فصل سوم

کارنامه عملى وهابیت

 


جنایات وهابیت در طول تاریخ

1. قتل و غارت وهّابیّان در منطقه نجد:
محمّد بن عبد الوهّاب با اعلام جهاد علیه مسلمانان به اتهام کفر، شرک و بدعت، اعراب بادیه نشین را تحریک کرد و به کمک ابن سعود، لشکرى فراهم ساخت و با حمله به شهرها و روستاهاى مسلمان نشین، مردم را به خاک و خون کشید و اموال آنان را به عنوان غنایم جنگى غارت نمود(2). در این بخش به چند نمونه از کشتار بى‏رحمانه وهّابیّت که در منطقه نجد و اطراف ریاض انجام گرفته، اشاره مى‏کنیم.
الف: کشتار مسلمانان و قطع نخل‏ها و غارت مغازه‏ها:
ابن بشر عثمان بن عبد اللّه، مورخ آل سعود در باره آغاز دعوت وهّابیّت


(1) ر. ک: کتاب شناسى توصیفى تألیفات علماى شیعه در پاسخ به شبهات و کتاب‏هاى اهل سنّت، که رساله کارشناسى ارشد دانش پژوه گرامى جناب آقاى طاهر عباس از کشور پاکستان است که این جانب (نگارنده) به عنوان استاد داورِ این رساله بودم و به حقّ از بهترین رساله‏هایى بود که در سال‏هاى اخیر مشاهده کردم.
(2) ر. ک: تاریخ نجد، فصل سوم غزوات،ص 95؛ تاریخ آل سعود، ج 1، ص 31 و تاریخچه نقد و بررسى وهّابى‏ها، 13 ـ 76.
(89)

 


در منطقه نجد و کشت و کشتار مردم بى‏گناه به اتهام شرک مى‏نویسد:
عبد العزیز همراه با عدّه‏اى به قصد جهاد با اهل سرزمین «ثادق» حرکت کرد و آنان را به محاصره درآورد و بخشى از نخلستان‏هاى آنان را قطع کرد و تعدادى هم از مردان آنان را به قتل رساند(1).
سپس عبد العزیز به قصد جهاد به سمت «خُرج» حرکت کرد و در منطقه «دُلَم» هشت نفر از مردان را به کشت و مغازه‏ها را که مملوّ از اموال بود، غارت کرد و آن‏گاه به سرزمین «نَعْجان»، «ثَرْمَدا»، «دُلَم» و «خُرْج» رفت و عدّه‏اى را کشت و شتران بسیارى به غنیمت گرفت(2).
ب: به آتش کشیدن محصولات زراعى:
ابن بشر در ادامه مى‏نویسد:
عبدالعزیز به قصد جهاد وارد «منفوحه» شد و محصولات زراعى آنان را به آتش کشید و بخش عظیمى از جواهرات، گوسفندان و شتران را به غنیمت گرفت و ده نفر را نیز کشت(3).


(1) «سار عبد العزیز رحمه‏الله غازیا بجمیع المسلمین وقصد بلد ثادق ونازلهم وحاصرهم ووقع بینهم قتال وقطع شیئا من نخیلهم فأقام على ذلک أیّاما، وقتل من أهل البلد ثمانیة رجال، وقتل من المسلمین ثمانیة رجال». عنوان المجد، ص 34.
(2) غزا عبد العزیز إلى الخرج فأوقع بأهل الدُلَم وقتل من أهلها ثمانیة رجال ونهبوا بها دکاکین فیها أموال، ثمّ أغاروا على أهل بلد نَعْجان وقتلوا عودة بن على ورجع إلى وطنه، ثمّ بعد أیّام سار عبد العزیز بجیوشه إلى بلد (ثَرْمَدا) وقتل من أهلها أربعة رجال وأصیب من الغزو مبارک بن مزروع. ثمّ إنّ عبد العزیز کرّ راجعا وقصد (الدُلَم) و(الخُرْج) فقاتل أهلها وقتل من فزعهم سبعة رجال وغنم علیهم إبلاً کثیرا. عنوان المجد، ص 43.
(3) غزا عبد العزیز منفوحة وأشعل فی زروعها النار؟! وأخذ کثیرا من حللهم وغنم منهم إبلاً کثیرا وقتل من الأعراب عشرة رجال.» عنوان المجد، ص 43.
(90)

 


 


ج: سقط جنین زنان باردار:
لشکر عبد العزیز شبانگاه وارد منطقه «حَرْمه» شدند و پس از طلوع فجر به دستور عبد اللّه پسر عبد العزیز، تیراندازان به صورت دسته جمعى به طرف شهر تیراندازى کردند و صداى مهیب تیرها، شهر را به لرزه درآورد به گونه‏اى که بعضى از زنان حامله، سقط کردند و مردم به وحشت افتاده و شهر به محاصره درآمد و مردم شهر، نه توان مقاومت و نه امکان فرار از شهر را داشتند(1).
د: کشته شدن مردم ریاض در اثر گرسنگى و تشنگى:
ابن بشر در باره حمله وهّابیّت به ریاض مى‏نویسد:
ففرّ أهل الریاض فی ساقته الرجال والنساء والأطفال لا یلوى أحد على أحد، هربوا على وجوههم إلى البریّة فی السهباء قاصدین الخروج وذلک فی فصل الصیف، فهلک منهم خلق کثیر جوعا وعطشا(2)؛ اهل ریاض، همه مردان، زنان و کودکان با شنیدن حمله لشکر وهّابیّت از ترس و وحشت، پا به فرار گذاشتند، از آن


(1) أتوا بلاد حَرْمة فی اللیل وهم هاجعون . . . فلمّا انفجر الصبح أمر عبد اللّه على صاحب بُندق یثورها، فثوروا البنادق دفعة واحدة فارتجتّ البلد بأهلها وسقط بعض الحوامل، ففزعوا وإذا البلاد قدضبطت علیهم ولیس لهم قدرة ولا مخرج. عنوان المجد، ص 67.
(2) عنوان المجد، ص 60.
(91)

 


جایى که این حمله در فصل تابستان بود، جمعیّت زیادى در اثر گرسنگى و تشنگى جان سپردند.

ه: کشتار فراریان:
ابن بشر در ادامه مى‏گوید:
فلمّا دخل عبد العزیز الریاض وجدها خالیة من أهلها إلاّ قلیلاً فساروا فی أثرهم یقتلون ویغنمون.
ثمّ إنّ عبد العزیز جعل فی البیوت ضبّاطا یحفظون ما فیها. وحاز جمیع ما فى البلد من الأموال والسلاح والطعام والأمتاع وغیر ذلک وملک بیوتها ونخیلها إلاّ قلیلاً(1)
؛ وقتى عبد العزیز وارد ریاض شد دید جز اندکى از مردم، کسى در شهر نمانده، فراریان را دنبال کرد و عدّه‏اى را کشت و اموالى را که با خود داشتند به غنیمت گرفت.
و به شرطه‏ها دستور داد از خانه‏هاى خالى از صاحبانشان، محافظت کنند و آن‏گاه تمام اموال، اسلحه‏ها، مواد غذایى و وسایل خانه‏ها را به غنیمت گرفت و غالب خانه‏ها و نخلستان‏ها را به تصرّف خود درآورد.

و: کشتن مؤذن به جرم درود بر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :
زینى دحلان مفتى مکّه مکرمه مى‏نویسد:
ویمنعون من الصلاة علیه صلى اللّه علیه وسلم على المنابر، بعد الأذان؛ حتى أنّ رجلاً صالحا کان أعمى ، وکان موءذّنا وصلى على


(1) همان.
(92)

 


النبی صلى الله علیه وسلم بعد الأذان، بعد أن کان المنع منهم ، فأتوا به إلى ابن عبد الوهاب فأمر به أن یقتل فقتل، ولو تتبّعت لک ما کانوا یفعلونه من أمثال ذلک، لملأت الدفاتر والأوراق. وفی هذا القدر کفایة واللّه سبحانه وتعالى أعلم؛ وهّابى‏ها از درود فرستان به پیامبر گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] بر روى منابر و پس از اذان، ممانعت مى‏کردند، مرد صالح نابینایى که اذان مى‏گفت و پس از اذان به رسول اکرم[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] صلوات فرستاد، آن را نزد محمد بن عبد الوهّاب آوردند و او دستور داد مؤذن نابینا را به جرم درود بر حضرت، کشتند.
زینى دحلان در ادامه مى‏گوید: اگر مانند این کارهاى زشت وهّابى‏ها را بخواهم بنویسم، دفترها مملوّ خواهد شد(1).
با این که درود به پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نص قرآن و دستور الهى است که مى‏فرماید: «إِنَّ اللّه‏َ وَمَلاَئِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِىِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیما»(2). در آیه شریفه هیچ‏گونه قید مکانى و زمانى براى درود به حضرت ذکر نشده یعنى هر وقت و هر کجا مى‏شود به پیامبر گرامى درود فرستاد.

2. کشتار بى‏رحمانه شیعیان کربلا:
کشتار وهّابیان در کربلاى معلّى در سال 1216، به راستى صفحه تاریخ را سیاه کرده و قلب هر خواننده را به درد مى‏آورد.
دکتر منیر عجلانى مى‏نویسد:


(1) فتنه الوهابیه، ص 20.
(2) الأحزاب: 56.
(93)

 


 


دخل اثنا عشر ألف جندی ولم یکن فی البلدة، إلا عدد قلیل من الرجال المستضعفین لأن رجال کربلاء کانوا قد خرجوا یوم ذاک إلى النجف الأشرف لزیارة قبر الإمام أمیر الموءمنین یوم الغدیر، فقتل الوهّابیّون کل من وجدوهم، فقدر عدد الضحایا فی یوم واحد بثلاثة آلاف، وأما السلب فکان فوق الوصف ویقال أن مائتى بعیر حملت فوق طاقتها بالمنهوبات الثمینة(1)؛ دوازده هزار نفر سپاه وهّابیّان به فرماندهى سعود، فرزند عبد العزیز وارد کربلا شدند در حالى که بیشتر مردم کربلا به مناسبت عید غدیر به نجف اشرف به زیارت امیر المؤمنین[ علیه‏السلام [رفته بودند و در شهر جز عدّه اندکى از پیرها و ناتوان‏ها نمانده بودند.
سپاه وهّابیّان به هر کس که برخوردند، کشتند و آمار کشته‏ها به مرز سه هزار نفر رسید و اموال غارت شده از کربلا قابل وصف نبود و گفته مى‏شد که آن روز 200 شتر بار سنگین از کربلا به غارت بردند.
محمد قارى غروى در تاریخ نجف از مجموعه شیخ خضر، نقل مى‏کند:
وهّابیّان صندوق قبر حبیب بن مظاهر را که از چوب بود شکستند و سوزاندند و با آن در ایوان طرف قبله حرم، قهوه درست کردند. آن‏ها مى‏خواستند صندوق قبر شریف حسین را هم بشکنند، اما چون داراى شبکه‏هاى آهنین بود، توفیق نیافتند(2).
شیخ عثمان بن بشر مورّخ دیگر وهابى که خود اهل نجد بوده مى‏نویسد:
گنبد روى قبر (سید الشهداء) را ویران ساختند، و صندوق روى قبر


(1) تاریخ العربیة السعودیه، ص 126.
(2) نزهة الغرى فى تاریخ النجف الغرى السرى، ص 52.
(94)

 


را که زمرّد، یاقوت و جواهرات دیگر در آن نشانده بودند، برگرفتند، و آنچه در شهر از مال، سلاح، لباس، فرش، طلا، نقره و قرآن‏هاى نفیس یافتند غارت کردند و نزدیک ظهر از شهر بیرون رفتند(1). صلاح الدین مختار که خود وهّابى است مى‏نویسد:
در سال 1216 امیر سعود با لشگر انبوهى از مردم نجد، عشایر جنوب، حجاز و دیگر نقاط به قصد عراق حرکت کرد. در ماه ذى‏قعده به کربلا رسید. او تمام برج و باروى شهر را خراب کرد و بیشتر مردم را که در کوچه و بازار بودند، کشت و نزدیک ظهر با اموال و غنایم فراوان از شهر خارج شد. آن‏گاه خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقیّه را به نسبت هر پیاده یک سهم و هر سواره دو سهم، بین لشگریان تقسیم نمود(2).
شیخ عثمان نجدى از مورّخان وهّابى مى‏نویسد:
وهّابیان به صورت غافل‏گیرانه وارد کربلا شدند و بسیارى از اهل آن‏جا را در کوچه و بازار و خانه‏ها کشتند؛ روى قبر حسین علیه‏السلام را خراب کردند و آن چه در داخل قبّه بود به چپاول بردند و هرچه در شهر از اموال، اسلحه، لباس، فرش، طلا و قرآن‏هاى نفیس یافتند، ربودند. نزدیک ظهر در حالى که قریب به دو هزار نفر از اهالى کربلا را کشته بودند، از شهر خارج شدند(3).
برخى مى‏نویسند: «وهّابیان در یک شب، بیست هزار نفر را به قتل


(1) عنوان المجد فى تاریخ نجد، ج 1، ص 121.
(2) تاریخ مملکة السعودیه، ج 3، ص 73.
(3) عنوان المجد فى تاریخ نجد، ج 1، ص 121، حوادث سال 1216.
(95)

 


رساندند»(1). میرزا ابوطالب اصفهانى در سفرنامه خود مى‏نویسد:
هنگام برگشت از لندن و عبور از کربلا و نجف، دیدم که قریب بیست و پنج هزار نفر وهّابى وارد کربلا شدند و شعار
«اقتلوا المشرکین واذبحوا الکافرین»(2) سر مى‏دادند. آنان بیش از پنج هزار نفر را کشتند و زخمى‏ها حساب نداشت، صحن مقدّس امام حسین علیه‏السلام از لاشه کشتگان پر و خون از بدن‏هاى سر بریده شده، روان بود.
پس از یازده ماه بار دیگر به کربلا رفتم، دیدم که مردم، آن حادثه دل خراش را نقل مى‏کنند و گریه سرمى‏دهند به‏گونه‏اى که از شنیدن آن، موها بر اندام راست مى‏شد(3).
3. حمله به نجف اشرف:
حمله وهّابى‏ها به عراق از 1214 ه آغاز شد. چون در آن سال وهّابى‏ها به نجف اشرف حمله نمودند، ولى عرب خزاعل جلو آن‏ها را گرفتند و سیصد نفر از آن‏ها را کشتند(4). در سال 1215 نیز گروهى براى انهدام مرقد مطهّر حضرت امیر علیه‏السلام عازم نجف اشرف شدند که در مسیر با عدّه‏اى از اعراب درگیر شدند و


(1) تاریخچه نقد و بررسى وهّابى‏ها، ص 162.
(2) مشرکان را بکشید و کافران را ذبح کنید.
(3) مسیر طالبى، ص 408.
(4) وهابیان، ص 337.
(96)

 


شکست خوردند(1). در مدّت نزدیک به ده سال چندین بار حملات شدیدى به شهر کربلا و نجف انجام دادند(2). در سال 1216 وهّابیّان پس از کشتار بى‏رحمانه اهل کربلا و هتک حرمت حرم حسینى علیه‏السلام با همان لشگر راهى نجف اشرف شدند، ولى مردم نجف به‏سبب آگاهى از ماجراى کشتار و غارت کربلا و آمادگى دفاعى به مقابله برخواستند؛ حتّى زن‏ها از منزل‏ها بیرون آمدند و مردان خود را تشجیع و تحریک به دفاع کردند تا اسیر کشتار و چپاول وهّابیّان نشوند، در نتیجه سپاه وهّابى‏ها نتوانستند به شهر نجف وارد شوند(3). در سال 1220 یا 1221 وهّابى‏ها به سرکردگى «سعود» به نجف اشرف حمله بردند، ولى چون شهر داراى برج و بارو بود، و در بیرون نیز خندقى شهر را حفاظت مى‏کرد، به علاوه جمعى از مردم و طلاب علوم دینى در حدود دویست نفر تحت رهبرى شیخ جعفر نجفى (کاشف الغطاء) از مراجع اعلم عصر که خود مردى دلیر بود، شبانه روز مشغول دفاع از شهر بودند، کارى از پیش نبردند.
خانه شیخ جعفر کاشف الغطاء انبار اسلحه بود و او بر هر دروازه نجف و


(1) ماضى النجف وحاضرها، ج 1، ص 325.
(2) تاریخ المملکة السعودیّة، ج 1، ص 92.
(3) ماضى النجف وحاضرها، ج 1، ص 325.
(97)

 


در هر برجى جمعى از طلاب و مردم را به دفاع واداشته بود.
شیخ حسین نجف، شیخ خضر شلال، و سید جواد عاملى صاحب مفتاح الکرامه و شیخ مهدى ملاکتاب از جمله علماى مدافع شهر بودند که از مردان بلند آوازه مى‏باشند.
قواى سعود در این حمله پانزده هزار وهابى جسور جنگجو بود. وهّابى‏ها چندان که سعى کردند نتوانستند وارد شهر شوند، و مدافعان نجف با سرسختى دفاع مى‏کردند.
در یکى از روزها برخى از وهّابى‏ها از دیوار شهر بالا آمدند و نزدیک بود شهر را اشغال کنند، ولى با دفاع مردانه مدافعان مسلح مواجه شدند، و عقب نشستند. در مدت محاصره نجف چون مدافعان از درون شهر و برج و باروها وهّابى‏ها را زیر آتش داشتند، توانستند هفتصد نفر از آن‏ها را به قتل رسانند. سرانجام سعود با بقیه نفراتش ناامید از نجف اشرف بازگشت.
اهالى نجف قبل از رسیدن قواى سعود، خزانه حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام را به بغداد و از آنجا به کاظمین منتقل ساختند و در محزن آنجا به ودیعت نهادند، و بدین گونه از دستبرد آن قوم غارتگر وحشى مصون ماند.
ابن بشر مورخ نجدى راجع به حمله سعود به نجف در تاریخ نجد مى‏نویسد:
«در سال 1220 سعود با سپاه انبوهى از نجد و نواحى آن در بیرون شهر معروف در عراق (نجف اشرف) فرود آمد، و سپاه مسلمین (وهّابى‏ها) را در اطراف شهر پراکنده ساخت، و دستور داد باروى شهر را خراب کنند.
چون یاران او به شهر نزدیک شدند، به خندقى عریض و عمیق برخورد کردند و نتوانستند از آن عبور کنند. در جنگى که میان طرفین روى داد در اثر تیراندازى از روى باروها و برجهاى شهر،
(98)

 


جمعى از مسلمین (وهّابى‏ها) کشته شدند. آن‏ها نیز از شهر عقب نشستند، و به غارت نواحى اطراف پرداختند»(1). سعود در سال بعد یعنى 1222 نیز بار دیگر با بیست هزار جنگجوى جسور وهابى به نجف اشرف حمله برد، ولى چون دید مدافعان شهر به رهبرى کاشف الغطاء با توپ و تفنک آماده دفاع هستند نجف را رها ساخت، و به شهر «حله» روى آورد(2).
4. تخریب آثار بزرگان در مکه:
وهّابیون در سال 1218 پس از مسلط شدن بر مکّه تمام آثار بزرگان دین را تخریب نمودند. در «مُعَلّى» قبّه زادگاه پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را و همچنین قبّه زادگاه على بن ابى طالب علیه‏السلام و حضرت خدیجه و حتى ابوبکر را ویران و باخاک یکسان کردند.
آثار باستانى که در اطراف خانه خدا و بر روى زمزم را تخریب کرده و در تمام مناطقى که مسلط مى‏شدند آثار صالحین را نابود مى‏کردند و هنگام تخریب طبل مى‏زدند و به رقص و آواز خوانى مى‏پرداختند(3).
رفاعى یکى از علماى بزرگ اهل سنّت کویت خطاب به علماى وهابى مى‏نویسد:
رضیتم ولم تعارضوا هدم بیت السیّدة خدیجة الکبرى أمّ المؤمنین


(1) عنوان المجد فى تاریخ نجد، ج 1 ، ص 137.
(2) رجوع شوده به: مفتاح الکرامة، ج 5 ص512، مقدمه محقق توانا على دوانى بر کتاب فرقه وهابى سید محمد حسن قزوینى، ص 41.
(3) کشف الارتیاب، ص 27، به نقل از تاریخ «الجبرتى».
(99)

 


والحبیبة الأولى لرسول ربّ العالمین صلى اللّه علیه وآله، المکان الذی هو مهبط الوحی الأوّل علیه من ربّ العزّة والجلال، وسکتم على هذا الهدم راضین أن یکون المکان بعد هدمه دورات میاه وبیوت خلاء ومیضات، فأین الخوف من اللّه؟ وأین الحیاء من رسوله الکریم علیه الصلاة والسلام(1)؛ شما به تخریب خانه ام المؤمنین خدیجه کبرى اوّلین حبیبه پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله رضایت دادید و هیچ عکس العمل نشان ندادید با این که آن مکان محل نزول وحى قرآن بود. و در برابر این جنایت سکوت انتخاب کردید و رضایت دادید که آن مکان مقدس به توالت و دستشویى مبدل شود. پس چرا از خدا نمى‏ترسید؟ و از پیامبر کریم حیا نمى‏کنید؟
رفاعى در ادامه مى‏نویسد:
زادگاه رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را ویران و به محل خرید وفروش حیوانات تبدیل شد که با تلاش افراد صالح و خیّر، از چنگال وهّابى‏ها در آمد و به کتابخانه مبدّل گردید ... شما وهّابیان در این سال‏هاى اخیر تصمیم گرفتید نیّات شوم خود را از طریق تهدید و انتقام پیاده کنید، تمام تلاش خود را جهت نابودى محل ولادت رسول گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم به کار بستید، حتّى از شخصیّت‏ها و علماء بزرگ سعودى مجوّز ویران کردن آن مکان مقدس را گرفتید، ولى ملک فهد، عواقب شوم آن را ملاحظه کرد و شما را از این کار ننگین باز داشت.


(1) نصیحة لإخواننا علماء نجد» ص 59. تألیف: یوسف بن السیّد هاشم الرفاعى، با مقدمه دکتر محمّد سعید رمضان البوطی.
(100)

 


 


این چه کار بى ادبانه‏اى است که از شما سر مى‏زند؟!
این چه بى وفایى است که در حق رسول گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ! روا مى‏دارید در حالى که خداوند به وسیله آن حضرت، ما و شما و اجداد ما را از تاریکى‏هاى شرک به سوى نور اسلام هدایت فرمود؟!
بدانید که به هنگام مشاهده رسول گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم در کنار حوض، جز بى‏حیایى نصیب شما نخواهد شد. و به یقین بدانید که نتیجه شقاوت خود را در نابودى آثار پاک آن نبى مکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم که موجب رنجش گردیده است، مشاهده خواهید کرد(1).
رفاعى در جاى دیگر مى‏نویسد:
آثار قبور صحابه و امّهات المؤمنین و آل البیت را نابود کرده و قبر آمنه بنت وهب مادر گرامى رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم را با بنزین به آتش


(1) حاولتم ولا زلتم تحاولون وجعلتم دأبکم هدم البقعة الباقیة من آثار رسول اللّه صلى اللّه تعالى علیه وآله وسلم ألا وهی (البقعة الشریفة التی ولد فیها)، التی هُدمت، ثمّ جُعلت سوقا للبهائم، ثمّ حولها بالحیلة الصالحون إلى مکتبة هی (مکتبة مکّة المکرّمة).
فصرتم یرمون المکان بعیون الشرّ والتهدید والانتقام، وتتربّصون به الدوائر وطالبتم صراحة بهدمه واستعدیتم السلطة وحرضّتموها على ذلک بعد اتّخاذ قرار بذلک من هیئة کبار علمائکم قبل سنوات قلیلة (وعندی شریط صریح بذلک) غیر أنّ خادم الحرمین الشریفین الملک فهد العاقل الحکیم العارف بالعواقب تجاهل طلبکم وجمّده.
فیا سوء الأدب وقلّة الوفاء لهذا النبیّ الکریم الذی أخرجنا اللّه به وإیّاکم والأجداد من الظلمات إلى النور! ویا قلّة الحیاء منه یوم الورود على حوضه الشریف! ویا بؤس وشقاء فرقة تکره نبیّها سواء بالقول أو بالعمل وتحقّره وتسعى لمحو آثاره!.
نصیحة لإخواننا علماء نجد، ص 60.
(101)

 


کشیدید واثرى از آن‏ها باقى نگذاشتید(1).
5. آتش زدن کتابخانه‏هاى بزرگ:
دردناک‏ترین چیزى که وهّابیّت مرتکب شد و آثار قبیح آن براى همیشه باقى است، آتش زدن کتابخانه بزرگ «المکتبة العربیّة» بود که بیش از 60 هزار عنوان کتاب گرانقدر و کم نظیر و بیش از 40 هزار نسخه خطّى منحصر به فرد داشت که در میان آن‏ها برخى از آثار خطّى دوران جاهلیّت، یهودیان، کفّار قریش و همچنین آثار خطّى على علیه‏السلام ، ابوبکر، عمر، خالد بن ولید، طارق بن زیاد و برخى از صحابه پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و قرآن مجید به خطّ «عبد اللّه بن مسعود» وجود داشت.
و نیز در همین کتابخانه انواع سلاح‏هاى رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم و بت‏هایى که هنگام ظهور اسلام مورد پرستش بود، مانند «لات»، «عُزّى»، «مَناة» و «هُبَل» موجود بود.
«ناصر السعید» از قول یکى از مورّخان نقل مى‏کند که هنگام تسلط وهّابیان، این کتابخانه را به بهانه وجود کفریّات در آن به آتش کشیده و به خاکستر تبدیل کردند(2).


(1) هدمتم معالم قبور الصحابة وأمّهات المؤمنین وآل البیت الکرام رضی اللّه عنهم وترکتموها قاعا صفصفا وشواهدا حجارة مبعثرة لا یُعلم ولا یُعرف قبر هذا من هذا؛ بل سُکب على بعضها البنزین فلا حول و لاقوّة إلاّ باللّه. ثمّ ذکر فی الهامش: قبر السیدّة آمنة بنت وهب أم الحبیب المصطفى نبیّ هذه الأمّة [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ]. نصیحة لإخواننا علماء نجد: 38.
(2) ر.ک: کتاب تاریخ آل سعود، ج 1، ص 158، کشف الارتیاب، ص 55، 187، 324، أعیان الشیعة، ج 2، ص 7، الصحیح من سیرة النبیّ الأعظم، ج 1، ص 81 و آل سعود من أین إلى أین، ص 47.
(102)

 


 


6. تصرف مدینه منوره:
سعود در سال 1220 یا 1221 در هجوم خود به مدینه پس از یک‏سال و نیم محاصره سرانجام آن شهر مقدّس را متصرّف شد. تمام اشیاء گران بهایى که در حرم پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله بود را غارت نمود. فقط از بیم عموم مسلمین از تعرّض به قبر مقدّس پیغمبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله خوددارى کردند.
آن‏ها چهار صندوق مملوّ از جواهرات مرصع به الماس و یاقوت گران‏بها را به غارت بردند. از جمله، چهار شمعدان زمرّدین بود که به جاى شمع، در آن‏ها یک قطعه الماس شب‏نما و درخشنده بود، و حدود یک صد قبضه شمشیر با غلاف‏هاى مصلاّ به طلاى خالص و مرصع به الماس و یاقوت با دسته‏هایى از زمرّد و یَشْم که به هیچ‏وجه نمى‏شد آن‏ها را قیمت گذارى کرد(1).
دریادار سرتیپ «ایّوب صبرى» سرپرست مدرسه عالى نیروى دریایى در دولت عثمانى مى‏نویسد:
سعود بن عبد العزیز، پس از تصرّف مدینه منوّره، همه اهالى مدینه را در مسجد النبى گرد آورد و درهاى مسجد را بست و این‏گونه سخن آغاز نمود: هان اى مردم مدینه! براساس آیه شریفه «
الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ» دین و آیین شما امروز به کمال رسید، به نعمت اسلام مشرّف شدید، حضرت احدیّت از شما راضى و خشنود گردید، دیگر ادیان باطل نیاکان خود را رها کنید و هرگز از آن‏ها به نیکى یاد نکنید، از درود و رحمت فرستادن بر آن‏ها به شدّت پرهیز


(1) فرقه وهابى و پاسخ به شبهات آن‏ها، مقدمه على دوانى، ص 40.
(103)

 


نمایید، زیرا همه آن‏ها به آیین شرک درگذشته‏اند(1).
7. تخریب قبور طائف و مکه:
در سال 1343 وهّابى‏ها بار دیگر قبه ابن عباس و دیگر قبور طائف و قبرهاى عبدالمطلب، ابوطالب و حضرت خدیجه همسر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و زادگاه حضرت زهرا علیهاالسلام و همه شعائر اسلامى مکه را ویران کردند(2).
8. تخریب قبور ائمه بقیع علیهم‏السلام :
در سال 1344، وهّابیّان پس از اشغال مکه، به مدینه روى آوردند و پس از محاصره و جنگ با مدافعان شهر، آن را اشغال نمودند، قبور ائمه بقیع و دیگر قبور همچون قبر إبراهیم فرزند پیامبر و زنان آن حضرت، قبر ام البنین مادر حضرت عباس، قبه عبداللّه پدر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ، إسماعیل پسر امام جعفر صادق و قبه همه صحابه و تابعین را بدون استثنا خراب کردند.
ضریح فولادى ائمه بقیع را که در اصفهان ساخته و به مدینه حمل شده بود، از روى قبر حضرت امام حسن مجتبى، امام زین العابدین، امام محمد باقر و امام جعفر صادق علیهم‏السلام برداشته و بردند. قبور عباس عموى پیامبر و فاطمه بنت اسد مادر امیر المؤمنین را که با قبور چهار امام همام، در زیر یک قبه بودند نیز ویران کردند(3).
هم چنین زادگاه امام حسن و امام حسین در مدینه، قبور شهداى بدر


(1) تاریخ وهّابیان، 107، تاریخ الوهّابیّه، چاپ مصر، ص 126.
(2) مقدمه علامه دوانى بر کتاب فرقه وهابى، ص 55.
(3) مقدمه دوانى بر کتاب فرقه وهابى، ص 56.
(104)

 


و نیز بیت الاحزانى را که حضرت على علیه‏السلام براى حضرت زهرا علیهاالسلام ساخته بود، ویران کردند(1).
9. قتل عام مردم طایف:
برخى بر این پندارند که وهّابیّان فقط بلاد شیعه نشین را مورد تاخت و تاز قرار دادند، ولى با نگاهى به عمل‏کرد آنان در حجاز و شام، روشن خواهد شد که حتّى مناطق سنّى نشین نیز از حملات آنان در امان نمانده است.
زینى دحلان مفتى مکه مکرّمه مى‏نویسد:
ولمّا ملکوا الطائف فی ذى القعدة سنة 1217 ألف ومائتین وسبعة عشر قتلوا الکبیر والصغیر والمأمور والآمر ولم ینج إلاّ من طال عمره، وکانوا یذبحون الصغیر على صدر أمّه ونهبوا الأموال وسبّوا النساء(2)؛ هنگامى که وهّابیّان در سال 1217 هجرى طایف را به تصرّف خود درآورند، کوچک و بزرگ، رئیس و کارمند، همه و همه را قتل عام کردند. جز سال‏خوردگان کسى از دست آنان خلاصى نیافت، آنان کودک شیرخواره را در آغوش مادر سر بریدند و اموال مردم را غارت کردند و زنان را به اسارت در آوردند.
جَبَرْتى(3) موّرخ حنفى مى‏نویسد:
فی أواخر سنة 1217 ه. أغار الوهّابیّون على الحجاز، فلما قاربوا


(1) پایگاه اطلاع رسانى مرکز اسناد انقلاب اسلامى، www.irdc.ir
(2) الدرر السنیّه، ص 45.
(3) وى عبد الرحمان بن حسن بن ابراهیم مصرى حنفى، متوفّاى 1237 مى‏باشد.
(105)

 


الطائف خرج إلیهم الشریف غالب فهزموه، فرجع إلى الطائف وأحرقت داره وهرب إلى مکة، فحاربوا الطائف ثلاثة أیام حتّى دخلوها عنوة، وقتلوا الرجال وأسروا النساء والأطفال، وهذا دأبهم فى من یحاربهم، وهدموا قبة ابن عباس فى الطائف(1)؛ در اواخر سال 1271، وهّابیّان به حجاز یورش بردند و هنگامى که نزدیک طایف شدند شریف غالب، حاکم طایف، براى مقابله با آنان به بیرون طایف رفت، ولى او را شکست دادند و او به داخل شهر بازگشت. خانه او را آتش زدند و او به‏سوى مکه فرار کرد و پس از آن به مدّت سه روز با مردم طایف جنگیدند و مردان آنان را کشتند و زنان و کودکان را به اسارت گرفتند.
روش وهّابیّان همه‏جا این چنین بود و در طایف، قبر ابن عباس را (که محل زیارت عموم بود) ویران کردند.
جمیل صدقى زهاوى، از علماى اهل سنّت عراق در حمله وهّابیان به طایف مى‏نویسد:
از زشت ترین کارهاى وهّابیان در سال 1217، قتل عام مردم طایف است که بر صغیر و کبیر رحم نکردند، کودک شیرخوار را در آغوش مادر سر بریدند، جمعى را که مشغول فراگرفتن قرآن بودند، کشتند و حتّى گروهى را که در مسجد مشغول نماز بودند به قتل رساندند و کتاب‏ها را که در میان آن‏ها تعدادى قرآن و نسخه‏هایى از صحیح بخارى و صحیح مسلم و دیگر کتاب‏هاى حدیثى و فقهى


(1) عجائب الآثار، ج 2، ص 554 و غالب محمّد أدیب در: أخبار الحجاز ونجد فى تاریخ الجبرتى، ص 93.
(106)

 


نیز بود، در کوچه و بازار افکنده و آن‏ها را پایمال کردند(1). وهّابیان پس از قتل عام مردم طایف طى نامه‏اى، علماى مکه را به آیین خود دعوت کردند، آنان در کنار کعبه گرد آمدند تا به نامه وهّابیان پاسخ بگویند که ناگهان جمعى از ستم دیدگان طایف داخل مسجدالحرام شدند و آن چه بر آنان گذشته بود بیان داشتند، مردم سخت به وحشت افتادند، گویا که قیامت برپا شده است.
آن گاه علما و مفتیان مذاهب چهارگانه اهل سنّت از مکه مکرّمه و دیگر بلاد اسلامى که براى اداى مناسک حج آمده بودند، به کفر وهّابیان حکم کردند و بر امیر مکّه واجب دانستند تا با آنان به مقابله برخیزد و فتوا دادند که بر مسلمانان واجب است تا در این جهاد شرکت نمایند و در صورت


(1) «ومن أعظم قبائح الوهابیّة اتّباع ابن عبد الوهّاب، قتلهم الناس حین دخلوا الطائف قتلاً عامّا حتّى استأصلوا الکبیر والصغیر، وأودّوا بالمأمور والأمیر، والشریف والوضیع، وصاروا یذبحون على صدر الأم طفلَها الرضیع، ووجدوا جماعة یتدارسون القرآن فقتلوهم عن آخرهم، ولمّا أبادوا من فی البیوت جمیعا خرجوا إلى الحوانیت والمساجد وقتلوا من فیها وقتلوا الرجل فی المسجد وهو راکع أو ساجد، حتّى أفنوا المسلمین فی ذلک البلد ولم یبق فیه إلاّ قدر نیف وعشرین رجلاً تمنعوا فی بیت الفتنى بالرصاص أن یصلوهم وجماعة فی بیت الفعر قدر المائتین وسبعین قاتلوهم یومهم ثم قاتلوهم فی الیوم الثانى والثالث حتّى راسلوهم بالأمان مکرا وخدیعة فلمّا دخلوا علیهم وأخذوا منهم السلاح قتلوهم جمیعا، وأخرجوا غیرهم أیضا بالأمان والعهود إلى وادی (وج) وترکوهم هنالک فی البرد والثلج حفاة عراة مکشوفی السوآت، هم ونساوءهم من مخدرات المسلمین ونهبوا الأموال والنقود والأثاث، وطرحوا الکتب على البطاح وفی الأزقة والأسواق تعصف بها الریاح، وکان فیها کثیر من المصاحف ومن نسخ البخارى ومسلم وبقیة کتب الحدیث والفقه وغیر ذلک، تبلغ الوفا موءلفة فمکثت هذه الکتب أیّاما وهم یطوءونها بأرجلهم ولا یستطیع أحد أن یرفع منها ورقة، ثم أخربوا البیوت وجعلوها قاعا صفصفا وکان ذلک سنة 1217.» الفجر الصادق، ص 22.
(107)

 


کشته شدن شهید خواهند بود(1).
10. کشتار عمومى علماى اهل سنّت:
دریادار سرتیپ ایّوب صبرى مى‏نویسد: «عبد العزیز بن سعود که تحت تأثیر سخنان محمّد بن عبد الوهّاب قرار گرفته بود، در نخستین سخنرانى خود در حضور شیوخ قبایل گفت: ما باید همه شهرها و آبادى‏ها را به تصرّف خود درآوریم و احکام و عقاید خود را به آنان بیاموزیم ...»(2). تا آن جا که مى‏گوید:
براى تحقّق بخشیدن به این آرزو ناگزیر هستیم که عالمان اهل سنّت را که مدّعى پیروى از سنّت سنیّه نبویّه و شریعت شریفه محمّدیّه هستند، از روى زمین برداریم.
و به عبارت دیگر، مشرکانى که خود را به عنوان علماى اهل سنّت قلمداد مى‏کنند از دم شمشیر بگذرانیم به ویژه علماى سرشناس و مورد توجّه را، زیرا تا این‏ها زنده‏اند هم‏کیشان ما روى خوشى نخواهند دید، از این ره‏گذر باید نخست کسانى را که به عنوان عالم


(1) سیف الجبر المسلول على الأعداء، ص 2.
(2) تاریخ وهّابیان، 33.
در چاپ مصر این چنین آمده:
«ها أنا ذا آمر حامیة، فأستطیع الآن أن أفصح عمّا أضمره فی خلدى إنّ هدفی من حشد هذا الجیش هو أن أنطلق من دار الخلافة ـ وهی الدرعیّة ونجد ـ بجحفل أشوس لا یقهر، فأحتلّ جمیع الدیار والقفار وأعلّم الناس الأحکام والشرائع، وأضمّ بغداد وبجمیع توابعها إلیّ فتنعم فی ظلّ العدل الذى نتصف به». تاریخ الوهّابیّه، ص 54.
(108)

 


خودنمایى مى‏کنند ریشه‏کن نموده، سپس بغداد را تصرّف کرد(1). در جاى دیگرى مى‏نویسد:
سعود بن عبد العزیز در سال 1218 به هنگام تسلّط بر مکه مکرّمه، بسیارى از دانشمندان اهل سنّت را بى‏دلیل به شهادت رساند و بسیارى از اعیان و اشراف را بدون هیچ اتّهامى به دار آویخت و هر کس را که در اعتقادات مذهبى ثبات قدم نشان مى‏داد به انواع شکنجه‏ها تهدید کرد و آن گاه منادیانى فرستاد که در کوچه و بازار بانگ زدند:
ادخلوا فی دین سعود، وتظلّوا بظلّه الممدود؛ هان اى مردمان! به دین سعود داخل شوید و در زیر سایه گسترده‏اش مأوا گزینید!(2).


(1) تاریخ وهّابیان، 33.
در چاپ مصر این چنین آمده:
ولاجل تحقیق هذا الأمل فلابدّ من أن نجتثّ دابر علماء العامّة الذین یدّعون أنّهم یتّبعون السنّة النبویّة السنیّة والشریعة المحمّدیّة العلیّة وبعبارة أخرى: نستأصل شأفة المشرکین الذین یسمّون أنفسهم باسم علماء أهل السنّة ولا سیّما من یشار إلیه بالبنان منهم.
إذ ما دام هؤلاء فی قید الحیاة فسوف لا یروق لأتباعنا بلغة من العیش، فلذا ینبغی أن نبید من یظهر بعنوان عالم أولاً، ثمّ نحتلّ بغداد ثانیا
. تاریخ الوهّابیّة، ص 55، ط. الهدف للإعلام والنشر ـ قاهره سال 2003 م.
(2) تاریخ وهابیان، ص 74.
عبارت چاپ مصر این چنین است:
قتل سعود الوخیم العاقبة کثیرا من علماء العامّة بدون ذنب وأعدم شنقا کثیرا من الأعیان والأشراف دون أیّ تهمة، وهدّد بأنواع العذاب کلّ من یبدی تمسّکا بما علیه من عقائد دینیّة وحینئذ أرسل رجالاً ینادون بغایة الوقاحة فی الأزقّة والأسواق بأعلى أصواتهم «ادخلوا فی دین سعود، وتظلّوا بظلّه الممدود» وبهذا النداء المسعور دعوا الناس عملاً إلى اعتناق دین محمّد بن عبد الوهّاب. تاریخ الوهّابیّه، ص 95.
(109)

 


 



11. قطع مناسبات تجارى با کشورهاى غیر وهابى:
فاسیلیف مستشرق روسى مى‏نویسد:
وقد بلغ تعصّب الوهّابیّین إلى حدّ حملهم على قطع العلاقات التجاریّة مع غیرهم، وکانت التجارة إلى عام 1269 ه مع الشام والعراق محرمة(1)؛ تعصّب وهّابیّان به جایى رسید که تجّار عربستانى را وادار به قطع مناسبات تجارى با کشورهاى غیر وهّابى کردند که تا سال 1269 تجارت با کشور سوریه و عراق از این جهت که وهّابى نبودند، حرام بود.
ابن بشر تاریخ نگار وهّابى مى‏نویسد:
وکانوا إذا وجدوا تاجراً فی طریق یحمل متاعاً إلى المشرکین صادروا ماله(2)؛ وهّابیّان اگر مشاهده مى‏کردند که بازرگانى، کالایى را به کشورهاى مشرکین (یعنى غیر وهّابى) حمل مى‏کند، آن را مصادره مى‏کردند.

12. کشتار حجاج بیت اللّه الحرام:

الف: کشتار حجاج یمن:
در سال 1341 وهّابیّان با حجاج یمنى که خلع سلاح بودند و هیچ‏گونه


(1) تاریخ العربیة السعودیة، ص 105 .
(2) عنوان المجد فى تاریخ نجد، ج 1، ص 122 .
(110)

 


دفاعى به همراه نداشتند، رو به رو شدند. آنان ابتدا به حجاج امان دادند؛ ولى وقتى در بالاى کوه قرار گرفتند و حجاج یمنى در پایین قرار داشتند، دهانه توپ‏ها را به سوى آنان گرفته و تن‏ها دو نفر جان سالم به در بردند که جریان کشتار وحشیانه را به آگاهى مردم رساندند(1).
ب: قتل عام حجاج مصرى در منى:
در سال 1344 وهّابیان برخى از اعمال حاجیان مصرى در منى را حرام دانستند و عدّه‏اى از آن‏ها را کشتند(2).
ج: کشتار حجاج ایرانى:
عمّال وهّابى رژیم آل سعود در چهارم ذى الحجه 1407 ق (9 مرداد 1366 ش) هزاران نفر از حجاج بیت اللّه الحرام را به جرم سر دادن فریاد برائت از مشرکین در مکه به خاک و خون کشیدند و حتى آخوندهاى دربارى آنان، فریاد مى‏زدند و مى‏گفتند: «اقتل المجوس اقتل المشرکین»؛ مجوس و مشرکین را بکشید. یکى از شاهدان عینى این واقعه تلخ را این چنین نقل مى‏کند:
با چشم خود دیدم که سعودى‏هاى کثیف، بى‏شرمانه و بى‏رحمانه با عصاى معلولین با دو دست محکم به صورت زن‏ها مى‏کوبیدند و نقش بر زمین مى‏کردند. اى کاش به زدن تنها قانع بودند. وقتى خانمى بر روى زمین مى‏غلطید، نفر بعدى با هر وسیله‏اى که در


(1) salaf.blogfa.com
(2) salaf.blogfa.com
(111)

 


دست داشت به مغز نیمه جان او مى‏کوبید تا از دنیا برود(1).
د: حمله وهابیان افراطى به حجاج بحرینى:
در مهر ماه 1386 گروهى از وهّابیان تندرو با کمین در کوچه‏هاى اطراف مسجدالحرام پس از مشاهده مینى بوس شیعیان بحرینى با خرده شیشه‏هاى تیز و برنده به سوى حجاج شیعه یورش بردند و اقدام به فحاشى و به زبان آوردن القابى چون شیعیان سگ صفت کافر و ده‏ها فحش دیگر کردند(2).
13. کشتار مردم بى دفاع اردن:
در سال 1343، جمعى از وهّابى‏ها ناگهان به اردن یورش بردند و مردم بى‏اطلاع «ام العمد» و همسایه آنان را مورد هجوم قرار دادند، مردان و زنان بى‏گناه را کشتند و اموال آنان را غارت کردند. اما طولى نکشید که با رانده شدن برخى و اسارت عده‏اى دیگر، عقب نشینى کردند که البته اسیران وهّابى به فرمان انگلیس آزاد شدند. در سال 1346 وهابیان دوباره با سپاهى متشکل از سى هزار نفر به اردن حمله کردند و قتل و غارت و خونریزى شدیدى به راه انداختند(3).



(1) روزنامه جمهورى اسلامى ایران، 16 آذر 1366، خاطرات سیدرضا موسوى کاظمى محمدى از نایین.
(2) www.shia-news.com
(3) www.salaf.blogfa.com
(112)

 


 


14. کشتار عزاداران امام موسى کاظم علیه‏السلام :کشتار عزاداران امام موسى کاظم علیه‏السلام
در 25 رجب 1426 مصادف با شهادت امام موسى کاظم علیه‏السلام وهّابیون با پخش غذاهاى مسموم در اطراف حرم آن إمام علیه‏السلام و نیز انجام انفجارهاى متعدد در کاظمین بین صفوف عزاداران امام موسى کاظم علیه‏السلام ، باعث شهادت 1500 نفر از شیعیان عزادار شدند.

15. جنایت‏هاى طالبان وهابى در افغانستان:
در اواخر سال 1372 شمسى گروهى وهّابى به نام طالبان در افغانستان وارد صحنه نبرد شدند که از سوى عربستان و آمریکا حمایت مى‏شدند. در شهریور 1375 کابل را تصرّف کردند و به کشتار مسلمانان شیعى پرداختند. در 17 مرداد 1377 زنان و مردان و کودکان را از پشت بام‏ها به رگبار بستند و اهالى شهر مزار شریف را قتل عام کردند؛ سپس با هجوم به بیمارستان‏ها، بیماران شیعه را روى تخت‏ها به شهادت رساندند.
در سنگچارک و بامیان و یروان و کاپیسا، شکم بانوان حامله شیعه را پاره مى‏کردند و جنین آنان را بیرون کشیده و سر مى‏بریدند(1).
در عاشوراى 1267 شیعیان قندهار در حسینیه‏ها سرگرم عزادارى بودند که ناگهان وهّابیان جنایتکار با اسلحه هجوم آوردند و عدّه فراوانى از شیعیان بى‏دفاع را به فجیع‏ترین وضع به قتل رساندند(2).

16. وهابیت و انفجار در اهواز:
در جریان دستگیرى عوامل بمب گذارى‏هاى پیاپى سال 1384 در


(1) www.salaf.blogfa.com
(2) محمد سلطان الواعظین، شب‏هاى پیشاور، ج 1، تحقیق: عبدالرضا درایتى، انتشارات دلیل ما، چاپ اول، پایى. 1385، ص 346.
(113)

 


اهواز، روشن شد که از مجموع 46 دستگیر شده، 44 نفر داراى عقاید وهّابیت هستند. براساس اطّلاعات موثق، این عدّه از سوى اسرائیل، آمریکا و انگلیس حمایت مى‏شدند و از عوامل وهّابیت در ایران بودند(1).
17. انفجار بزرگ در مسجد تاریخى براثا:
در عملیات انتحارى هجدهم فروردین 1385 در مسجد تاریخى براثاى بغداد، بیش از 69 نفر کشته و 130 نفر زخمى شدند(2).
انفجار حرم عسکریین:
22 فوریه 2006 (3/12/84)، انفجار 215 کیلوگرم مواد منفجره منجر به آسیب کلى مرقد امام هادى و امام حسن عسکرى علیهماالسلام شد.
13 ژوئن 1207، (23/3/1386)، انفجار مناره‏هاى عسکرین به دست وهّابیّان برگ دیگرى از جنایت وهّابیّت تکفیرى را رقم زد.
حدود ساعت 9 صبح بر اثر وقوع چندین انفجار مهیب، دو مناره حرم عسکریین منفجر و تخریب شد. در انفجار نخست گلدسته طلایى سمت چپ و در انفجار دوم گلدسته سمت راست این حرم منفجر گردید.
همچنین در این اقدام تروریستى ، سقف سرداب غیبت حضرت ولى عصر(عج) نیز به کلى فرو ریخت(3).


(1) www.aftabnews.ir
(2) روزنامه ایران، 19 فروردین 1385، صفحه بین الملل.
(3) ر.ک: خبرگزارى مهر 13/3/86؛ روزنامه کیهان، 24 خرداد 1386، 28 جمادى الأوّل 1428، 14 ژوئن 1207، سایت مجمع جهانى محبین اهل‏البیت 23 خرداد 1386.
(114)

 


 




فصل چهارم


وهّابیّت و خداشناسى

 



1. ابن تیمیّه ناشر افکار تجسیم:
یکى از مسایلى که ابن تیمیّه بنیان گذار فکرى وهّابیّت، به نشر آن همّت گماشت اعتقاد به جسمانیت خداوند متعال و اثبات لوازم جسمانیّت مانند: قرار گرفتن بر روى کرسى، خندیدن، راه رفتن و مانند این‏ها براى حقّ تعالى بود.
ابن تیمیّه گفته است:
ولیس فى کتاب اللّه ولا سنّة رسوله ولا قول أحد من سلف الأمّة وأئمّتها أنّه لیس بجسم وأنّ صفاته لیست أجساما وأعراضا؟! فنفى المعانى الثابتة بالشرع والعقل بنفى ألفاظ لم‏ینف معناها شرع ولا عقل، جهل وضلال(1)؛ در کتاب خدا و سنّت رسول اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] و هم‏چنین در گفتار سلف امّت (صحابه) و پیشوایان دینى نیامده که خداوند جسم نیست و صفات او از جسمانیّت و عَرَض بودن منزّه است. انکار یک معنایى که شرع و عقل آن را نفى نکرده، یک نوع نادانى و گمراهى است.


(1) التأسیس فى ردّ أساس التقدیس، ج 1، ص 101.
(115)

 


 


او در ادامه مى‏گوید:
والکلام فی وصف اللّه بالجسم نفیا وإثباتا بدعة، لم یقل أحد من سلف الأمّة وأئمتها إنّ اللّه لیس بجسم، کما لم یقولوا إنّ اللّه جسم(1)؛ نفى و اثبات جسمانیّت خداوند متعال بدعت است و کسى از بزرگان گذشته نگفته است که خداوند جسم نیست، همان‏گونه که گفته نشده او جسم است.
در جاى دیگر مى‏گوید:
فإسم المشبّهة لیس له ذکر بذمّ، فی الکتاب والسنّة ولاکلام أحد من الصحابة والتابعین(2)؛ در قرآن و روایات، مذمتى از مشبهه به میان نیامده و سخنى هم از صحابه و تابعین در این باره نقل نشده است.

2. هیئت عالى افتاى سعودى و جسمانیّت خداوند تعالى:
هیئت عالى افتاى سعودى در پاسخ به پرسش درباره جسمانیّت خداوند تعالى نوشته است:
ونظرا إلى أنّ التجسیم لم یرد فی النصوص نفیه ولا إثباته فلایجوز للمسلم نفیه ولا إثباته؛ لأنّ الصفات توقیفیّة(3)؛ با توجّه به این که درباره جسمانیّت خداوند نفیا و اثباتا در روایات گفت‏وگو نشده است، بنابراین، نباید سخنى گفته شود؛ چون صفات خداوند


(1) الفتاوى، ج 5، ص 192.
(2) بیان تلبیس الجهمیّة فى تأسیس بدعهم الکلامیه، ج 1، ص 109.
(3) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 3، ص 227.
(116)

 


توقیفى(1) است.
3. خداى وهّابیّت مى‏خندد:
ابن تیمیّه در رساله عقیدة الحمویّه مى‏نویسد:
خداوند مى‏خندد و روز قیامت در حال خنده بر بندگان خود تجلّى مى‏کند(2).
4. خداى وهّابیّت از عرش به زیر مى‏آید:
ابن تیمیّه مى‏گوید:
خداوند هر شب هر گونه‏اى که بخواهد به آسمان دنیا فرود مى‏آید و مى‏گوید: آیا کسى هست که مرا بخواند تا اجابتش کنم و طالب مغفرتى هست که او را ببخشم ... ؟ خدا این کار را تا طلوع فجر انجام مى‏دهد.
وى پس از نقل مطلب بالا مى‏نویسد:
فمن أنکر النزول أو تأوّل فهو مبتدع ضالّ(3)؛ هر کس فرود آمدن خدا را به آسمان دنیا انکار یا توجیه کند، بدعت‏گذار و گمراه است.
ابن بطوطه در سفرنامه خود مى‏نویسد:
ابن تیمیّه در مسجد جامع دمشق که من حضور داشتم، بر بالاى منبر گفت:
إنّ اللّه ینزل إلى السماء الدنیا کنزولی هذا؛ خداوند به


(1) یعنى فقط آن‏چه را که در روایات و آیات آمده، مى‏شود به زبان آورد.
(2) مجموعة الرسائل الکبرى، رساله یازدهم، ص 451.
(3) همان.
(117)

 


آسمان دنیا فرود مى‏آید، هم‏چنان که من از پلّه‏هاى این منبر فرود مى‏آیم، سپس یک پلّه پایین آمد.
ابن الزهراء، از فقهاى مالکى اعتراض کرد و اظهارات وى را به اطّلاع ملک ناصر رساند، وى دستور داد تا او را زندانى کردند و در زندان از دنیا رفت(1).
5. خداى وهّابیّت با چشم قابل رؤیت است:
ابن تیمیّه در کتاب منهاج السنّة که ردّى بر کتاب منهاج الکرامه علاّمه حلّى است، مى‏نویسد:
در این که خداوند در قیامت با چشم قابل رؤیت هست، گفتار سلف و پیشوایان امّت اسلامى و جمهور مسلمانان از مذاهب چهارگانه مى‏باشد و علماى حدیث، احادیث متواتر در این زمینه از پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده‏اند(2).
6. خداى وهّابیّت نمى‏تواند همه جا باشد:
از هیئت عالى افتاى سعودى پرسیده شده: از نظر شرعى حکم کسى که معتقد است که خداوند همه‏جا وجود دارد چیست؟ و چگونه مى‏شود به او پاسخ داد؟ هیئت عالى پاسخ داده:


(1) رحلة ابن بطوطه، ص 113.
(2) «أمّا إثبات روءیة اللّه تعالى بالأبصار فی الآخرة فهو قول سلف الأمّة وأئمّتها وجماهیر المسلمین من أهل المذاهب الأربعة وغیرها وقد تواترت فیه الأحادیث عن النبی [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم [ عند علماء الحدیث،» منهاج السنّه ج3 ص341.
(118)

 


 


عقیده اهل سنّت این است که خداوند بالاى عرش قرار گرفته و در درون جهان نیست؛ بلکه خارج از این عالم مى‏باشد.
و دلیل بر علوّ خداوند و بالا بودن او از مخلوقات، همان نزول قرآن از طرف اوست و مسلّم است که نزول همواره از بالا به پایین صورت مى‏گیرد، همان گونه که در قرآن نیز آمده است: «
وَأَنزَلْنَآ إِلَیْکَ الْکِتَـبَ بِالْحَقِّ ...»(1)؛ ما قرآن را به سوى تو به حقّ نازل نمودیم. تا آن جا که مى‏نویسند:
رسول گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] از کنیزى که مى‏خواست او را آزاد نماید، پرسید: خداوند کجاست؟ پاسخ داد: در آسمان‏هاست. حضرت پرسید: من چه کسى هستم؟ پاسخ داد: پیامبر خدا.
آن‏گاه حضرت به صاحب آن کنیز فرمود: او شخص باایمانى است و مى‏توانى وى را در راه خدا آزاد نمایى.
و هم‏چنین رسول اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] فرمود: من امین کسى هستم که در آسمان‏هاست و اخبار آسمان هر صبح و شب به اطّلاع من مى‏رسد.
آن گاه هیئت عالى افتاى سعودى مى نویسد:
من اعتقد أنّ اللّه فی کلّ مکان فهو من الحلولیّة، ویردّ علیه بماتقدّم من الأدلّة على أنّ اللّه فى جهة العلوّ، وأنّه مستو على عرشه، بائن من خلقه، فإن انقاد لما دلّ علیه الکتاب والسنّة والإجماع، وإلاّ فهو کافر مرتدّ عن الإسلام؛ هر کس معتقد باشد که خداوند همه جا هست، قائل به حلول و دخول خداوند در درون عالم شده، باید به چنین فردى با دلیل ثابت کرد که خداوند بر بالاى


(1) مائده (5) آیه 48.
(119)

 


عرش قرار دارد و خارج از جهان مى‏باشد و اگر نپذیرفت، او کافر و مرتدّ و خارج از اسلام است(1).
7. خداى وهّابیّت مى‏تواند بر روى پشه قرار گیرد:
ابن تیمیّه مى‏گوید:
ولو قد شاء لاستقرّ على ظهر بعوضة فاستقلّت به بقدرته ولطف ربوبیّته فکیف على عرش عظیم(2)؛ اگر خداوند بخواهد با قدرت خویش مى‏تواند بر پشت یک پشه‏اى هم قرار گیرد، پس چگونه نتواند بر روى عرش استقرار بیابد؟

8. خداى وهّابیّت نوجوان و مو فرفرى است:
ابو یعلى از ابن عبّاس نقل کرده که پیامبر گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] فرمود:
رأیت ربّی عزّ وجلّ، شابّ أمرد جعد قطط، علیه حلیة حمراء؛ خداوند را به صورت نوجوانى دیدم که هنوز موى صورتش در نیامده، سرش پرمو، پیچ پیچ (فرفرى) و داراى زیور و آلات سرخ بود.
ابو یعلى در کتاب دیگرش گفته:
ابوزرعه دمشقى این روایت را صحیح شمرده ... و احمد بن حنبل گفته:
هذا حدیث رواه الکبّر عن الکبّر، عن الصحابة عن النبی [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] ، فمن شک فى ذلک أو فی شى‏ء¨ منه فهو جهمیّ لا تقبل


(1) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 3، ص 216 و 218.
(2) التأسیس فى ردّ أساس التقدیس، ج 1، ص 568 .
(120)

 


شهادته ولا یُسلّم علیه، ولا یُعاد فی مرضه(1)؛ این حدیث را بزرگان از بزرگان از صحابه روایت کرده‏اند و هر کس در صحّت این روایت شک نماید او جهمى و شهادت او پذیرفته نیست، به او نباید سلام داد و به هنگام بیمارى از وى نباید عیادت کرد.

9. خداى وهّابیّت مبتلا به درد چشم مى‏شود:
شهرستانى متوفّاى 548، بعد از نقل خرافات مشبهه مى‏نویسد:
وزادوا فى الأخبار أکاذیب وضعوها ونسبوها إلى النبی ـ علیه الصلاة والسلام ـ وأکثرها مقتبسة من الیهود فإن التشبیه فیهم طباع حتّى قالوا: اشتکت عیناه فعادته الملائکة وبکى على طوفان نوح حتّى رمدت عیناه(2)؛ مشبهه احادیث دروغین ساخته و به پیامبر اکرم، علیه الصلاة والسلام، نسبت داده‏اند و اکثر این روایات ساختگى برگرفته از یهود مى‏باشد، زیرا تشبیه، اساس آیین یهود است تا جایى که گفته‏اند: چشمان خداوند ـ تبارک وتعالى ـ به درد آمد و ملائکه به عیادت او رفتند و خداوند بر طوفان نوح که باعث نابودى انسان‏ها شد، به قدرى گریه کرد که چشمانش به درد آمد و تار گردید.

10. خداى وهّابیّت با پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مصافحه مى‏کند:
بنا به نقل شهرستانى، مشبهه از پبامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل مى‏کنند که


(1) طبقات الحنابله، ج 3، ص 81، ح 82 و أبو یعلى، إبطال التأویلات، ج 1، ص 141.
(2) ملل ونحل، ج 1، ص 153.
(121)

 


فرمود:
لقینی ربّی فصافحنی وکافحنی ووضع یده بین کتفی حتّى وجدت برد أنامله(1)؛ با خداوند ملاقات کردم و او با من مصافحه کرد و به من بوسه داد و دستش را میان شانه‏هایم نهاد و من سردى انگشتان خدا را احساس کردم.

11. خداى وهّابیّت غیر از ریش و عورت، همه چیز دارد:
ابو بکر ابن عربى مى‏گوید:
فردى که مورد وثوق من بود نقل کرد که ابویعلى (امام و پیشواى ابن تیمیّه) مى‏گوید:
إذا ذکر اللّه تعالى وما ورد من هذه الظواهر فی صفاته، یقول: ألزمونی ماشئتم فإنّی ألتزمه، إلاّ اللحیة والعورة(2)؛ نسبت به آن‏چه که در صفات حقّ گفته مى‏شود، از قول من نقل کنید و هر عضوى را جز ریش و عورت، ملتزم مى‏شوم.

12. پیامبر وهّابیّت در کنار خداى آنان جلوس مى‏کند:
ابن قیّم شاگرد ابن تیمیّه مى‏نویسد:
إنّ اللّه یجلس على العرش، ویجلس بجنبه سیّدنا محمّد [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله [ وهذا هو المقام المحمود(3)؛ خداوند بر روى عرش مى‏نشیند و


(1) الملل والنحل، ج 1، ص 100.
(2) العواصم من القواصم، ص 210؛ الطبعة الحدیثة، ج 2، ص 283 و دفع شبه التشبیه بأکف التنزیه، ص 95 و 130 (حاشیه).
(3) بدائع الفوائد، ج 4، ص 39.
(122)

 


رسول اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] نیز در کنار او جلوس مى‏کند و این همان مقام محمود و شایسته‏اى است که قرآن وعده داده است.

13. خداى وهّابیّت چهار انگشت بزرگ‏تر از عرش است:
ابن عربى در تفسیر آیه شریفه «الرَّحْمَنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى(1)» مى‏گوید:
«إنّه جالس علیه، متّصل به، وأنّه أکبر بأربع أصابع، إذ لایصحّ أن یکون أصغر منه، لأنّه العظیم، ولا یکون مثله لأنّه «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَىْ‏ءٌ »(2) فهو أکبر من العرش بأربع أصابع؛ خداوند بر روى عرش مى‏نشیند و چهار انگشت از عرش بزرگ‏تر (پهن‏تر) مى‏باشد؛ زیرا خداوند عظیم است و نمى‏شود که با عرش یک‏سان باشد و از این روى، چهار انگشت از عرش بزرگ‏تر مى‏باشد(3). طبرى در تفسیر خود در ذیل آیه شریفه «وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَوَاتِ وَالاْءَرْضَ(4)» از عبد اللّه بن خلیفه از رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده که فرمود: وإنّه لیقعد علیه فما یفضّل منه مقدار أربع أصابع، ثمّ قال بأصابعه(5)؛ خداوند بر روى کرسى مى‏نشیند و از هر طرف به مقدار


(1) طه (20) آیه 5.
(2) شورى (42) آیه 11. «هیچ چیز همانند او نیست».
(3) العواصم من القواصم، ص 209.
(4) بقره (2) آیه 255.
(5) جامع البیان، ج 3، ص 16.
(123)

 


چهار انگشت از کرسى پهن‏تر مى‏باشد، آن‏گاه حضرت فرمود: به مقدار چهار انگشت خداوند.
دیلمى از عبد اللّه عمر نقل کرده که مى‏گوید:
إنّ اللّه عزّ وجل ملأ عرشه یفضّل منه کما یدور العرش أربعة أصابع بأصابع الرحمن عزّوجل(1)؛ خداوند، عرش خود را پُر مى‏کند به‏طورى که از هر طرف، چهار انگشت به اندازه انگشت خداوند، بیشتر مى‏آید.

14. کرسى در اثر سنگینى خداى وهّابیّت ناله مى‏کند:
سیوطى با سندهاى مختلف از عمر نقل مى‏کند که گفت:
زنى خدمت رسول اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] رسید و گفت: دعا کن خداوند مرا وارد بهشت سازد، رسول گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] خدا را به عظمت یاد کرد و فرمود: «إنّ کرسیّه وسع السماوات والأرض، وإنّ له أطیطا کأطیط الرحل الجدید إذا رکب من ثقله(2)؛ کرسى خداوند، سراسر آسمان و زمین را فرا گرفته است و هنگامى که خداوند بر روى کرسى قرار مى‏گیرد، در اثر سنگینى، از کرسى ناله‏اى همانند ناله شتر بچه خارج مى‏شود.


(1) فردوس الأخبار، ج 1، ص 219.
(2) قال السیوطی: وأخرج عبد بن حمید وابن أبی عاصم فی السنة والبزار وأبو یعلی وابن جریر وأبو الشیخ والطبرانی وابن مردویه والضیاء المقدسى فی المختارة عن عمر، «أنّ إمرأة أتت النبی [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ] فقالت: أدع اللّه أن یدخلنی الجنّة، فعظمّ الرب تبارک وتعالى وقال : «إنّ کرسیّه وسع السماوات والأرض، وإنّ له أطیطا کأطیط الرحل الجدید إذا رکب من ثقله». درّ المنثور، ج 1، ص 328.
(124)

 


 


و هیثمى در کتاب مجمع الزوائد این روایت را صحیح دانسته است(1).
15. خداى وهّابیّت دوان دوان راه مى‏رود:
از هیأت عالى افتاى سعودى پرسیدند: «هل للّه صفة الهرولة؟؛ آیا خداوند متصف به صفت هروله (دوان دوان رفتن) مى‏باشد؟» پاسخ دادند:
نعم! صفة الهرولة على نحو ما جاء فی الحدیث القدسی الشریف على ما یلیق به قال تعالى: إذا تقرّب إلیّ العبد شبرا تقرّبت إلیه ذراعا، وإذا تقرّب إلیّ ذراعا تقرّبت منه باعا، وإذا أتانی ماشیا أتیته هرولة؛ رواه البخارى ومسلم(2)؛ آرى، صفت هروله (دوان دوان رفتن) خدا در حدیث قدسى که بخارى و مسلم نقل کرده‏اند آمده که خداوند فرموده: اگر بنده‏اى یک وجب به من نزدیک شود، من یک ذراع (نیم متر) به او نزدیک خواهم شد و اگر او یک ذراع به طرف من بیاید، من به قدر فاصله انگشتان دو دست که به صورت افقى باز شود (بیش از یک متر و نیم) به او نزدیک خواهم شد، اگر او قدم زنان به طرف من بیاید، من دوان دوان به طرف او خواهم رفت.
بن باز، مفتى اعظم سابق عربستان در پاسخ به استفتایى این چنین نوشته:


(1) هیثمى مى‏گوید: «رواه البزار ورجاله رجال الصحیح». مجمع الزوائد، ج 1، ص 83.
و در جاى دیگر مى‏گوید: «رواه أبو یعلى فى الکبیر ورجاله رجال الصحیح غیر عبد اللّه بن خلیفة الهمذانى وهو ثقة». مجمع الزوائد، ج 10، ص 159.
(2) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث والإفتاء، ج 3، ص 196، فتواى شماره 6932.
(125)

 


 


أمّا الوجه والیدان والعینان والساق والأصابع فقد ثبتت فی النصوص من الکتاب والسنّة الصحیحة وقال بها أهل السنّة والجماعة وأثبتوها للّه سبحانه على الوجه اللائق به سبحانه وهکذا النزول والهرولة جاءت بها الأحادیث الصحیحة ونطق بها الرسول [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] وأثبتها لربّه عزّ وجلّ على الوجه اللائق به سبحانه(1)؛ امّا صورت، دست، چشم، ساق و انگشت براى خداوند، در کتاب و سنّت صحیح آمده و نظریّه اهل سنّت و جماعت بر آن استوار است و هم‏چنین نزول حقّ از عرش به آسمان عالم ماده و هروله؛ در احادیث صحیح وارد شده و رسول اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] این صفات را براى خداوند به آن گونه‏اى که لایق او مى‏باشد، اثبات نموده است.


(1) فتاوى بن باز، ج 5، ص 374.
(126)

 


 



افکار وهّابیّت در ترازوى نقد


1. سخنان ابن تیمیّه و وهّابیّت مخالف کتاب و سنّت:
سخن ابن تیمیّه و پیروان وهّابىِ او در اثبات جسمانیّت حق تعالى، مخالف کتاب و سنّت است؛ زیرا آیه شریفه «لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَىْ‏ءٌ»(1) صراحت دارد که خداوند، مانندى ندارد و آیه شریفه «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ »(2) نیز دلالت مى‏کند که او بى‏همتاست.
حاکم نیشابورى متوفّاى 405، در روایتى از اُبَىّ بن کعب نقل کرده: مشرکان از رسول گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] خواستند که نسب خداوند متعال را بیان نماید، خداوند سوره توحید را نازل نمود و فرمود:
اى پیامبر! به مشرکان بگو: «
قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ * اللَّهُ الصَّمَدُ »؛ «او خداوند یکتا و بى نیاز است».
«
لَمْ یَلِدْ وَ لَمْ یُولَدْ »؛ «فرزندى ندارد و از پدر و مادرى هم زاده نشده». زیرا آن که زاده شده، روزى هم خواهد مرد و آن که بمیرد، ارثى خواهد گذاشت و خداوند بى‏همتا از مردن و ارث نهادن منزّه است.
«
وَ لَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدُ»؛ «خداوند متعال، شبیه، مانند و همتا ندارد».
آن گاه حاکم نیشابورى و ذهبى گفته‏اند: این روایت صحیح است(3).


(1) شورى (42) آیه 11.
(2) اخلاص (112) آیه 4.
(3) مستدرک الصحیحین، ج 2، ص 540.
(127)

 


 


2. احمد بن حنبل و بطلان نظریّه قائلان به تجسیم:
بیهقى متوفّاى 458، از شخصیّت‏هاى علمى اهل سنّت مى‏گوید:
امام احمد بن حنبل (رئیس مذهب حنابله) نظریه قائلان به جسمانیّت حقّ تعالى را باطل دانسته، گفته است: اسم‏ها از شریعت و لغت گرفته مى‏شود و اهل لغت کلمه «جسم» را در برابر چیزى که داراى طول، عرض، ارتفاع، ترکیب و صورت باشد، قرار داده‏اند و خداوند متعال از تمامى این‏ها منزّه است و شایسته نیست که او را جسم بنامیم؛ زیرا او از هرگونه معنا و مفهوم جسم، خارج است و در شریعت نیز این لفظ وارد نگردیده است. بنابراین، عقیده به جسمانیّت باطل است(1).
3. علماى اهل سنّت و تکفیر مجسّمه:
امام قرطبى متوفّاى 671، پس از نقل قول علماى دیگر در باره مجسّمه، مى‏گوید:
والصحیح القول بتکفیرهم؛ إذ لا فرق بینهم وبین عبّاد الأصنام والصور(2)؛ قول صحیح این است که قائلان به جسمانیّت حقّ


(1) وأنکر أحمد على من قال بالجسم وقال: إنّ الأسماء مأخوذة من الشریعة واللغة، وأهل اللغة وضعوا هذا الإسم على ذی طول وعرض وسمک وترکیب وصورة وتألیف، واللّه سبحانه خارج عن ذلک کلّه، فلم یجز أن یسمّى جسما؛ لخروجه عن معنى الجسمیّة ولم یجیء فی الشریعة ذلک فبطل. طبقات الحنابله، ج 2، ص 298؛ اعتقاد الإمام ابن حنبل، ص 298؛ العقیده احمد بن حنبل، ص 110 و تهنئة الصدیق المحبوب، ص 39.
(2) تفسیر قرطبى، ج 4، ص 14 و تذکار، ص 208.
(128)

 


تعالى کافرند؛ زیرا تفاوتى میان آنان و بت پرستان و چهره پرستان نیست.
نَوَوى متوفّاى 676، عالم برجسته اهل سنّت مى‏گوید:
فمِمَّن یُکَفّر، من یجسّم تجسیما صریحا ومن ینکر العلم بالجزئیّات(1)؛ از جمله کسانى که کفر آنان ثابت است، قائلان به جسمانیّت حقّ تعالى است و آنان که علم به جزئیّات او را انکار مى‏کنند.
عبد القاهر بغدادى متوفّاى 429 ه.، از متکلّمان بلندآوازه اهل سنّت مى‏گوید:
وأمّا جسمیّة خراسان من الکرامیّة، فتکفیرهم واجب؛ لقولهم: بأنّ اللّه تعالى له حدّ ونهایة من جهة السفل ومنها یماس عرشه، ولقولهم: بأنّ اللّه تعالى محلّ للحوادث(2)؛ فرقه کرامیّه منطقه خراسان که معتقد به جسمانیّت حق تعالى هستند، تکفیرشان واجب است؛ زیرا خداوند متعال را محدود به حدود دانسته و براى او از ناحیه پایین، نقطه پایانى قائلند که با عرش تماس دارد و محل عروض حوادث است... .
وقالوا بنفى النهایة والحدّ عن صانع العالم(3)؛ اهل سنّت، هرگونه حدود و نقطه پایانى را از خداوند متعال نفى کرده‏اند... .
وأجمعوا على أن لا یحویه مکان ولا یجرى علیه زمان، خلاف قول من زعم من الشهامیّة والکرامیّة أنّه مماسّ لعرشه، وقد قال أمیر المؤمنین على رضى‏الله‏عنه : إنّ اللّه تعالى خلق العرش إظهارا لقدرته لا


(1) المجموع، ج 4، ص 253.
(2) اصول الدین، ص 337 و نیز ر. ک: التندید بمن عدد التوحید، ص 52.
(3) الفرق بین الفرق، تحقیق لجنة إحیاء التراث العربى، ص 40.
(129)

 


مکانا لذاته(1)؛ اهل سنّت اجماع دارند که خداوند متعال را نه مکانى در بر گرفته و نه زمانى بر وى مى‏گذرد، (ذات مقدّسش فراتر از مکان و زمان است) برخلاف قول باطل شهامیّه و کرامیّه که مى‏گویند: ذات اقدس ربوبى با عرش، در تماس است؛ امیر مؤمنان على رضى‏الله‏عنه مى‏فرماید: خداوند عرش را به‏سبب قدرت نمایى آفریده، نه براى جایگاه خویش.
ابن نجیم مصرى متوفّاى 970، از فقهاى بزرگ اهل سنّت مى‏گوید:
والمشبّه إن قال: إنّ للّه یدا أو رِجْلاً کما للعباد فهو کافر، وإن قال: إنّه جسم، لا کالأجسام فهو مبتدع(2)؛ مشبهه (آنان که خداوند را به بندگان تشبیه مى‏کنند) اگر بگویند که خداوند همانند بندگان داراى دست و پا هست، کافرند و اگر بگویند: خداوند داراى جسم است ولى نه مانند اجسام، بدعت‏گذارند.
غزالى متوفّاى 505، عالم بلند آوازه اهل سنّت مى‏گوید:
فإن خطر بباله أنّ اللّه جسم مرکّب من أعضاء فهو عابد صنم؛ فإنّ کلّ جسم فهو مخلوق، وعبادة المخلوق کفر، وعبادة الصنم کفر؛ لأنّه مخلوق وکان مخلوقا؛ لأنّه جسم، فمن عبد جسما فهو کافر بإجماع الأئمة، السلف منهم والخلف(3)؛ اگر کسى به ذهنش خطور کند که خداوند تعالى داراى جسمى هست که از عضوهاى متعدّد


(1) الفرق بین الفرق، ص 41.
(2) البحر الرائق، ج 1، ص 611.
(3) إلجام العوام عن علم الکلام، ص 209 و دراسات فی منهاج السنّه، ص 145، به نقل از: الرسالة التدمریّه، ص 92.
(130)

 


تشکیل یافته، او بت پرست است؛ زیرا هر جسمى مخلوق و آفریده شده است و به اجماع تمام علماى و پیشوایان دینى در تمام زمان‏هاى پیش و نزدیک، پرستش مخلوق، کفر و بت‏پرستى است.

4. دخول تجسیم از راه یهود:
شهرستانى مى‏گوید:
وضع کثیر من الیهود الذین اعتنقوا الإسلام أحادیث متعددة فی مسائل التجسیم والتشبیه وکلّها مستمدّة من التوراة(1)؛ بسیارى از یهودیان که به طرف اسلام کشیده شدند احادیث متعددى را در جسمانیّت حق تعالى ساختند و وارد شریعت اسلامى کردند و تمامى احادیث تجسیم از تورات سر چشمه گرفته است.

5. اسرائیلیّات در کتاب‏هاى اهل سنّت:
برخى از سرگذشت‏ها و نقل‏هاى تاریخى با ورودشان در کتاب‏هاى حدیثى، تاریخى و تفسیرىِ اهل سنّت، چهره نازیبایى را از وقایع تاریخى به نمایش گذاشته است، که تشخیص این حقیقت، کارى فوق‏العاده مشکل و سخت است؛ زیرا پژوهش‏گران و اهل تحقیق را در دست‏یابى به حقایق تاریخى دچار مشکل و گاهى حتّى با ناکامى رو به رو مى‏کند، ابن‏خلدون مى‏نویسد:
عرب صدر اسلام، بهره‏اى از علم و کتابت نداشتند و مطالب مربوط به آفرینش جهان و اسرار هستى را از عالمان یهود و اهل تورات و یا


(1) ملل و نحل، ج 1، ص 117.
(131)

 


از نصارى همانند کعب الأحبار، وَهْب بن مُنَبِّه و عبداللّه بن سلام مى‏پرسیدند.
تا آن جا که مى‏گوید:
فامتلأت التفاسیر من المنقولات عندهم وتساهل المفسّرون فی مثل ذلک ومَلاَءُوا کتب التفسیر بهذه المنقولات، وأصلها کلّها کما قلنا من التوراة أو ممّا کانوا یفترون(1)؛ تفاسیر اهل سنّت از گفته‏هاى یهود و نصارى سرشار گشته و مفسّران هم در این زمینه سهل انگارى کردند و کتاب‏هاى تفسیرى را از این دست روایات پُر کردند و این در حالى است که ریشه همه این روایات از تورات و یا دروغ بافى‏هاى یهود و نصارى سرچشمه گرفته است.
دو کتاب معروف و مشهور اهل سنّت صحیح بخارى و صحیح مسلم نیز از این آفت در امان نمانده و متأسّفانه اخبارى از این دست به فراوانى در آن‏ها دیده مى شود که از آن جمله نقل حدیث ساختگى ذیل است که از افکار یهودیّت در میان احادیث مسلمانان رسوخ کرده است:
ابو هریره نقل مى‏کند که رسول اللّه
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] فرمود:
یَنْزِلُ اللَّهُ إِلَى السَّمَاءِ الدُّنْیَا کُلَّ لَیْلَةٍ حِینَ یَمْضِی ثُلُثُ اللَّیْلِ الأَوَّلُ فَیَقُولُ أَنَا الْمَلِکُ أَنَا الْمَلِکُ مَنْ ذَا الَّذِى یَدْعُونِى فَأَسْتَجِیبَ لَهُ مَنْ ذَا الَّذِى یَسْأَلُنِی فَأُعْطِیَهُ مَنْ ذَا الَّذِی یَسْتَغْفِرُنِی فَأَغْفِرَ لَهُ فَلاَ یَزَالُ کَذَلِکَ حَتَّى یُضِى‏ءَ¨ الْفَجْرُ»(2)؛ خداوند هر شب پس از گذشت یک


(1) تاریخ ابن خلدون (مقدّمه) ج 1، ص 439.
(2) صحیح مسلم، ج 2، ص 175، ح 1657 و صحیح بخارى، ج 2، ص 47، ح 1145 و ج 7، ص 149، ح 6321.
(132)

 


سوّم آن، به آسمان زمین فرود مى‏آید و تا طلوع فجر ندا مى‏کند: چه کسى مرا مى‏خواند تا اجابت نمایم و چه کسى از من طلب مى‏کند تا به وى عطا کنم و چه کسى طلب بخشش مى‏کند تا گناهش را ببخشم؟
در برخى از روایات آمده است:
«فإذا طلع الفجر صعد إلى عرشه(1)؛ پس از طلوع فجر به عرش مراجعت مى‏کند».
شاید روزگارى این سخنان بى‏پایه و اساس، قابل طرح بود و ساده لوحانى را فریفته مى‏کرد، ولى امروز با رشد دانش و تکامل عقلانى بشر، موجبات تمسخر را فراهم مى‏کند؛ چرا که با توجّه به کرویّت زمین، در هر لحظه از شبانه روز در یک نقطه از کره زمین، پایان شب و طلوع فجر مى‏باشد و اگر خداوند از عرش به زمین آمده باشد، مادامى که زمین باقى است و شب و روز در چرخش است، دیگر به عرش برنخواهد گشت. از این رو، برخى از بزرگان اهل سنّت در توجیه این روایت دچار حیرت و سرگردانى شده‏اند(2).
البتّه نتیجه دورى از اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام و بى‏توجّهى به توصیه رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در تمسّک به ثقلین، سقوط در وادى‏هاى خطرناک این چنینى را در پى دارد.

نگاهى دیگر به سخنان ابن تیمیّه

با توجّه به آن‏چه که از آیات قرآن و سنّت شریف و گفتار شخصیّت‏هاى بزرگ


(1) فتح البارى، ج 13، ص 390 و عمدة القارى، ج 25، ص 159.
(2) ر. ک: تفسیر قرطبى، ج 4، ص 39 و فتح البارى، ج 13، ص 390.
(133)

 


علمى اهل سنّت، بیان شد؛ دوباره عبارت ابن تیمیّه را مرور مى‏کنیم که مى‏گوید:
ولیس فی کتاب اللّه ولا سنّة رسوله ولا قول أحد من سلف الأمّة وأئمّتها أنّه لیس بجسم(1)؛ در کتاب خدا، سنّت رسول اللّه و هم چنین گفتار سلف امّت (صحابه) و پیشوایان دینى نیامده است که خداوند جسم نیست.
مگر «
لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَىْ‏ءٌ»(2) و یا «وَ لَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدُ » از آیات قرآن نیستند؟
و یا آن چه را که از اُبَىّ بن کعب نقل شد و حاکم نیشابورى و ذهبى به صحّت آن شهادت دادند(3)، خارج از سنّت رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏باشد؟!
و یا این که احمد بن حنبل، بیهقى، قرطبى، عبدالقاهر بغدادى، شهرستانى و ... از علماى اهل سنّت نیستند؟!
مگر نه این است که وى به فتواى علماى معاصر خویش به‏سبب همین عقیده باطلِ تجسیم، محکوم به زندان شد؟
همان طورى که ابو الفداء در تاریخ خود مى‏گوید:
استدعى تقی الدین أحمد بن تیمیّة من دمشق إلى مصر وعقد له مجلس وأمسک وأودع الاعتقال بسبب عقیدته؛ فإنّه کان یقول بالتجسیم...(4)؛ ابن تیمیّه از دمشق به مصر احضار گردید و پس از محاکمه وى را دست‏گیر و به سبب عقیده‏اش زندانى کردند؛ زیرا او


(1) التأسیس فى ردّ أساس التقدیس، ج 1، ص 101.
(2) شورى (42) آیه 11.
(3) مستدرک الصحیحین، ج 2، ص 540.
(4) تاریخ أبى الفداء، ج 2، ص 392 و حوادث 705 و کشف الارتیاب، ص 122.
(134)

 


معتقد بود که خداوند متعال داراى جسم است.
و به نقل ابن حجر عسقلانى، قاضى مالکى اعلام کرد:
فقد ثبت کفره(1)؛ کفر ابن تیمیّه ثابت است.
و هم چنین ابن حجر عسقلانى و شوکانى، از علماى بزرگ اهل سنّت نوشته‏اند:
قاضى شافعى دمشق دستور داد در دمشق اعلان کنند که:
من اعتقد عقیدة ابن تیمیّة حلّ دمه وماله(2)؛ هر کس عقیده ابن تیمیّه را داشته باشد، خونش هدر و مالش مباح است.


(1) الدرر الکامنه، ج 1، ص 145.
(2) همان، ص 147 و البدر الطالع، ج 1، ص 67.
(135)

 




فصل پنجم


وهّابیّت و تکفیر مسلمانان

 



1. ابن تیمیه و تکفیر مسلمانان و کشتن آنها:

 


خطرناک ترین چیزى که ابن تیمیّه، نظریّه‏پرداز و بنیان گذار فکرى وهّابیّت در آغاز دعوت خویش مطرح ساخت و افکار عمومى را متشنّج و عقاید مردم را جریحه‏دار کرد، متّهم ساختن مسلمان به کفر و شرک بود.
او رسما اعلام کرد:
من یأتی إلى قبر نبیّ أو صالح، ویسأله حاجته ویستنجده... فهذا شرک صریح ، یجب أن یُستتابَ صاحبُه ، فإن تاب، وإلاّ قُتِل(1)؛ هرکس کنار قبر پیامبر[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] یا یکى از افراد صالح بیاید و از آنان حاجت بخواهد مشرک است. پس واجب است چنین شخصى را وادار به توبه کنند و اگر توبه نکرد، باید کشته شود.

2. محمّد بن عبد الوهّاب و تکفیر مسلمین و جهاد با آنان:
محمّد بن عبد الوهّاب ناشر مجدّد افکار ابن تیمیّه مى‏گوید:
وإنّ قَصْدَهم الملائکة والأنبیاء والأولیاء، یریدون شفاعتهم


(1) زیارة القبور والاستنجاد بالمقبور، ص 156 و الهدیّة السنیّه، ص 40.
(137)

 


والتقرّبَ إلى اللّه بذلک، هو الذی أحلّ دماءَهم وأموالَهم(1)؛ همانا هدف آنان وسیله تقرّب به خداوند و شفیع قرار دادن پیامبران و صالحان است، به همین جهت خونشان حلال و قتلشان جایز است.
تا آن جا که مى‏گوید:
إنّ هذا الذى یسمّیه المشرکون فى زماننا (کبیر الاعتقاد) هو الشرک الذی نزل فیه القرآن وقاتل رسول اللّه [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] الناس علیه.
فاعلم أنّ الشرک الأوّلین أخف من شرک أهل زماننا بأمرین:
أحدهما: أنّ الأوّلین لایشرکون ولایدعون الملائکة والأولیاء والأوثان مع اللّه إلاّ فی الرخاء، وأمّا فی الشدّة فیخلصون للّه الدعاء... .
الأمر الثانى: أنّ الأوّلین یدعون مع اللّه أناسا مقرّبین عند اللّه، إمّا أنبیاء وإمّا أولیاء، وإمّا ملائکة، أو یدعون أشجارا أو أحجارا مطیعة للّه لیست عاصیة.
وأهل زماننا یدعون مع اللّه أناسا من أفسق الناس ... أنّ الذین قاتلهم رسول اللّه صلى‏الله‏علیه‏و‏آله أصحّ عقولاً وأخفّ شرکا من هؤلاء(2).
محمّد بن عبد الوهّاب مى‏گوید: این (توسّل) که مشرکان عصر ما به آن معتقدند، همان شرکى است که در قرآن آمده و پیامبر اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله [براى همین، با مردم جنگیده است.


(1) کشف الشبهات، ص 58؛ مجموع مؤلّفات الشیخ محمّد بن الوهّاب، ج 6، رسالة کشف الشبهات»، ص 115.
(2) مجموع مؤلّفات محمّد بن عبد الوهّاب، ج 6، «رسالة کشف الشبهات»، ص 124.
(138)

 


 


باید توجّه داشت که شرک مشرکان نخستین (زمان پیامبر) به دو دلیل، سبک‏تر از شرک مسلمانان عصر ما هست.
نخست: مشرکان و بت‏پرستان در حال خوشى و رفاه، ملائکه و بت‏ها را صدا مى‏کردند و هنگام گرفتارى مخلصانه خدا را مى‏خواندند.
ولى مسلمانان مشرک در هر دو حال خوشى و ناخوشى غیر خدا را مى‏خوانند.
دلیل دیگر: بت‏پرستان و مشرکان زمان رسول اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ]، افرادى را مى‏خواندند (مى‏پرستیدند) که نزد خداوند مقرّب بودند مانند: پیامبران، اولیا، ملائکه و یا درخت و سنگ هایى را مى‏خواندند که مطیع خدا بودند.
ولى مشرکان عصر ما (یعنى مسلمانان غیر وهّابى) به افرادى متوسّل مى‏شوند و صدا مى‏زنند که فاسق‏ترین مردمند.
پس با این توضیح روشن شد که مشرکان و بت پرستان زمان پیامبر گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] عقلشان سالم‏تر از عقل مشرکان عصر ما و شرکشان، سبک‏تر از شرک این‏ها بوده است.

3 . اطلاق مشرک، کافر وبت پرست بر مسلمانان:
محمّد بن عبد الوهّاب در رساله «کشف الشبهات» بیش از 24 بار، مسلمانان را مشرک خوانده و بالغ بر 25 مورد مسلمانان را کافر، بت‏پرست، مرتد، منافق، منکر توحید، دشمن توحید، دشمنان خدا، مدّعیان اسلام، اهل باطل، نادان و شیاطین دانسته است و هم گفته است که کافران نادان
(139)

 


و بت‏پرستان، از این مسلمانان داناتر مى‏باشند و شیطان، پیشواى ایشان و سرسلسله آن‏هاست(1).
4. شهادت به کفر مسلمانان، شرط ورود به آیین وهّابیّت:
احمد زینى دحلان، مفتى مکه مکرّمه مى‏نویسد:
کان محمّد بن عبد الوهّاب إذا اتّبعه أحد وکان قد حجّ حجّة الإسلام، یقول له: حجّ ثانیا! فإنّ حجّتک الأولى فعلتها وأنت مشرک، فلا تقبل، ولا تسقط عنک الفرض.
وإذا أراد أحد الدخول فی دینه، یقول له بعد الشهادتین: اشهد على نفسک إنّک کنت کافرا، وعلى والدیک أنّهما ماتا کافرین، وعلى فلان وفلان، ویسمّى جماعة من أکابر العلماء الماضین أنّهم کانوا کفّارا، فإن شهد قبله، وإلاّ قتله، وکان یصرّح بتکفیر الأمّة منذ ستّمائة سنة، ویکفّر من لایتّبعه، ویسمّیهم المشرکین، ویستحلّ


(1) سیّد محسن الأمین مى‏گوید: «وقد أطلق محمّد بن عبد الوهّاب فی رسالة «کشف الشبهات إسم الشرک والمشرکین على عامّة المسلمین عدى الوهّابیّین فیما یزید عن أربعة وعشرین موضعا وأطلق علیهم إسم الکفر والکفّار وعبّاد الأصنام والمرتدّین والمنافقین وجاحدی التوحید وأعدائه وأعداء اللّه ومدّعى الإسلام وأهل الباطل والذین فی قلوبهم زیغ والجهّال والجهلة والشیاطین وإنّ جهّال الکفّار عبدة الأصنام أعلم منهم وإنّ إبلیس إمامهم ومقدّمهم، إلى غیر ذلک من الألفاظ الشنیعة فیما یزید عن خمسة وعشرین موضعا.» کشف الارتیاب ص 147، به نقل‏ازکشف الشبهات، ص 57ـ72.
ر. ک: مجموع مؤلفات محمّد بن عبد الوهّاب، ج 6، ص 114؛ رسالة کشف الشبهات، ص 143 و رسالة القواعد الأربع.
(140)

 


دماءهم وأموالهم(1)؛ چنان چه کسى به مذهب وهّابیّت درمى‏آمد و قبلاً حجّ واجب انجام داده بود، محمّد بن عبد الوهّاب به وى مى‏گفت: باید دوباره به زیارت خانه خدا بروى؛ چون حجّ گذشته تو در حال شرک صورت گرفته است.
او به کسى که مى‏خواست وارد کیش وهّابیّت بشود، مى‏گفت: پس از شهادتین باید گواهى دهى که در گذشته کافر بوده‏اى و پدر و مادر تو نیز در حال کفر از دنیا رفته‏اند و هم چنین باید گواهى دهى که علماى بزرگ گذشته، کافر مرده‏اند، چنان چه گواهى نمى‏داد، وى را مى‏کشتند.
آرى! او بر این باور بود که تمام مسلمانان در طول دوازده قرن گذشته کافر بوده‏اند و هرکسى را که از مکتب وهّابیّت پیروى نمى‏کرد، او را مشرک دانسته و خون و مال او را مباح مى‏کرد.

5. حکم به کفر و ارتداد امّت:
سلیمان برادر محمّد بن عبد الوهّاب مى‏نویسد:
این امور (توسّل به پیامبر گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] که تو موجب شرک و کفر مسلمانان مى‏دانى) پیش از احمد بن حنبل و در زمان پیشوایان


(1) الدرر السنیّه، ج 1، ص 46؛ الفجر الصادق لجمیل صدقى الزهاوى، ص 17 و کشف الارتیاب، ص 135 به نقل از: خلاصة الکلام دحلان، 229 ـ 330.
(141)

 


اهل سنّت هم مطرح بود، برخى آن را انکار مى‏کردند و با این که در سراسر بلاد اسلام مردم متوسّل مى‏شدند، ولى هیچ‏یک از پیشوایان، آنان را کافر و مرتد نمى‏دانستند و دستور جهاد با آن‏ها نمى‏دادند و بلاد مسلمانان را به همان گونه که تو مى‏گویى، بلاد شرک و یا دارالحرب (جهاد) نمى‏نامیدند؛ ولى تو کارَتْ به جایى رسیده، کسانى که متوسّلان به پیامبر گرامى[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] را تکفیر نکنند نیز، کافر مى‏دانى، گرچه خود به آن حضرت توسّل نجویند.
تو مى‏پندارى که علماى اسلام اتّفاق نظر دارند که واسطه قرار دادن پیامبر اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] نزد خدا، موجب کفر مى‏شود، اینک هشت‏صد سال از زمان ائمه چهارگانه مى‏گذرد، از هیچ عالمى از علماى اسلام نقل نشده است که این امور را کفر دانسته باشد.
واللّه! لازم قولکم: إنّ جمیع الأمّة بعد زمان الإمام أحمد رحمه‏الله ، علماوءها، وأمراوءها، وعامّتها، کلّهم کفّار، مرتدّون...؛ به‏خدا سوگند، لازمه سخن تو این است که تمام امّت بعد از زمان احمد بن حنبل، علما، امرا و عامه مردم، همه کافر و مرتدّند. «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّـآ إِلَیْهِ رَ جِعُونَ »! و هزاران فریاد از این سخن‏هاى شما.
و یا بر این خیال هستید ـ همان گونه که برخى از عوام شما به زبان مى‏آورد ـ :
إنّ الحجّة ما قامت إلاّ بکم، وإلاّ قبلکم لم یعرف دین الإسلام؛ پیش از شما کسى دین اسلام را نشناخته است و اسلام راستین توسّط شما معرفى مى‏شود(1).


(1) «إنّ هذه الأمور حدثت من قبل زمن الإمام أحمد فی زمان أئمة الإسلام وأنکرها من أنکرها منهم ولا زالت حتّى ملأت بلاد الإسلام کلّها وفعلت هذه الأفاعیل کلّها التى تکفّرون بها، ولم یرو عن أحد من أئمة المسلمین أنّهم کفّروا بذلک، ولا قالوا: هوءلاء مرتدّون، ولا أمروا بجهادهم، ولا سمّوا بلاد المسلمین بلاد شرک وحرب، کما قلتم أنتم؛ بل کفّرتم من لم یکفّر بهذه الأفاعیل، وإن لم یفعلها.
أیظنّون أنّ هذه الأمور من الوسائط التى فى العبارة الذى یکفّر فاعلها إجماعا، وتمضی قرون الأئمة من ثمان مائة عامّ ومع هذا لم‏یرو عن عالم من علماء المسلمین أنّها کفر؛ بل ما یظنّ هذا عاقل؛ بل واللّه لازم قولکم: إنّ جمیع الأمّة بعد زمان الإمام أحمد رحمه‏الله ، علماوءها، وأمراوءها، وعامّتها، کلّهم کفّار، مرتدّون، فإنّا للّه وإنّا إلیه راجعون، وا غوثاه إلى اللّه ثمّ وا غوثاه، أم تقولون ـ کما یقول بعض عامّتکم ـ إنّ الحجّة ما قامت إلاّ بکم، وإلاّ قبلکم لم یعرف دین الإسلام».
الصواعق الإلهیّة فى الردّ على الوهابیّه، ص 38.
(142)

 


 


6. تطبیق آیه اکمال بر آیین وهّابیّت:
دریادار سرتیپ «ایّوب صبرى» سرپرست مدرسه عالى نیروى دریایى در دولت عثمانى مى‏نویسد:
سعود بن عبد العزیز، پس از تصرّف مدینه منوّره، همه اهالى مدینه را در مسجد النبىّ گرد آورد و درهاى مسجد را بست و این‏گونه سخن آغاز نمود:
یا أهالی المدینة! إنّ دینکم الیوم قد کمل وغمرتکم نعمة الإسلام ورضی اللّه عنکم طبق قوله تعالى: «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ»(1) فذرو أدیان آبائکم الباطلة ولاتذکروهم بإحسان أبدا، واحذروا أن تترحّموا علیهم؛ لأنّهم ماتوا على الشرک بأسرهم(2)؛ هان اى مردم مدینه! براساس آیه شریفه «الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ»دین و آیین شما امروز به کمال رسید، به نعمت اسلام مشرّف شدید، حضرت احدیّت از شما راضى و خشنود گردید، دیگر ادیان باطل نیاکان خود را رها کنید و هرگز از آن‏ها به نیکى یاد


(1) مائده (5) آیه 3.
(2) تاریخ الوهّابیّه، ص 126.
(143)

 


نکنید، از درود و رحمت فرستادن بر آن‏ها به شدّت پرهیز نمایید، زیرا همه آن‏ها به آیین شرک درگذشته‏اند(1).
7. فتواى ابن جبرین بر کفر شیعه:
از ابن جبرین که از مفتیان بزرگ سعودى است، پرسیدند: «آیا به فقراى شیعه مى‏شود زکات داد؟» پاسخ داد:
طبق نظر علماى اسلامى به کافر نمى‏شود زکات داد و شیعیان بدون شک به چهار دلیل کافرند:
1. آنان نسبت به قرآن طعنه زده و بدگویى مى‏کنند و معتقدند که قرآن تحریف شده و مى‏گویند: دو سوم قرآن حذف شده و هرکس به قرآن طعنه زند، کافر است و منکر آیه شریفه «
وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»(2) مى‏باشند. 2. به سنّت پیامبر و احادیث صحیح بخارى و صحیح مسلم نیز طعنه مى‏زنند و به احادیثى که در این دو کتاب آمده عمل نمى‏کنند؛ چون بر این عقیده‏اند که روایات این کتاب‏ها از صحابه نقل شده و صحابه را کافر مى‏شمارند و معتقدند که پس از پیامبر گرامى همه صحابه جز على و فرزندان او و تعداد اندکى مانند: سلمان و عمّار، همه کافر و مرتد شدند.
3. شیعیان، اهل سنّت را کافر دانسته و با آنان نماز نمى‏خوانند و اگر پشت سر اهل سنّت نماز بخوانند، آن را اعاده مى‏کنند؛ بلکه آنان


(1) تاریخ وهّابیان، 107.
(2) حِجْر (15) 9، ما قرآن را نازل کردیم و قطعا حافظ او هستیم.
(144)

 


معتقدند که اهل سنّت نجسند و اگر با یکى از اهل سنّت مصافحه کنند، دست خود را آب مى‏کشند، کسانى که مسلمان‏ها را کافر مى‏دانند خود شایسته‏تر به کفرند، همان‏گونه که آنان ما را کافر مى‏دانند، ما نیز آنان را کافر مى‏دانیم.
4. شیعیان نسبت به على و فرزندان او غلوّ کرده و آنان را به صفات ویژه خداوند، توصیف مى‏کنند و همانند خداوند آنان را صدا مى‏کنند.
آنان در اجتماعات اهل سنّت (جمعه و جماعت) شرکت نمى‏کنند و به نیازمندان اهل سنّت یا صدقه نمى‏دهند و اگر هم بدهند کینه فقراى ما در درون سینه آن‏ها ست و تمام این کارها از باب تقیّه است.
تا آن جا که گفته است:
«من دفع إلیهم الزکاة فلیخرج بدلها؛ حیث أعطاها من یستعین بها على الکفر، وحرب السنّه(1)؛ اگر کسى به


(1) سوال: «ما حکم دفع زکاة أموال أهل السنّة لفقراء الرافضة (الشیعة) وهل تبرأ ذمّة المسلم الموکّل بتفریق الزکاة إذا دفعها للرافضی الفقیر أم لا؟»
جواب: «لقد ذکر العلماء فی موءلّفاتهم فى باب أهل الزکاة أنهّا لاتدفع لکافر، ولامبتدع، فالرافضة بلا شکّ کفار لأربعة أدلة:
الأول: طعنهم فی القرآن، وإدّعاوءهم أنّه حذف منه أکثر من ثلثیه، کما فی کتابهم الذى ألّفه النورى وسمّاه فصل الخطاب فى إثبات تحریف کتاب ربّ الأرباب وکما فی کتاب الکافى، وغیره من کتبهم، ومن طعن فى القرآن فهو کافر مکذّب لقوله تعالى: «
وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» حجر (15) آیه 9.
الثانى: طعنهم فی السنّة وأحادیث الصحیحین، فلا یعملون بها؛ لأنّها من روایة الصحابة الذین هم کفّار فی اعتقادهم، حیث یعتقدون أنّ الصحابة کفروا بعد موت النبی [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ] إلاّ علیّ وذرّیته، وسلمان وعمّار، ونفر قلیل، أمّا الخلفاء الثلاثة، وجماهیر الصحابة الذین بایعوهم فقد ارتدّوا، فهم کفّار، فلا یقبلون أحادیثهم، کما فی کتاب الکافی وغیره من کتبهم.
الثالث: تکفیرهم لأهل السنّة، فهم لا یصلّون معکم، ومن صلّى خلف السنّی أعاد صلاته؛ بل یعتقدون نجاسة الواحد منّا، فمتى صافحناهم غسّلوا أیدیهم بعدنا، ومن کفّر المسلمین فهو أولى بالکفر، فنحن نکفّرهم کما کفّرونا وأولى.
الرابع: شرکهم الصریح بالغلّو فی علیّ وذرّیته، ودعاوءهم مع اللّه، وذلک صریح فی کتبهم، وهکذا غلوّهم ووصفهم له بصفات لا تلیق إلابربّ العالمین، وقد سمعنا ذلک فى أشرطتهم.
ثمّ إنّهم لا یشترکون فى جمعیّات أهل السنّة، ولا یتصدّقون على فقراء أهل السنّة، ولو فعلوا فمع البغض الدفین، یفعلون ذلک من باب التقیّة، فعلى هذا، من دفع إلیهم الزکاة فلیخرج بدلها ؛ حیث أعطاها من یستعین بها على الکفر، وحرب السنّة، ومن وکلّ فى تفریق الزکاة حرم علیه أن یعطى منها رافضیّا، فإن فعل لم تبرأ ذمّته، وعلیه أن یغرم بدلها، حیث لم یوءدّ الأمانة إلى أهلها، ومن شکّ فى ذلک فلیقرأ کتب الردّ علیهم، ککتاب القفاری فی تفنید مذهبهم، وکتاب الخطوط العریضة للخطیب وکتاب إحسان إلهى ظهیر وغیرها. واللّه الموفق».
اللوءلوء المکین من فتاوى فضیلة الشیخ ابن جبرین، ص 39.
(145)

 


شیعیان زکات بدهد قبول نیست؛ زیرا او با این کارش، به کسى کمک کرده که کفر را تقویت مى‏کند و با پیامبر در حال جنگ است».

8. اعلام رسمى جهاد علیه شیعه:
از شیخ عبد الرحمان بَرّاک از مفتیان سعودى استفتا شده: «هل یمکن أن یکون هناک جهاد بین فئتین من المسلمین (السنة مقابل الشیعة)؟ آیا امکان جهاد میان اهل سنّت و شیعه وجود دارد؟
وى پاسخ داده است:
(146)

 


 


... إن کان لأهل السنة دولة وقوّة وأظهر الشیعة بِدَعَهم، وشرکَهم، واعتقاداتِهم، فإنّ على أهل السنة أن یجاهدوهم بالقتال...(1)؛ ... اگر اهل سنّت داراى دولت مقتدرى باشند و شیعه بدعت‏ها و برنامه‏هاى شرک‏آمیز و عقاید خود را اظهار نمایند (مانند اعتقاد به وصایت على علیه‏السلام بعد از پیامبر گرامى و مراسم عزادارى براى امام حسین علیه‏السلام و توسّل به امیر المؤمنین و حسین علیهماالسلام ) در این صورت بر اهل سنّت واجب است که علیه شیعه اعلام جهاد نموده و آنان را به قتل برسانند.
عین همین فتوا از شیخ عبد اللّه بن جبرین نیز صادر شده است(2).
9. فتواى هیئت عالىِ افتاى سعودى بر کفر شیعه:
هیئت عالى افتاى سعودى در پاسخ به پرسشى در باره شیعه نوشته است:
إنّ کان الأمر کما ذکر السائل من أن الجماعة الذین لدیه من الجعفریة یدعون علیّا والحسن والحسین وسادتهم فهم مشرکون مرتدّون عن الإسلام(3)؛ همان گونه که در پرسش آمده است، آنان که «یاعلى» و «یاحسین» مى‏گویند، مشرک و از ملّت اسلام خارجند.
و این فتوا به امضاى چهار تن از اعضاى هیئت عالى سعودى به شرح


(1) سایت المنجد، سوءال شماره 10272، و سایت edaa.net.
(2) رجوع شود به سایت: talal-sm.maktoobblog.com
و forum.maktoob.com.
(3) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 3، ص 373، فتواى شماره 3008.
(147)

 


ذیل رسیده است:
رئیس هیئت: عبد العزیز بن عبد اللّه بن باز.
اعضاى هیئت: عبد الرزاق عفیفى، عبد اللّه بن غَدَیان و عبداللّه بن قعود.

10. زرقاوى وفتواى جهاد علیه شیعه:
زرقاوى، رهبر وهّابیّان عراق، طىّ اطّلاعیه‏اى که از طریق اینترنت منتشر گردید اعلام کرد:
مخالفان (شیعیان) افعى‏ها، دشمنان در کمین نشسته و عقرب‏هاىِ حیله‏گرند. ما اکنون به جنگ با دشمن کافر و جنگ دشوار با دشمن حیله‏گرى که لباس دوست بر تن کرده و به هم‏دلى دعوت مى‏کند، ولیکن شرور است و ارث اختلاف درونى را به میراث برده، مى‏پردازیم.
یک ناظر جست‏وجوگر درک مى‏کند که شیعیان خطرى آشکار و حقیقى‏اند. پیام تاریخ که واقعیّت نیز آن را تصدیق نموده، این امر را روشن ساخته که تشیّع، دینى جدا از اسلام است و با یهود، تحت شعار اهل کتاب و مسیحیان ملاقات مى‏کنند، شرک نمایانِ شیعیان تا جایى است که قبرها را مى‏پرستند و در اطراف قبور ائمّه، طواف مى‏کنند؛ به حدّى رسیده‏اند که یاران پیامبر
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] را کافر مى‏دانند و به مادر موءمنان و صالحان این امّت، دشنام مى‏دهند و قرآن کریم را جعل مى‏کنند.
و در کتب شیعیان که تاکنون در حال انتشار است به نزول وحى
(148)

 


براى آن گروه ادّعا شده است و این یکى از تصاویر کفر و کفرشناسى است.
کسانى که گمان مى‏کنند شیعیان مى‏توانند میراث تاریخى و کینه سیاه خود را فراموش کنند، در توهّم به‏سر مى‏برند و این همانند آن است که این افراد، (متوهّمان) از مسیحیان بخواهند صلیب کشیدن مسیح را فراموش کنند، آیا یک عاقل، چنین کارى مى‏کند؟
این قوم علاوه بر کفر خود، براى افزایش بحران حکومت و موازین نیرو در دولت، از مکر و حیله سیاسى استفاده کرده، تلاش مى‏کنند براى تثبیت شرایط محیطى جدید خود، با استفاده از پلاکاردهاى سیاسى و سازمان‏هاى خود با هم‏پیمانانشان همکارى کنند.
این قوم خیانت‏کار در طول تاریخ، اهل تسنّن را به مبارزه مى‏طلبیده و در هنگام سقوط رژیم صدام، شعار «انتقام از تکریت تا انبار» را سر مى‏داد که این مسئله خود بر میزان کینه آن‏ها نسبت به اهل تسنّن دلالت مى‏کند(1).
11. فتواى مفتیان وهّابى بر حرمت دفاع و دعا براى حزب اللّه:
در جریان حمله وحشیانه اسرائیل به لبنان و دفاع شجاعانه حزب اللّه، شیخ عبداللّه بن جبرین، مفتى تندرو وهّابى، براى اثبات همسو بودن خود با آمریکا و صهیونیسم، دشمنان قسم خورده اسلام، فتوا داد که هرگونه پشتیبانى و دفاع از حزب اللّه جایز نیست و دعاى براى پیروزى آنان حرام


(1) سایت بازتاب «BAZTAB.COM»، تاریخ 8/3/1384.
(149)

 


است و همه اهل سنّت باید از این حزب، بیزارى بجویند و کسانى را که به فکر پیوستن به آنان باشند ذلیل شمارند و براى مردم بیان کنند که شیعیان از قدیم دشمن اسلام بوده و همواره تلاش مى‏کردند که به اهل سنّت ضربه بزنند(1). به گزارش سرویس بین‏الملل «بازتاب» به نقل از آسوشیتدپرس، شیخ صفر الحوالى، مفتى وهّابى در وب سایت خود اعلام کرد: «حزب اللّه که معناى آن حزب خداست، در حقیقت حزب شیطان است.» و هم‏چنین گفته است: «براى حزب اللّه دعا نکنید».
این فتوا بنا بر این نظریّه، از سوى وهّابیّان صادر شده که شیعیان رافضى‏اند. این فتوا، پیرو فتواى مشابهى صادر شده که در سه هفته پیش، از سوى روحانى دیگر مشهور سعودى «شیخ عبد اللّه بن جبرین»، صادر شده بود، آمده است.


(1) سوءال: «هل یجوز نصرة (ما یسمّى) حزب اللّه الرافضی؟ وهل یجوز الانضواء تحت إمرتهم ؟ وهل یجوز الدعاء لهم بالنصر والتمکین؟ وما نصیحتکم للمخدوعین بهم من أهل السنّة؟»
جواب: «لایجوز نصرة هذا الحزب الرافضی، ولایجوز الإنضواء تحت إمرتهم، ولایجوز الدعاء لهم بالنصر والتمکین، ونصیحتنا لأهل السنّة أن یتبروءا منهم، وأن یخذلوا من ینضموا الیهم، وأن یبینوا عداوتهم للإسلام والمسلمین وضررهم قدیماً وحدیثاً على أهل السنة، فإن الرافضة دائماً یضمرون العداء لأهل السنة، ویحاولون بقدر الاستطاعة إظهار عیوب أهل السنة والطعن فیهم والمکر بهم، وإذا کان کذلک فإن کل من والاهم دخل فی حکمهم لقول الله تعالى «وَمَنْ یَتَوَلَّهُمْ مِنْکُمْ فَإِنَّهُ مِنْهُمْ»».
شیخ عبد اللّه بن جبرین، شماره فتوا، 15903 تاریخ فتوا، 21/6/1427ه.(26/5/85) - 17-07-2006 شبکه نور الإسلام،
www.islamlight.net.
(150)

 


 


آسوشیتدپرس مى‏افزاید: این فتوا در حالى صادر شده که خیابان‏هاى کشورهاى عربى، در حمایت از حزب‏اللّه و تقبیح اسرائیل، از تظاهر کنندگان سنّى و شیعه پر شده است و حتّى کشورى مانند اردن که بیشتر جمعیّت آن را سنّى مذهبان با گرایش هوادارى غرب تشکیل مى‏دهند، در این تظاهرات‏ها شرکت کرده‏اند.
گفتنى است، این گونه فتاوا، اکنون که جنگ در مراحل پایانى است، تنها نشان‏دهنده خشم سران فرقه وهّابیّت از اتحاد مسلمانان جهان و حتّى شهروندان آزادى‏خواه غیرمسلمان پشت سر جنبش مقاومت اسلامى حزب اللّه است(1).


(1) این قضیه در سایت الوطن این چنین آمده است: «قال الحوالی عصر یوم الخمیس أمام تجمع استقبله فی مدینة النماص الجنوبیّة القریبة من قریة الحولة مسقط رأسه على حدود منطقة عسیر والباحة: أنّه لایجوز الدعاء لحزب اللّه بالنصر على إسرائیل؛ کما هاجم الحوالی الشیعة فی السعودیة ووصمهم بالشرک.
ورغم معاناة الحوالی من جلطة دماغیة أصابته العام الماضی وسبّبت له أعاقة دائمة وشلل جزئى إلاّ أنّه مستمرّ فی إصدار الفتاوى.
وأکّد موقع (أمّة الإسلام) الذی یشرف علیه الشیخ على بن مشعوف أحد منظمى زیارة الحوالى، أنّ الفتوى صدرت بحضور قاضی محافظة النماص الشیخ محمّد المهنا، وعدد کبیر من مشائخ المحافظة وطلاب العلم فیها ولاقت تأییدهم.
وتأتى فتوى الحوالی بعد ثلاثة أسابیع من فتوى مشابهة أصدرها الشیخ عبد اللّه بن جبرین، الرجل الثانی فی الهرم الدینی للحرکة الوهّابیة، یحرم فیها الدعاء لحزب اللّه اللبنانی، ویطلب فیه ممّن یعتبرهم من المسلمین السنّة بتخذیل من ینضمّ إلیهم.
وسبّبت فتوى ابن جبرین ردّة فعل عنیفة من علماء المسلمین السنّة فی العالم حیث رفضها غالبیّة علماء مصر وفلسطین والجزائر وسوریا والإخوان المسلمین، ودعوا إلى نصرة الحزب بالدعاء والنصرة المادیّة؛ کما تسبّبت فتوى بن جبرین فى تصادم مواقف رجال الدین السلفیین والوهابیین».
سایت: WWW.WATAN.COMالریاض، الإسلام الیوم، 12/7/1427، م 6/8/2006.
(151)

 


شیخ ناصر العمر دیگر مفتى وهّابى از دیار سعودى نیز گفته است:
دشمنى با حزب اللّه بر همگان واجب است، زیرا آن‏ها دشمن همیشگى اهل سنّت بوده‏اند(1).
12. مفتیان سعودى، کاسه داغ‏تر از آش:
این فتواى ضدّ اسلامىِ علماى تندروى وهّابیّت برخلاف فتواى نظریّه‏پرداز آنان ابن تیمیّه است؛ بلکه کاسه داغ‏تر از آش به‏شمار مى‏آیند؛ زیرا ابن تیمیّه با همه دشمنى و ضدیّت با شیعه، در پاسخ سؤال از کسى که یهود و نصارى را بر شیعه ترجیح مى‏دهد با صراحت گفته است: «آن‏هایى که به شریعت پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ایمان آورده‏اند، اگرچه اهل بدعت باشند همانند خوارج، شیعه، مرجئه و قدریّه، از یهود بهترند که منکر رسالت آن حضرت مى‏باشند».
آن گاه اضافه مى‏کند: «کفر یهود و نصارى به دین اسلام روشن است، ولى اهل بدعت، اگر موافق با رسول اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] باشند، قطعا کافر نیستند و در صورتى که اهل بدعت را کافر بدانیم، کفر او همانند کفر کسى که پیامبر اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] را تکذیب مى‏کند، نیست(2).


(1) سایت: WWW.WATAN.COM.
(2) جواب ابن تیمیّه: «الحمد للّه کل من کان موءمنا بما جاء به محمّد فهو خیر من کلّ من کفر به وإن کان فی الموءمن بذلک نوع من البدعة سواء کانت بدعة الخوارج والشیعة والمرجئة والقدریّة أو غیرهم؛ فإنّ الیهود والنصارى کفّار کفرا معلوما بالإضطرار من دین الإسلام، والمبتدع إذا کان یحسب أنّه موافق للرسول لا مخالف له لم یکن کافرا به ولو قدر أنّه یکفر فلیس کفره مثل کفر من کذّب الرسول [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ]». مجموع الفتاوى، ج 35، ص 201.
(152)

 


 


نقد نظریّه وهّابیّت، در تکفیر مسلمانان

 



1. تکفیر مسلمانان مخالف نصّ قرآن است

 


در گذشته و امروز، عدّه‏اى با جرئت تمام و بدون داشتن ملاک شرعى، فتوا به کفر افراد و گروه‏ها صادر کرده و مى‏کنند و معلوم نیست که براساس چه مدرک و ملاک عقلى و شرعى، این‏چنین با حیثیّت و آبروى افراد بازى مى‏کنند؟
براى روشن شدن موضوع، لازم است به این نکته بپردازیم که: «به چه کسى مسلمان گفته مى‏شود؟» و به تعبیر دیگر: «مرز ورود و خروج به دین اسلام چیست؟»
بى‏شک، کمترین درجه مسلمانى، اقرار و گواهى به وحدانیّت خداوند تبارک و تعالى و رسالت و پیامبرى پیامبر اعظم حضرت محمّد مصطفى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله است، اگرچه فقط زبانى بوده و از مرحله سخن فراتر نباشد؛ بنابر شهادت وحى و اعتراف عموم مفسّران، فقیهان و دانشمندان علم کلام، خون و مال چنین شخصى محفوظ و هیچ کس حقّ تعرّض به او را ندارد.
اینک به دو آیه از قرآن براى رسیدن به تعریفى از اسلام و مسلمان با استفاده از نظریّات مفسّران اشاره مى‏کنیم:
آیه اوّل:
خداوند متعال در رابطه با اسلام عرب‏هاى بادیه نشین مى‏فرماید:
(153)

 


 


«قَالَتِ الاْءَعْرَابُ ءَامَنَّا قُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَ لَـکِن قُولُوآا أَسْلَمْنَا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الاْءِیمَـنُ فِى قُلُوبِکُمْ وَ إِن تُطِیعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لاَ یَلِتْکُم مِّنْ أَعْمَــلِکُمْ شَیْـءًا إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِیمٌ »(1)؛ عرب‏هاى بادیه‏نشین گفتند: ایمان آورده‏ایم، بگو: شما ایمان نیاورده‏اید، ولى بگویید: اسلام آورده‏ایم، چون هنوز ایمان وارد قلب شما نشده است و اگر از خدا و رسولش اطاعت کنید چیزى از پاداش کارهاى شما را فروگذار نمى‏کند، خداوند آمرزنده و مهربان است.

تفاوت میان ایمان و اسلام:
در این آیه، ایمان در مرحله‏اى پس از اسلام قرار گرفته است و این بدان معناست که یکى اخصّ است و دیگرى اعم.
راغب اصفهانى در مفردات مى‏نویسد:
الإسلام: الدخول فى السلم، وهو أن یسلم کلّ واحد منهما أن یناله من ألم صاحبه(2)؛ اسلام، یعنى ورود در امنیّت و آرامش، یعنى با پذیرش توحید و رسالت از آزار دیگرى محفوظ باشد.
ابن جریر طبرى در تفسیر آیه شریفه، به نقل از زُهرى مى‏نویسد:
اسلام، شهادت و گواهى به وحدانیّت خدا و یکتایى پروردگار است و ایمان، سخن همراه با عمل است(3).


(1) حجرات (49) آیه 14.
(2) مفردات راغب، ماده «سلم».
(3) از زهرى نقل شده است: «الأعراب آمنّا قل لم‏توءمنوا ولکن قولوا أسلمنا قال: إنّ الاسلام، الکلمة، والایمان، العمل.» جامع البیان، ج 26، ص 182، شماره 24607.
(154)

 


زمخشرى مى‏گوید:
اسلام، ورود در امنیّت و آرامش و خارج شدن از جنگیدن با مسلمانان است که با شهادتین حاصل مى‏شود، این سخنِ خداوند را که به گروهى از تازه مسلمان‏ها فرمود: «
وَ لَمَّا یَدْخُلِ الاْءِیمَـنُ فِى قُلُوبِکُمْ»(1)؛ در حقیقت اقرار زبانى اگر قلب را تسخیر نکند اسلام است و اگر زبان و دل هر دو آن را پذیرا شدند، ایمان است؛ چرا که إیمان، اعتقادى محکم، همراه با آرامش درونى است(2). بنابراین، اعتقاد و نظریّه مفسّران و دانشمندان اسلامى این است که با شهادت و اقرار به خدا و پذیرش رسالت پیامبرش، مرحله اوّل از مسلمانى محقّق مى‏شود که در نتیجه خون، مال، آبرو و ناموس چنین شخصى باید از تعرّض محفوظ بماند.
قرطبى مى‏گوید:
حقیقت ایمان همان تصدیق قلبى است، امّا پذیرش اسلام یعنى باور ظاهرى به آن چه پیامبر آورده است که همین مقدار براى حفظ جان کافى است(3).
ابن کثیر گفته است:


(1) شما مسلمانید، ولى هنوز ایمان، مرز دل‏هاى شما را فتح نکرده است. حجرات (49) : 14.
(2) «الدخول فی السلم والخروج من أن یکون حربا للموءمنین بإظهار الشهادتین، ألا ترى إلى قوله تعالى «ولمّا یدخل الإیمان فى‏قلوبکم»». الکشاف عن حقائق التنزیل وعیون الأقاویل، ج 3، شرح ص 569.
(3) وحقیقة الإیمان التصدیق بالقلب، وأما الإسلام فقبول ما أتى به النبی[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله [فى الظاهر، وذلک یحقن الدم. تفسیر قرطبى، ج 16، ص 299.
(155)

 


 


از این آیه استفاده مى‏شود که ایمان، اخصّ از اسلام است که مذهب اهل سنّت نیز همین است. و این آیه دلالت مى‏کند که این اعراب، منافق نبودند، بلکه مسلمانانى بودند که ایمان در قلب آنان استوار نشده بود و مقامى فراتر از آن چه که داشتند ادّعا کردند و به همین جهت خداوند آنان را تأدیب نمود.
و اگر چنان که آنان منافق بودند، با آنان برخورد به عمل مى‏آمد و رسوا مى‏شدند همان گونه‏اى که با منافقان در سوره برائت به عمل آمده(1).
آیه دوم:
خداوند متعال در رابطه با اسلام آوردن کفّار در میدان جنگ مى‏فرماید:
«
یَـآأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوآا إِذَا ضَرَبْتُمْ فِى سَبِیلِ اللَّهِ فَتَبَیَّنُوا وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقَىآ إِلَیْکُمُ السَّلَـمَ لَسْتَ مُؤْمِنًا تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَیَوةِ الدُّنْیَا فَعِندَ اللَّهِ مَغَانِمُ کَثِیرَةٌ کَذَ لِکَ کُنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَیْکُمْ فَتَبَیَّنُوآا إِنَّ اللَّهَ کَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِیرًا »(2)؛ اى کسانى که ایمان آورده‏اید هنگامى که در راه خدا گام مى‏زنید (و به سفرى براى جهاد مى‏روید)، تحقیق کنید و


(1) وقد استفید من هذه الآیة الکریمة أنّ الإیمان أخصّ من الإسلام، کما هو مذهب أهل السنة والجماعة ... فدلّ هذا على أن هوءلاء الأعراب المذکورین فی هذه الآیة لیسوا بمنافقین وإنّما هم مسلمون لم یستحکم الإیمان فی قلوبهم، فادّعوا لأنفسهم مقاما أعلى مما وصلوا إلیه، فأُدّبوا فى ذلک... ولو کانوا منافقین لعنّفوا وفضحوا، کما ذُکر المنافقون فی سورة براءة. تفسیر ابن کثیر، ج 4، ص 234.
(2) نساء (4) آیه 94.
(156)

 


به‏سبب این که سرمایه ناپایدار دنیا (و غنایمى) به دست آوردید، به کسى که اظهار صلح و اسلام مى‏کند، نگویید مسلمان نیستى! زیرا غنیمت‏هاى فراوانى (براى شما) نزد خداست، شما قبلاً چنین بودید و خداوند بر شما منّت نهاد پس (به شکرانه این نعمت بزرگ) تحقیق کنید، خداوند به آن چه انجام مى‏دهید، آگاه است(1). سیوطى مى‏نویسد:
بزّار، دار قطنى و طبرانى از ابن عباس نقل مى‏کنند که گفت: پیامبر اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] گروهى را که مقداد هم در میان آنان بود براى جنگ فرستاد، وقتى که به آن مکان و قبیله رسیدند، دیدند همه فرار کرده‏اند مگر یک نفر که چون مال و ثروت زیادى داشت، فرار نکرده بود؛ تا نگاهش به جنگ‏جویان مسلمان افتاد، شهادتین را بر زبان جارى کرد، مقداد شمشیر کشید و او را کشت.
یکى از مسلمانان گفت: مردى را که گواهى به خدا داد، کشتى؟ من این کارت را به پیامبر گزارش خواهم کرد. پس از بازگشت محضر پیامبر آمدند و گفتند: اى رسول خدا! یک نفر به خداوند اقرار کرد، ولى مقداد او را کشت. فرمود: مقداد را صدا بزنید. آن‏گاه فرمود: آیا کسى را که
«لااله إلاّ اللّه» گفت، کشتى؟ فرداى قیامت چه جوابى دارى؟ و خداوند متعال این آیه را نازل فرمود(2).


(1) با استفاده از ترجمه تفسیر نمونه.
(2) بعث رسول اللّه [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ] سریّة فیها المقداد بن الأسود، فلمّا أتوا القوم وجدوهم قد تفرّقوا وبقی رجل له مال کثیر لم یبرح، فقال: «أشهد ان لا إله إلا اللّه» فأهوى إلیه المقداد فقتله. فقال له رجل من أصحابه: أقتلت رجلاً شهد أن لا إله إلا اللّه؟ لأذکرنّ ذلک للنبی [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ]، فلمّا قدموا على رسول اللّه [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ] قالوا: یارسول اللّه، إنّ رجلاً شهد أن لا إله إلاّ اللّه فقتله المقداد. فقال: أدعوا لی المقداد، فقال: یا مقداد! أقتلت رجلاً یقول لا إله إلا اللّه؟ فکیف لک بلا إله إلا الله غدا؟ فأنزل اللّه یا أیها الذین آمنوا إذا ضربتم فى سبیل اللّه إلى قوله کذلک کنتم من قبل. درّ المنثور، ج 2، ص 200، تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص552 و مجمع الزوائد، ج 7، ص 9.
(157)

 


نکته قابل توجه:
مقصود از ایمان در آیه دوم، معناى لغوى یعنى امنیّت است؛ یعنى اگر کسى شهادتین را گفت، به او نگویید که تو امنیّت ندارى؛ بلکه با ذکر شهادتین، مسلمان مى‏شود و امنیّت جانى و مالى را به دست آورده است و کسى حقّ تعرّض به او را ندارد.
همان گونه که ابن جوزى به نقل از على علیه‏السلام ، ابن عبّاس، عکرمه، ابوالعالیه، یحیى بن یعمر و ابو جعفر،
«مَؤْمَنا» را به فتح میم قرائت کرده‏اند که معنایش همان امنیّت مى‏باشد(1).

2. تکفیر مسلمان مخالف سنّت پیامبر اکرم (ص)

تکفیر مسلمانان همان گونه که مخالف قرآن هست، مخالف با سنّت پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیز مى‏باشد که به برخى از روایاتى که در معتبرترین کتاب‏هاى اهل سنّت آمده اشاره مى‏کنیم:

الف: نهى شدید از تکفیر مسلمانان:
على علیه‏السلام و جابر از پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده‏اند که فرمود:


(1) وقرأ علی وابن عباس وعِکْرِمَة وأبو العالیة ویحیی بن یَعْمَر وأبو جعفر: بفتح المیم [لَست مَؤْمَنا] من الأمان. زاد المسیر، ج 2، ص175.
(158)

 


 


... أهل لا إله إلاّ اللّه لا تکفّروهم بذنب ولا تشهدوا علیهم بشرک(1)؛ گوینده «لا اله إلاّ اللّه» را به خاطر گناهى تکفیر نکنید و آنان را به شرک متهم ننمایید.
عائشه مى‏گوید: از پیامبر گرامى شنیدم که فرمود:
لاتُکَفِّروا أحَدا من أهْلِ القِبْلَة بِذَنْبٍ وإنْ عَمِلُوا بِالْکَبائر(2)؛ هیچ‏یک از اهل قبله را به خاطر گناه، تکفیر نکنید اگرچه گناهان بزرگ انجام داده باشد.

ب: کفر کسى که دیگران تکفیر کند:
بخارى از ابوذر نقل مى‏کند که از پیامبر گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] شنیدم که فرمود:
لاَ یَرْمِی رَجُلٌ رَجُلاً بِالْفُسُوقِ، وَلاَ یَرْمِیهِ بِالْکُفْرِ، إِلاَّ ارْتَدَّتْ عَلَیْهِ، إِنْ لَمْ یَکُنْ صَاحِبُهُ کَذَلِکَ(3)؛ اگر کسى فردى را به گناه و یا کفر متهم کند و آن فرد اهل گناه و کفر نباشد، آن گناه و کفر به خود گوینده برمى‏گردد.
عبد اللّه عمر از پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده که فرمود:
أیُّما رَجُلٍ مسلم کَفَّر رجُلاً مُسْلِماً فَإنْ کانَ کافِرا، وَإلاّ کانَ هُوَ الکافِرُ(4)؛ هر مسلمانى مسلمان دیگرى را به کفر متهم سازد، اگر او


(1) المعجم الأوسط، ج 5، ص 96، مجمع الزوائد، ج 1، ص 106.
(2) مجمع الزوائد، ج 1، ص 106 و 107.
(3) صحیح بخارى، ج 7، ص 84، ح 6045، کتاب الأدب، ب 44 ، باب مَا یُنْهَى مِنَ السِّبَابِ وَاللَّعْنِ.
(4) کنز العمال، ج 3، ص 635 از سنن أبى داود و مسند أحمد، ج 2، ص 22 با اندک تفاوت.
(159)

 


کافر نباشد، خود گوینده کافر مى‏گردد.
عبد اللّه عمر نیز از پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده که فرمودند:
کُفُّوا عَنْ أهْلِ لا إلهَ إلاّ اللّهُ لا تُکَّفِرُوهُمْ بِذَنْبٍ، مَنْ أکْفَرَ أهْلَ لا إلهَ إلاّ اللّه فَهُوَ إلَى الْکُفْرِ أقْرَب(1)؛ از تکفیر گویندگان «لااله إلاّ اللّه» دست بردارید و آنان را به خاطر گناه، به کفر متهم نکنید، آن کس که اهل توحید را به کفر نسبت دهد خود او به کفر نزدیک‏تر است.

ج: حرمت قتل اهل قبله:
بخارى در صحیح خود از انس بن مالک از رسول خدا [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] نقل مى‏کند که فرمود:
مَنْ صَلَّى صَلاَتَنَا، وَاسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا، وَأَکَلَ ذَبِیحَتَنَا، فَذَلِکَ الْمُسْلِمُ الَّذِی لَهُ ذِمَّةُ اللَّهِ وَذِمَّةُ رَسُولِهِ، فَلاَ تُخْفِرُوا اللَّهَ فِی ذِمَّتِهِ(2)؛ کسى که مانند ما نماز بخواند و به طرف قبله بایستد و از گوشت ذبح شده ما بخورد پس او مسلمان است و در پناه خدا و رسول، عهد خدا را درباره او نشکنید.

د: حرمت قتل کسى که از ترس اسلحه، اسلام بیاورد:


(1) معجم الکبیر، ج 12، ص 211؛ مجمع الزوائد، ج 1، ص 106؛ جامع الصغیر، ج 2، ص 275؛ کنز العمال، ج 3، ص 635 و فیض القدیر شرح الجامع الصغیر، ج 5، ص 12.
(2) صحیح بخارى، ج 1، ص 102، ح 391، کتاب الصلاة، باب فضل استقبال القبلة.
(160)

 


 


مسلم در صحیح خود از اسامة بن زید نقل مى‏کند که گفت:
پیامبر اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] ما را به جنگ قبیله‏اى فرستاد، هنگام صبح در میان قبیله حُرَمة از جُهَینه بودیم، مردى از افراد قبیله را تعقیب کردم، گفت: «لا اله إلاّ اللّه»، با نیزه او را از پا درآوردم، احساس کردم کار بدى کرده‏ام و لذا به پیامبر گزارش دادم، فرمود: أَقَالَ لاَإِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ وَقَتَلْتَهُ؛ آیا کسى را که لا اله إلاّ اللّه گفت، کشتى؟ عرض کردم: اى رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله إِنَّمَا قَالَهَا خَوْفًا مِنَ السِّلاَحِ؛ ! او براى حفظ جان و ترس از اسلحه آن را گفت.
حضرت فرمود:
أَفَلاَ شَقَقْتَ عَنْ قَلْبِهِ حَتَّى تَعْلَمَ أَقَالَهَا أَمْ لاَ. فَمَازَالَ یُکَرِّرُهَا عَلَىَّ حَتَّى تَمَنَّیْتُ أَنِّی أَسْلَمْتُ یَوْمَئِذٍ؛ مگر تو قلبش را شکافتى تا بدانى که راست مى‏گوید یا خیر؟ پیامبر این سخن را مُدام تکرار مى‏کرد و من آرزو کردم که اى کاش امروز مسلمان مى‏شدم.
سعد بن وقّاص مى‏گوید: من هیچ مسلمانى را نمى‏کشم تا ذوالبطین یعنى اُسامه او را بکشد. شخصى پرسید: مگر خداوند نفرموده است: «
وَقَاتِلُوهُمْ حَتَّى لاَتَکُونَ فِتْنَةٌ وَیَکُونَ الدِّینُ کُلُّهُ لِلَّهِ»؛ کافران را بکشید تا فتنه‏اى نباشد و همه دین براى خدا باشد.
سعد وقّاص گفت: «ما جنگ کردیم تا فتنه‏اى نباشد، ولى تو و یارانت جنگ مى‏کنید تا فتنه باشد»(1).
ه: حرمت قتل کسى که پس از کشتن مسلمانان، اسلام بیاورد:
در روایت دیگرى نقل مى‏کند که:


(1) صحیح مسلم، ج1، ص 67، ح 180، کتاب الإیمان، ب 40، باب تَحْرِیمِ قَتْلِ الْکَافِرِ بَعْدَ أَنْ قَالَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ.
(161)

 


 


اسامة بن زید یکى از مشرکان را پس از آن که «لا اله إلاّ اللّه» به قتل رساند، وقتى به پیامبر گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] قضیه را خبر دادند، حضرت اسامه را احضار نمود و به او فرمود: چرا وى را کشتى؟ پاسخ داد: یَا رَسُولَ اللَّهَ أَوْجَعَ فِی الْمُسْلِمِینَ وَقَتَلَ فُلاَنًا وَفُلاَنًا - وَسَمَّى لَهُ نَفَرًا - وَإِنِّی حَمَلْتُ عَلَیْهِ فَلَمَّا رَأَى السَّیْفَ قَالَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ؛ یارسول اللّه، قلب مسلمانان را به‏درد آورد، تعدادى از مسلمانان را کشت، هنگامى که خواستم وى را به قتل رسانم، چشمش که به شمشیر افتاد، «لا اله إلاّ اللّه» گفت. پیامبر اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] فرمود: با این حال وى را کشتى؟ پاسخ داد: آرى(1). روز قیامت با «لا اله إلاّ اللّه» چه خواهى کرد؟
در ادامه حدیث آمده که حضرت چندین بار فرمود: فَکَیْفَ تَصْنَعُ بِلاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ إِذَا جَاءَتْ یَوْمَ الْقِیَامَةِ؛ فرداى قیامت با کلمه «لا اله إلاّ اللّه» چه خواهى کرد؟ عرضه داشت: یا رسول اللّه برایم طلب مغفرت کن(2).

3. تکفیر مسلمین خلاف سیره پیامبر (ص) است

تکفیر مسلمانان همان‏طور که مخالف سنّت پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مى‏باشد، مخالف با سیره آن حضرت نیز مى‏باشد، همان گونه که:
در صحیح بخارى انس بن مالک از رسول خدا
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] نقل مى‏کند که


(1) صحیح مسلم، ج1، ص 67، ح 1801.
(2) صحیح مسلم، ج 1، ص 68، ح 181، کتاب الإیمان، باب تَحْرِیمِ قَتْلِ الْکَافِرِ بَعْدَ أَنْ قَالَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ.
(162)

 


فرمودند:
أُمِرْتُ أَنْ أُقَاتِلَ النَّاسَ حَتَّى یَقُولُوا لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ. فَإِذَا قَالُوهَا وَصَلَّوْا صَلاَتَنَا، وَاسْتَقْبَلُوا قِبْلَتَنَا، وَذَبَحُوا ذَبِیحَتَنَا، فَقَدْ حَرُمَتْ عَلَیْنَا دِمَاوءُهُمْ وَأَمْوَالُهُمْ إِلاَّ بِحَقِّهَا، وَحِسَابُهُمْ عَلَى اللَّهِ؛(1) مأمور به جنگیدن با مردم هستم تا لا اله إلاّ اللّه بگویند، هرگاه آن را بر زبان جارى کردند و مانند ما نماز خواندند و رو به قبله ایستادند و حیوانات را مانند ما ذبح کردند، خون و اموال آنان بر ما حرام مى‏شود مگر حق خدا که حسابشان بر اوست.
ابن عباس مى‏گوید:
عُقْبَة بن ابى مُعَیْط هر گاه از سفر بر مى‏گشت، مردم مکه را جهت صرف غذا به خانه خود دعوت مى‏کرد.
با پیامبر گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] زیاد هم نشین بود و از سخنان حضرت خوشش مى‏آمد، به هنگام برگشت از سفرى، غذایى تهیه نمود و پیامبر گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] را نیز دعوت نمود.
حضرت فرمود:
ما أنَا بِالذِی آکِلٌ مِنْ طْعامِکَ حَتّى تَشْهَدُ أنْ لا إلهَ إلاّ اللّهُ وَأنِّی رَسُولُ اللّه؛ اگر به وحدانیت خداوند و رسالت من گواهى ندهى، از غذاى تو میل نخواهم کرد.
عقبه گفت: برادر زاده غذا بخور!
حضرت فرمود:
ما أنَا بِالَّذِی أَفْعَلُ حَتّى تَقُولُ! فَشَهِدَ بِذلکَ وَطَعُمَ مِن طَعامِهِ؛ لب به غذا نمى‏زنم مگر این که اسلام اختیار کنى!
عقبه به وحدانیّت خداوند و رسالت پیامبر گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] گواهى داد،


(1) صحیح بخارى، ج 1، ص 102، ح 392، کتاب الصلاة، باب فضل استقبال القبله.
(163)

 


تا حضرت از غذاى او میل نمود(1). نظیر این روایت را ابن شهر آشوب در مناقب نقل کرده است(2).

4. تکفیر مسلمانان مخالف روش صحابه

بخارى در صحیح خود از میمون بن سیاه نقل کرده که از انس بن مالک پرسید:
مَا یُحَرِّمُ دَمَ الْعَبْدِ وَمَالَهُ فَقَالَ مَنْ شَهِدَ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اللَّهُ، وَاسْتَقْبَلَ قِبْلَتَنَا، وَصَلَّى صَلاَتَنَا، وَأَکَلَ ذَبِیحَتَنَا، فَهُوَ الْمُسْلِمُ، لَهُ مَا لِلْمُسْلِمِ، وَعَلَیْهِ مَا عَلَى الْمُسْلِمِ(3)؛ چه چیز خون انسان و مالش را حرام مى‏کند: گفت: شهادت به یگانگى خدا و رو به قبله شدن و همانند ما نماز خواندن و خوردن گوشت حیوانى که ما آن را ذبح کرده‏ایم، پس چنین کسى مسلمان است و هر حقوقى مسلمان دارد، او هم دارد.

5 . تکفیر مسلمان مخالف نظریه علماى اهل سنّت


نظر شافعى رئیس مذهب شافعیّه:
امام شافعى متوفاى 204، گفته است:
أقبل شهادة أهل الأهواء إلا الخَطّابیة؛ لأنّهم یشهدون بالزور


(1) در المنثور، ج 5، ص 68. تفسیر آلوسى، ج 19، ص 11.
(2) مناقب آل أبى طالب، ج1، ص 118.
(3) صحیح بخارى، ج 1، ص 103، ح 393، کتاب الصلاة، باب فضل استقبال القبله.
(164)

 


لموافقیهم(1)؛ شهادت تمام اهل بدعت را قبول مى‏کنم جز خَطّابیّه زیرا این‏ها شهادت دروغ را نسبت به موافقان خویش جایز مى‏شمارند.

نظر اشعرى رئیس اشاعره:
ابو الحسن اشعرى متوفاى 324، مؤسس مذهب اشاعره، مى‏نویسد:
اِخْتَلَفَ المُسْلِمُون بَعْدَ نَبِیِّهِمْ صلى الله علیه وسلم فی أَشْیاء ضَلَّلَ بَعْضُهُم بَعْضا ، وبَرِى‏ءَ بَعْضُهُم من بعضٍ فَصاروا فِرَقا مُتَبایِنِین وأحزابا مُتَشَتِّتِین إلاّ أنّ الإسلامَ یَجْمْعُهُم ویَشْتَمِلُ عَلَیْهِم(2)؛ بعد از پیامبر گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] میان مسلمانان در بسیارى از امور اختلاف پدید آمد به‏طورى که برخى از آنان دیگرى را گمراه دانسته و از آنان تبرا جستند و با این که به فرقه‏هاى مخالف و احزاب پراکنده منشعب شدند ولى اسلام همه را فرا مى‏گیرد و شامل مى‏شود.
زاهر بن احمد سرخسى متوفاى 389، از دوستان نزدیک ابوالحسن اشعرى نقل مى‏کند که اشعرى، هنگام وفاتش به من دستور داد که تمام اصحاب و پیروان او را که جمع کردم، به آنان گفت:
اِشْهَدُوا عَلَیَّ أنَّنِی لا أُکَّفِرُ أحدا من أهل القِبْلَةِ بِذَنْبٍ ، لأنّی رأیتُهُم کُلَّهُم یُشیرُون إلى مَعْبُودٍ واحدٍ والإسلامُ یَشْمُلُهم ویَعُمُّهُم(3)؛ گواه


(1) مجموع نووى، ج 4، ص 254، شرح صحیح مسلم، ج 1، ص 60، البحر الرائق، ج 1، ص 613 و حاشیة ردّ المحتار ابن عابدین، ج 4، ص 422.
(2) مقالات الإسلامیّین، ج1، ص 2.
(3) الیواقیت والجواهر، ص 58.
(165)

 


باشید که هیچ‏یک از اهل قبله را به خاطر گناهى که از وى سر مى‏زند تکفیر نمى‏کنم؛ زیرا همه آنان به خداى واحد عقیده دارند و اسلام بر همه آنان صدق مى‏کند.

ناسازگارى تکفیر با إیمان:
شیخ الاسلام سُبْکى متوفاى 756، از علماى پرآوازه اهل سنّت مى‏گوید:
إنَّ الإقدامَ عَلى تکفیرِ الموءمنین عُسَرٌ جِدّا ، وَکُلُّ من کان فی قَلبِه إیمانٌ یَسْتَعْظِم القولُ بِتَکْفیر أهلِ الأهواء والبِدَعِ، مع قولهم لا إله إلاّ اللّهُ ، محمدٌ رسولُ اللّه ، فَإنَّ التکفیر أمرٌ هائلٌ عظیمُ الخَطَر(1)؛ اقدام بر تکفیر مؤمن جدا سخت است و هر انسان با ایمانى، تکفیر صاحبان هوا و اهل بدعت را که شهادتین مى‏گویند کار بسیار دشوارى مى‏داند زیرا تکفیر کار خیلى سخت و پر خطر مى‏باشد.

نظر عموم متکلّمین و فقها:
قاضى عضد الدین ایجى متوفاى 756، مى‏نویسد:
جمهور المتکلمین والفقهاء على أنّه لا یکفّر أحد من أهل القبلة... لم یبحث النبی عن اعتقاد من حکم بإسلامه فیها ولا الصحابة


(1) همان .
(166)

 


ولاالتابعون ، فعلم أنّ الخطأ فیها لیس قادحا فی حقیقة الإسلام(1)؛ عموم متکلمان و فقیهان بر این عقیده هستند که هیچ یک از اهل قبله را نمى‏شود تکفیر کرد ... پیامبر گرامى هرگز از اعتقادات کسى که مسلمان مى‏شد، سؤال نفرمود و سیره صحابه نیز چنین بود، بنا بر این خطا و اشتباه عقیدتى یک مسلمان به حقیقت اسلام او ضرر نمى‏رساند.

پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و صحابه تفتیش عقاید نمى‏کردند:
تفتازانى متوفاى 791، مى‏گوید:
إن مخالف الحق من أهل القبلة لیس بکافر ما لم یخالف ما هو من ضروریات الدین کحدوث العالم وحشر الأجساد، واستدل بقوله: إن النبی ومن بعده لم یکونوا یفتّشون عن العقائد وینبهون على ماهو الحق؛(2) نمى‏شود اهل قبله‏اى را که مخالف حق باشد، کافر دانست، مگر این که ضروریات دین (همانند: حدوث عالم و قیامت وحشر موجودات) را انکار نماید. زیرا پیامبر گرامى[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] و صحابه بعد از آن حضرت، از عقاید مردم تفتیش نمى‏کردند و آن‏چه را که به ظاهر حق بود، از مردم مى‏پذیرفتند.

سبّ و بغض صحابه کفر نیست:
ابن عابدین متوفاى 1252 از علماى بزرگ حنفى مى‏گوید:
اتّفق الأئمّة على تضلیل أهل البدع أجمع وتخطئتهم، وسَبُّ أحَدٍ من الصحابَةِ وَبُغضُهُ لا یکون کُفْرا ، لکن یُضَلَّل الخ.
وذکر فی فتح القدیر: أنَّ الخوارجَ الذین یستحِلُّون دِماءَ المسلمین


(1) المواقف، ج 3، ص 560 و شرح مواقف، ج 8، ص 339.
(2) شرح المقاصد، ج 5، ص 227 و البحر الرائق از ابن نجیم، ج 1، ج 612.
(167)

 


وأموالَهُم ویُکَفِّرون الصَحابَةَ، حُکْمُهُم عند جمهورِ الفقهاء وأهل الحدیث، حکم البغاة. وذهب بعضُ أهل الحدیث إلى أنَّهم مرتدّون. قال ابن المنذر: ولا أعلم أحدا وافقَ أهلَ الحدیثِ على تکفیرِهِم ، وهذا یقتضی نقل إجماع الفقهاء(1)؛ همه پیشوایان دینى در گمراهى اهل بدعت اتفاق نظر دارند؛ ولى ناسزا گفتن به صحابه و دشمنى آنان موجب کفر نیست بلکه نشانه گمراهى است.
شوکانى (متوفاى 1250)، در فتح القدیر گفته است: خوارجى که خون و مال مسلمین را مباح مى‏دانند و صحابه را کافر مى‏شمارند، آنان نزد اکثر فقها و اهل حدیث حکم بغات را دارند. برخى از اهل حدیث گفته‏اند که این‏ها مرتد هستند. ابن منذر گفته است: کسى از فقیهان در این تکفیر با اهل حدیث موافق نیستند، پس بنابراین اجماع فقیهان ثابت مى‏باشد.

مجتهد در خطاى مسائل اعتقادى و فقهى مأجور است:
ابن حزم متوفاى 456 از علماى بزرگ اهل سنّت مى‏گوید:
وَذَهَبتْ طائفةٌ إلى أنّهُ لا یُکَفَّرُ وَلا یُفَسَّقُ مُسْلِمٌ بقولٍ قالَهُ فی اعتقادٍ، أو فُتْیا ، وإنَّ کُلَّ مَنْ اجتَهَدَ فِی شئٍ مِن ذلک فَدانَ بِما رَأى أَنَّهُ الحقّ فَإنَّهُ مَأجورٌ عَلى کُلِّ حالٍ، إن أصابَ فَأجران، وإنْ أخْطَأَ فَأجرٌ واحدٌ.
قال: وهذا قَولُ ابن أبی لَیْلى وأبی حَنیفة والشافِعی وسُفْیان الثَورِی وداود بن علی وَهُوَ قَولُ کُلُّ مَنْ عَرَفْنا له قولاً فی هذه المَسْأَلةِ مِنَ الصَحابَةِ (رضی اللّه عنهم) لا نَعْلَمُ مِنهم خِلافا فی


(1) حاشیه رد المحتار، ج 4، ص 422.
(168)

 


ذلکَ أصْلاً(1)؛ نظر عدّه‏اى از علما این است که یک مسلمان به‏خاطر اعتقاد باطل و یا فتواى نادرست نباید تکفیر و یا حکم به فسق او شود؛ زیرا هر عالمى در اثر اجتهاد به یک نظریه‏اى برسد و او را حق بداند، در هر حال مأجور است، اگر اجتهادش درست باشد دو پاداش و اگر خطا باشد یک پاداش به وى خواهند داد. این سخن که گفتیم، نظریه بزرگانى همانند: ابن ابى لیلى و ابو حنیفه و شافعین و سفیان ثورى و داود بن على است و همچنین نظریه آن دسته از صحابه که در این زمینه سخن گفته‏اند همین است و اختلافى نیست.
محمد رشید رضا متوفاى 1354، مى‏نویسد:
إنّ من أعظم ما بُلِیت به الفِرَقُ الإسلامیة رَمْیُ بَعضُهُم بعضا بالفسق والکفرِ مع أنّ قَصْدَ کُلٍّ، الوصولُ إلى الحقِّ بِما بَذَلوا جُهْدَهم لتأییده واعتقاده والدعوة إلیه ، فالمجتهد وإن أخطأ معذور(2)؛ از بزرگ‏ترین بلایى که ملّت اسلامى گرفتار آن هستند، متّهم ساختن هم‏دیگر به فسق و کفر مى‏باشد، با این که هدف تمام آنان از تلاش و اجتهاد و دعوت رسیدن به حق است و مجتهدان گرچه خطا کنند، مأجور هستند.
ابن تیمیة تئوریسین وهّابیّت، متوفاى 728، مى‏گوید:
کان أبو حنیفة والشافعی وغیرهما یقبلون شهادة أهل الأهواء إلاّ الخطّابیّة ویصحّحون الصلاة خلفهم ... أئمة الدین لا یکفّرون


(1) الفصل، ج 3، ص 247، باب من یکفر ولا یکفر.
(2) تفسیر المنار، ج 17، ص 44.
(169)

 


ولایفسّقون ولایوءثمون أحدا من المجتهدین المخطئین، لا فی مسائل علمیّة ولا عملیّة ... کتنازع الصحابة: هل رآى محمد رَبَّهُ... وأهلُ السنّة لا یبتدعون قولاً ولا یکفّرون من اجتهد فأخطأ کما لم‏تکفّر الصحابةُ الخوارجَ مع تکفیرهم لعثمانَ وعلیٍّ وَمَنْ والاهما(1)؛ ابوحنیفه، شافعى و دیگران، شهادت اهل بدعت را جز خطّابّیه، قبول مى‏کنند و نماز خواندن پشت سر آنان را صحیح مى‏دانند، پیشوایان دینى هیچ‏یک از مجتهدان را به خاطر اشتباه در مسایل علمى، تکفیر و تفسیق نمى‏کنند، همانند اختلاف صحابه در این که: آیا پیامبر گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] خداوند را دیده یا خیر؟ و اهل سنّت سخنى بدعتى برخلاف صحابه نمى‏زنند و مجتهدان را به خاطر خطا تکفیر نمى‏کنند؛ همان طورى که صحابه، خوارج را تکفیر نمى‏کنند با این که خوارج، عثمان، على و دوستداران آنان را کافر مى‏دانستند.

وهّابیّت خود گرفتار تکفیر تندروها

وهّابیّت پس از طى بیش از 270 سال حکومت و تکفیر و کشتار مسلمانان بى‏گناه به اتهامات واهى، خود گرفتار دام همان تکفیرى شد که در مسیر مسلمانان پهن کرده بود.


(1) مجموع فتاوى ابن تیمیّه، ج 4، ص 209، (ج 15، ص 207) فتاواى الألبانى، ص 292.
(170)

 


 



بیانیه هیأت کبار علماء در محکومیت تکفیر

هیئت «کبار العلماء» در جلسه چهل و نهم که در طائف و تاریخ 2/4/1419 هجرى قمرى تشکیل شد، حوادثى را که در کشورهاى اسلامى و غیر آن، از تکفیر و انفجارها و امور ناشى از آن، از خونریزى‏ها و نابود کردن مؤسّسات مختلف اتفاق افتاده، مورد بررسى قرار داد و نظر به اهمیّت این موضوع و پى‏آمدهاى آن، اعمّ از کشتن بى‏گناهان و نابود کردن اموال و ایجاد رعب و وحشت در مردم و ایجاد ناامنى و تزلزل و بى‏ثباتى در جامعه، مجلس تصمیم گرفت حکم این موضوع را طىّ بیانیه‏اى به عنوان خیرخواهى و اداى تکلیف و رفع هرگونه اشتباه از کسانى که گرفتار اشتباه در مفاهیم اسلامى شده‏اند، روشن سازد. به همین دلیل نکات زیر را یادآور مى‏شود و از خداوند توفیق مى‏طلبد:

تکفیر همانند حلال وحرام، حکم شرعى است:
أوّلاً: التکفیر حکم شرعى، مردّه إلى اللّه ورسوله، فکما أنّ التحلیل والتحریم والإیجاب، إلى اللّه ورسوله، فکذلک التکفیر، ولیس کلّ ما وصف بالکفر من قول أو فعل، یکون کفرا أکبر، مخرجا عن الملّة.
ولمّا کان مردّ حکم التکفیر إلى اللّه ورسوله لم یجز أن نکفّر إلاّ من دلّ الکتاب والسنّة على کفره دلالة واضحة، فلا یکفی فی ذلک مجرّد الشبهة والظنّ، لِما یترتب على ذلک من الأحکام الخطیرة، وإذا کانت الحدود تدرأ بالشبهات، مع أنّ ما یترتّب علیها أقلّ ممّا یترتّب على التکفیر، فالتکفیر أولى أن یدرأ بالشبهات؛ ولذلک حذّر النبى من الحکم بالتکفیر على
(171)

 


شخص لیس بکافر، فقال: «أیّما امرى‏ء قال لأخیه: یا کافر، فقد باء بها أحدهما، إن کان کما قال وإلاّ رجعت علیه».
1. تکفیر یک حکم شرعى است باید معیارش از سوى خدا و رسول او تعیین گردد، همان گونه که حلال و حرام و واجب، باید از سوى خدا باشد.
هم‏چنین در برخى از موارد در کتاب و سنّت کلمه کفر در گفتار و رفتار آدمى اطلاق شده به معنى «کفر اکبر» که سبب خروج از دین اسلام مى‏شود، نیست.
از آن جایى که باید حکم به کفر از سوى خدا و رسولش باشد، جایز نیست کسى را تکفیر کنیم مگر این که دلیل روشنى از کتاب سنّت بر کفر او گواهى دهد و هرگز با گمان و احتمال نمى‏شود کفر کسى را ثابت کنیم، زیرا احکام سنگینى بر این حکم تکفیر مترتب مى‏شود.
وقتى که ما معتقدیم طبق قاعده
«الحدود تدرء بالشبهات» با وجود شبهه، حکم حدود مرتفع مى‏شود، مسلّم مسأله «تکفیر» به خاطر آثار مهمّى که دارد از حدود مهم‏تر است و لذا پیامبر اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] همگان را از تکفیر کسى که واقعا کافر نیست، برحذر داشت و فرمود: هرکس به برادر مسلمانش بگوید: اى کافر! اگر راست بگوید، طرف مقابل گرفتار عذاب الهى مى‏شود و اگر دروغ بگوید، عذاب به خودش باز مى‏گردد.
وقد یرد فی الکتاب والسنّة ما یفهم منه أنّ هذا القول أو العمل أو الاعتقاد کفر، ولا یکفّر من اتصف به، لوجود مانع یمنع من کفره، وهذا الحکم کغیره من الأحکام التى لاتتمّ إلاّ بوجود أسبابها وشروطها، وانتفاء موانعها کما فی الارث، سببه القرابة ـ مثلاً ـ وقد لا یرث بها لوجود مانع کاختلاف الدین، وهکذا الکفر یکره علیه المؤمن فلا یکفّر به.
(172)

 


 


وقد ینطق المسلم بکلمة الکفر لغلبة فرح أو غضب أو نحوهما فلا یکفّر بها لعدم القصد، کما فی قصّة الذی قال: «اللّهمّ أنت عبدى وأنا ربّک» أخطأ من شدّة الفرح.
گاه در کتاب و سنّت تعبیرى دیده مى‏شود که فلان سخن یا عمل یا اعتقاد موجب کفر است، در حالى که موانعى وجود دارد که جلو کفر او را مى‏گیرد و این حکم همانند احکام دیگرى است که بدون تحقق اسباب و شرایط و نفى موانع، حاصل نمى‏گیرد، مانند ارث که اختلاف در دین مانع ارث (فرزند کافر از پدر مسلمان) مى‏شود.
هم‏چنین، گاه یک مسلمان را مجبور به اداى کلمات کفرآمیز مى‏کنند در حالى که سبب کفر او نمى‏شود و نیز گاهى انسان سخن کفرآمیزى بر اثر شدّت خوشحالى یا غضب و مانند آن مى‏گوید و این موجب کفر او نمى‏شود چون قصدى نداشته، مثل این که کسى از شدّت خوشحالى مى‏گوید: «خداوندا تو بنده منى و من پروردگار توأم!».
والتسرّع فی التکفیر یترتّب علیه أمور خطیرة من استحلال الدم والمال، ومنع التوارث وفسخ النکاح، وغیرها ممّا یترتّب على الردّة، فکیف یسوغ للمؤمن أن یُقدِم علیه لأدنى شبهة . . . وجملة القول أنّ التسرّع فی التکفیر له خطره العظیم؛ لقول اللّه عزّ وجلّ: «قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّىَ الْفَوَ حِشَ مَاظَهَرَ مِنْهَا وَمَابَطَنَ وَالإِْثْمَ وَ الْبَغْىَ بِغَیْرِ الْحَقِّ وَأَن تُشْرِکُوا بِاللَّهِ مَا لَمْ یُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَـنًا وَأَن تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ »(1) آثار خطرناکى بر شتاب در تکفیر مترتّب مى‏شود از جمله مباح شمردن خون و مال آن شخص و جلوگیرى از ارث او و جدایى از همسرش


(1) اعراف (7) 33.
(173)

 


و غیر این‏ها که از آثار ارتداد است، بنابراین چگونه جایز است مسلمان به کمترین شبهه‏اى چنین نسبتى به کسى بدهد (و این همه مسئولیّت را بپذیرد؟).
حاصل این که: شتاب در تکفیر خطرات عظیمى دارد زیرا خداوند متعال مى‏فرماید: بگو: خداوند، تنها اعمال زشت را، چه آشکار باشد چه پنهان، حرام کرده است و (همچنین) گناه و ستم بناحق را و اینکه چیزى را که خداوند دلیلى براى آن نازل نکرده، شریک او قرار دهید و به خدا مطلبى نسبت دهید که نمى‏دانید.
طبق این آیه هرگونه کار زشت و ظلم و شرک و نسبت ناروا و سخن بى‏دلیل نسبت به خداوند حرام شمرده است.

حرمت قتل، غارت و... بر خواسته از تکفیر:
ثانیا: ما نَجَم من هذا الاعتقاد الخاطى‏ء من استباحة الدماء وانتهاک الأعراض، وسلب الأموال الخاصّة والعامّة، وتفجیر المساکن والمرکبات، وتخریب المنشآت، فهذه الأعمال وأمثالها محرّمة شرعا باجماع المسلمین؛ لما فی ذلک من هتک لحرمة الأنفس المعصومة، وهتک لحرمة الأموال، وهتک لحرمات الأمن والاستقرار، وحیاة الناس الآمنین المطمئنین فی مساکنهم ومعایشهم، وغدوهم ورواحهم، وهتک للمصالح العامّة الّتى لا غنى للناس فی حیاتهم عنها.
2. آنچه از این عقیده باطل (نسبت شرک به مسلمین) حاصل شده، یعنى خون‏ها را مباح شمردن و عِرْض و آبروى مردم را بردن و اموال آن‏ها را غارت کردن و منفجر ساختن خانه‏ها و وسایل نقلیّه و مراکز ادارى و
(174)

 


تجارى، این اعمال و مانند آن به اجماع همه مسلمین حرام و گناه است، زیرا سبب هتک حرمت نفوس و اموال است و امنیّت و آرامش زندگى مردمى را که در خانه‏ها و مراکز کار صبح و شام رفت و آمد دارند از بین مى‏برد و مصالح عمومى جامعه را که بدون آن نمى‏توانند زندگى کنند، برباد مى‏دهد.
وقد حفظ الإسلام للمسلمین أموالهم وأعراضهم وأبدانهم، وحرّم انتهاکها، وشدّد فی ذلک، وکان من آخر ما بلغ به النبى أمّته فقال فی خطبة حجّة الوداع: «إنّ دماءکم وأموالکم وأعراضکم علیکم حرام کحرمة یومکم هذا فی شهرکم هذا، فی بلدکم هذا». ثمّ قال: «ألا هل بلغت؟ اللّهمّ فاشهد». متفق علیه. وقال: «کلّ المسلم على المسلم حرام دمه وماله وعرضه».
وقال علیه الصلاة والسلام: «اتّقوا الظلم فإنّ الظلم ظلمات یوم القیامة».
این در حالى است که إسلام، اموال، اعراض و نفوس مسلمین را محترم شمرده و به هیچ کس اجازه تجاوز به حریم آن‏ها نمى‏دهد و از آخرین امورى که پیغمبر اکرم[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] در خطبه حجّة الوداع به همه مسلمانان ابلاغ کرد این بود که فرمود: خون‏ها و اموال و اعراض شما بر یکدیگر محترم است مانند احترام امروز (روز عید قربان) و احترام این ماه (حرام) و احترام این سرزمین مقدّس (مکّه)؛ سپس (براى تأکید) فرمود: خداوندا گواه باش (من آنچه را باید بگویم) گفتم. این حدیث مورد اتّفاق همه محدّثان است.
و نیز فرمود: تمام هستى مسلمان بر مسلمان حرام است، خونش، مالش و ناموس و عرضش و نیز فرمود: از ظلم بپرهیزید که ظلم در قیامت ظلمات است.
وقد توعّد اللّه سبحانه من قتل نفسا معصومة بأشدّ الوعید، فقال
(175)

 


سبحانه فی حقّ المؤمن: «وَمَن یَقْتُلْ مُؤْمِنًا مُّتَعَمِّدًا فَجَزَآؤُهُ جَهَنَّمُ خَــلِدًا فِیهَا وَغَضِبَ اللَّهُ عَلَیْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذَابًا عَظِیمًا »(1). وقال سبحانه فی حقّ الکافر الذی له ذمّة، فی حکم قتل الخطأ: «إِلاَّآ أَن یَصَّدَّقُوا فَإِن کَانَ مِن قَوْمٍ عَدُوٍّ لَّکُمْ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِیرُ رَقَبَةٍ مُّؤْمِنَةٍ»(2). فإذا کان الکافر الذی له أمان إذا قتل خطأ، فعلیه الدیة والکفّارة، فکیف إذا قتل عمدا، فان الجریمة تکون أعظم، والإثم یکون أکبر. وقد صحّ عن رسول اللّه أنّه قال: «من قتل معاهدا لم یرح رائحة الجنة».
و نیز خداوند سجان، کسى را که خون بى‏گناهى را بریزد به اشدّ مجازات تهدید کرده و فرمود: «هرکس فرد باایمانى را عمدا به قتل برساند، مجازاتش دوزخ است و براى همیشه در آن خواهد ماند و خداوند او را مورد غضب و لعن خود قرار خواهد داد و مجازات عظیمى براى او فراهم ساخته است».
و نیز درباره قتل سهوى کافرى که در امان مسلمین زندگى مى‏کند، فرموده «باید دیه و کفّاره بدهید».
با این حال قتل عمد او چه حکمى خواهد داشت. به یقین جرم او عظیم‏تر و گناه آن سنگین‏تر خواهد بود.
در حدیث صحیح از پیغمبر اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] آمده است کسى که غیر مسلمانى را که با مسلمین پیمان دارد به قتل برساند، هرگز بوى بهشت را نخواهد شنید.


(1) نساء (4) آیه 93.
(2) نساء (4) آیه 92.
(176)

 


 


بیزارى اسلام از آثار شوم تکفیر:
ثالثا: إنّ المجلس اذ یبین حکم تکفیر الناس بغیر برهان من کتاب اللّه وسنّة رسوله وخطورة اطلاق ذلک، لما یترتّب علیه من شرور وآثام، فإنّه یعلن للعالم أنّ الإسلام برى‏ء من هذا المعتقد الخاطى‏ء، وأنّ ما یجرى فی بعض البلدان من سفک الدماء البریئة، وتفجیر المساکن والمرکبات والمرافق العامّة وخاصّة، وتخریب المنشآت هو عمل إجرامى، والإسلام برى‏ء منه.
3. این مجلس با توجّه به حکمى که در بالا نسبت به تکفیر مردم بدون دلیل از کتاب و سنّت صادر کرده و اهمیّت آن را به سبب آثار شوم و گناهانى که بر آن مترتّب مى‏شود، بیان داشته به تمام مردم جهان اعلام مى‏کند که اسلام از این گونه عقیده‏هاى باطل بیزار است و آنچه در بعضى از کشورها از ریختن خون بى‏گناهان و منفجر ساختن مساکن و وسایط نقلیه و مراکز عمومى و خصوصى و تخریب کارگاه‏ها و مانند آن صورت مى‏گیرد، عملى جنایت کارانه مى‏داند که اسلام از آن بیزار است.
وهکذا کلّ مسلم یؤمن باللّه والیوم الآخر برى‏ء منه، وإنّما هو تصرّف من صاحب فکر منحرف، وعقیدة ضالّة، فهو یحمل إثمه وجرمه، فلا یحتسب عمله على الإسلام، ولا على المسلمین المهتدین بهدى الإسلام، المعتصمین بالکتاب والسنّة، المستمسکین بحبل اللّه المتین، وانّما هو محض إفساد وإجرام تأباه الشریعة والفطرة؛ ولهذا جاءت نصوص الشریعة قاطعة بتحریمه، محذّرة من مصاحبة أهله.
همچنین هر مسلمانى که به خدا و روز جزا ایمان دارد از این اعمال (تکفیر و تفجیر) بیزار مى‏باشد و این کارها تنها کار کسانى است که داراى
(177)

 


افکار منحرف و گمراهند و گناه و جرم آن به گردن آن‏هاست و هرگز نباید به حساب اسلام و مسلمانانى که به هدایت اسلام هدایت شده‏اند و متمسّک به کتاب و سنّت و پیرو قرآن مجیدند، گذارد. این کارها فساد و جنایت بزرگى است که شریعت اسلام و فطرت پاک انسانى آن‏ها را نمى‏پذیرد.
لذا روایات اسلامى به طور قاطعانه آن را تحریم کرده و از همنشینى با این گونه افراد بازداشته است...»
سپس در این بیانیّه آیات و روایاتى را ذکر کرده که نشان مى‏دهد اسلام دین محبّت و دوستى و تعاون در نیکى و تقوى و گفتگوى منطقى و حکیمانه و پرهیز از هرگونه خشونت و پرخاشگرى است، و در پایان بیانیه آمده است:
خداوند متعال را به اسماى حسنا و صفات والایش مى‏خوانیم که گرفتارى را از مسلمانان برطرف نماید و مسئولین کشورهاى اسلامى را به آن چه صلاح ملت‏ها وکشورها است توفیق دهد، و بتوانند فساد و فسادگران را ریشه‏کن نمایند و خداوند آنان را در یارى دین خود و اعتلاى کلمه حق، نصرت دهد و کار مسلمانان را اصلاح نماید و به وسیله آنان حق را یارى نماید همانا خداوند ولى و توانا بر آن است، درود خداوند بر پیامبر ما محمد و آل او و اصحاب او باد(1).


(1) اصل بیانیّه را این‏جانب سال 1383، از عربستان آورده و در اختیار فقیه فرزانه و استاد گرانقدر حضرت آیت اللّه العظمى سبحانى قرار دادم که معظم‏له در کتاب «معجم طبقات المتکلمین»، جلد 4، صفحه 100 نقل کردند و حضرت آیت‏اللّه العظمى مکارم شیرازى در کتاب «وهّابیّت بر سر دوراهى» آورده‏اند و از آن‏جایى که ترجمه این بزرگوار خیلى سلیس و روان بود، با اندک تصرّفى نقل کردیم.
(178)

 


امضا کنندگان بیانیه:
رئیس مجلس و مفتى اعظم عربستان: عبد العزیز بن عبد الله بن باز.
صالح بن محمد اللَحِیدان، راشد بن صالح بن خنین، محمد بن ابراهیم ابن جبیر، عبد اللّه بن سلیمان المنیع، عبد اللّه بن عبد الرحمن الغَدَیان، د.صالح بن فوزان الفوزان، محمد بن صالح العثیمین، عبد اللّه بن عبد الرحمن البسام، حسن بن جعفر العتمی، عبد العزیز بن عبد اللّه بن محمد آل الشیخ، (ایشان پس از فوت بن باز، مفتى اعظم عربستان مى‏باشد) ناصر ابن حمد الراشد، محمد بن عبد اللّه السبیل، د.عبد اللّه بن محمد بن ابراهیم آل الشیخ، محمد بن سلیمان البدر، عبد الرحمن بن حمزة المرزوقی، د.عبد الله بن عبد المحسن الترکی، محمد بن زید آل سلیمان، د.بکر بن عبد اللّه أبو زید، د.عبد الوهاب بن ابراهیم أبو سلیمان، د.صالح بن عبد الرحمان الأطرم، حسن بن جعفر العتمى، د.بکر بن عبد اللّه ابو زید.

حمله شدید پادشاه عربستان به شیوخ تکفیرى وهابى

ملک عبداللّه پادشاه عربستان، مفتیان تکفیرکننده وهّابى را گمراه و گمراه کننده خواند و آنان را به ارتکاب گناهانى عظیم‏تر از شرک متهم نمود.
به گزارش شیعه نیوز به نقل از ابنا، وى در پیامى که به مناسبت افتتاح نوزدهمین همایش فقهى اتحادیه جهان اسلام
«الدورة التاسعه عشرة للمجمع الفقهى برابطة العالم الإسلامی» که در تاریخ 12 تا 18 آبان 1386 برگزار شد، صادر نمود، شرکت کنندگان در این مجمع را به ایستادن
(179)

 


در مقابل مفتیان گمراه و گمراه کننده‏اى فرا خوانده است که امّت اسلامى را در فتنه عظیم قتل، انفجار، انتحار، تکفیر و انحراف انداخته‏اند.
شاه عربستان افرادى که آن‏ها را شیوخ ماهواره و اینترنت نامید را به افتراء بستن بر خداوند متهم کرد و افزود: کار اینان از بزرگ‏ترین مصیبت‏ها و کبیرترین گناهان کبیره و چیزى عظیم‏تر از شرک به خداوند است.
ملک عبد اللّه در این پیام آورده است: برخى از این مفتیان که در چشم به هم زدنى فتوا صادر مى‏کنند، حتى پس از اینکه اشتباهشان معلوم مى‏شود، فتوایشان را پس نمى‏گیرند؛ این نشانه تکبر آن‏ها و تسلیم شدنشان در برابر تلبیسات شیطان است.
گفتنى است این همایش علمى براى آنچه قانونمند کردن صدور فتواهاى دینى در ماهواره و اینترنت خوانده مى‏شود، برگزار شده است(1).

مفتى أعظم عربستان عملیات انتحارى در عراق را محکوم کرد
به گزارش شیعه نیوز به نقل از خبرگزارى مهر، شیخ عبدالعزیز آل شیخ مفتى عربستان در بیانیه خود که در خبرگزارى عربستان منتشر شد، در اظهاراتى که نشان دهنده نگرانى وى از ادامه شرکت اتباع سعودى در عملیات انتحارى و مسلحانه در عراق که اگرچه به بهانه مقابله با اشغالگران انجام مى‏شود، اما در حقیقت اکثریّت ملّت عراق یعنى شیعیان قربانى آن هستند، گفت: «سالیانى است که فرزندان عربستان به بهانه جهاد در راه خدا از کشور خارج مى‏شوند و این جوانان شور و اشتیاق به دین خود دارند،


(1) شیعه نیوز، 15 آبان 86. (180)
اما قدرت تشخیص میان حق و باطل را ندارند».
او افزود: «این موضوع سبب شده تا این جوانان به عنوان وسیله‏اى در دست طرف‏هاى مشکوک و ابزارى براى دستگاه‏هاى خارجى شوند که به بهانه جهاد با آن‏ها بازى مى‏کنند و از آن‏ها براى رسیدن به اهداف پلید خود استفاده مى‏کنند و دسیسه‏هاى خود را اجرا مى‏کنند به گونه‏اى که جوانان ما به کالایى براى خرید و فروش طرف‏هاى شرقى و غربى براى رسیدن به اهداف و مقاصدى که زیان فراوانى به اسلام و مسلمانان وارد مى‏کند، تبدیل شده‏اند».
مفتى عربستان همچنین گفت که این جوانان به خاطر فریب خوردن عملیات پلیدى را انجام مى‏دهند که ارتباطى با دین ندارد.
شیخ عبدالعزیز آل الشیخ با اعتراف به حمایت‏هاى مالى گسترده شیوخ پولدار از تروریست‏هاى تکفیرى در عراق، از ثروتمندان کشورش خواست تا در هزینه کردن دارایى خود محتاط بوده و به سمت حمایت از گروه‏هاى تروریستى کشیده نشوند.
وى گفت: به صاحبان پول و سرمایه توصیه مى‏کنم که در هزینه کردن دارایى خود محتاط باشند تا این دارایى‏ها سبب زیان رساندن به مسلمانان نشود(1).


(1) شیعه نیوز، 10 مهر 86، از خبرگزارى مهر. (181)




فصل ششم

وهّابیّت واتهام بدعت به مسلمانان

از زشت‏ترین پدیده‏ها در آیین وهّابیّت این است که هر چیزى که با افکار آنان تطبیق نکند، آن را بدعت شمرده و شرک مى‏دانند که در این قسمت به بخشى از آن اشاره مى‏شود.

18 ـ بدعت شمردن مراسم میلاد رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله
بن باز مفتى اعظم سابق سعودى مى‏نویسد:
لایجوز الأحتفال بمولد الرسول صلى اللّه علیه وسلّم ولاغیرِه؛ لأنّ ذلک من البدعِ المحدثةِ فی الدین، لأنّ الرسولَ [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] لم‏یفعله ولاخلفاؤُه الراشدون ولاغیرُهم من الصحابةِ ـ رضی اللّه عنهم ـ ولاالتابعونَ لهم بإحسان فی القرونِ المُفَضَّلةِ(1)؛ مراسم میلاد پیامبر گرامى جایز نیست؛ چون بدعت در دین محسوب مى‏شود؛ زیرا رسول گرامى و خلفاى راشدین و صحابه و دیگر تابعین، چنین مراسمى را انجام نمى‏داده‏اند.

(1) مجموع فتاوى و مقالات متنوعة، ج 1، ص 183، فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 3، ص 18. (183)


19 ـ مراسم سوگوارى پیامبران و صالحان
هیئت دائم اِفتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پیرامون مراسم سوگوارى مى‏نویسد:
لایجوز الإحتفالُ بمن مات من الأنبیاءِ والصالحین ولا إحیاءُ ذکراهم بالموالدِ و... لأنّ جمیعَ ما ذُکرَ من البدعِ المُحْدَثَةِ فی الدین و من وسائلِ الشرک(1)؛ مراسم سوگوارى براى پیامبران و صالحان و هم چنین مراسم بزرگداشت آنان جایز نیست و بدعت در دین و از وسایل شرک به حساب مى‏آید.

20 ـ درود بر رسول اکرم (ص) قبل وبعد از اذان
هیئت دائم اِفتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پیرامون درود و تحیّت بر پیامبر اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] مى‏نویسد:
ذکرُ الصلاةِ والسلامِ على الرسولِ صلى اللّه علیه وسلّم قبل الأذان، وهکذا الجهرُ بها بعد الأذانِ، مع الأذانِ، من البدعِ المحدثة فی الدین، وقد ثبت عن النبیّ صلى اللّه علیه وسلّم أنّه قال: «من أحْدَثَ فی أمرِنا هذا، ما لیس منه فهو رَدٌّ». متّفق علیه.
وفی روایة: «من عَمَلَ عَمَلاً لیس علیه أمرُنا فهو ردٌّ». رواه مسلم... من فعل تلک البِدْعَةَ ومَنْ أقَرَّها ومن لم یُغَیِّرْها وهو قادرٌ على ذلک، فهو آثمٌ(2)؛
درود فرستادن بر رسول اکرم[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] قبل از اذان و بعد از


(1) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 3، ص 54 فتواى شماره 1774.
(2) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 2، ص 501، فتواى شماره 9696. (184)
اذان، از بدعت‏هایى است که در دین ایجاد شده و رسول اکرم[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله [ فرموده است: هر کس بر دستورات دینى ما چیزى بیفزاید، مردود است و همچنین فرموده است: هر کس عملى را انجام دهد که ما به آن دستور نداده‏ایم قابل قبول نیست.
همین مطلب در نوشتار بن باز مفتى عظم سابق سعودى نیز آمده است(1).
در بخش جنایات وهّابیّت گذشت که زینى دحلان مفتى مکّه مکرمه مى‏نویسد:
وهّابى‏ها از درود فرستان به پیامبر گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] بر روى منابر و پس از اذان، ممانعت مى‏کردند، مرد صالح نابینایى بود که اذان مى‏گفت و پس از اذان به رسول اکرم[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] صلوات فرستاد، آن را نزد محمّد بن عبد الوهّاب آوردند و او دستور قتل آن مؤذن نابینا را به جرم درود بر حضرت صادر کرد و او را کشتند.
زینى دحلان در ادامه مى‏گوید: اگر مانند این کارهاى زشت وهّابى‏ها را بخواهم بنویسم، دفترها مملوّ خواهد شد(2).
21 ـ دعا در کنار قبر رسول اکرم (ص) به قصد اجابت
شیخ صالح فوزان عضو هیئت افتاى سعودى مى‏نویسد:

(1) فتاوى إسلامیّة، ج 1، ص 251.
(2) فتنة الوهابیة، ص 20. (185)

من البِدَعِ التی تقع عند قُبّةِ الرسول صلى اللّه علیه وسلّم کثرةُ التردّدِ علیه، کلّما دخل المسجدَ ذهب یُسلِّم علیه ، وکذلک الجلوسُ عنده، ومن البدعِ کذلک، الدعاءُ عند قبر الرسول صلى اللّه علیه وسلّم أو غیرِه من القبورِ، مظنّةً أنّ الدعاءَ عنده یستجاب(1)؛ رفت و آمد زیاد به کنار قبر رسول اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] و نشستن در آنجا و سلام گفتن به حضرت، بدعت به شمار مى‏آید و همچنین دعا کردن به این نیّت که شاید در آنجا به اجابت برسد، نیز از بدعت‏ها به حساب مى‏آید.

22 ـ اهداء ثواب نماز و قرآن به رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله
لجنه دائم افتاى سعودى مى‏نویسد:
لایجوز إهداءُ الثوابِ للرسول صلى اللّه علیه وسلّم، لا ختمُ القرآنِ ولا غیرِه، لأنّ السلفَ الصالحَ من الصحابة رضی اللّه عنهم، ومَنْ بعدُهم، لم یفعلوا ذلک، والعباداتُ توقیفیّةٌ(2)؛ و هم‏چنین اهداء ثواب و ختم قرآن براى رسول گرامى نیز جایز نمى‏باشد، چون اصحاب پیامبر و دیگران چنین کارى نکرده‏اند.

23 ـ گرفتن مجالس بزرگداشت براى مردگان
شیخ عثیمین از مفتیان و علماى بزرگ سعودى مى‏نویسد:
وأمّا الاجتماعُ عند أهل المیّتِ وقرائةُ القرآنِ، وتوزیعُ التمرِ واللحمِ، فکلّهُ من البِدَعِ التی ینبغی للمرء تجنّبُها؛ فإنّه ربّما یُحْدَث مع ذلک نیاحةٌ وبکاءٌ وحزنٌ، وتذکّرٌ للمیتِ حتّى تَبْقَى المصیبةُ فی


(1) مجلّه الدعوة، شماره 1612، ص 37.
(2) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 9، ص 58، فتواى شماره 3582. (186)
قلوبهم لا تزول. وأنا أنصحُ هؤلاء الذین یفعلون مثلَ هذا، أنصحُهم أن یتوبوا إلى اللّه عزّ وجلّ(1)؛ اجتماع نزد مصیبت دیده و هم‏چنین خواندن قرآن براى میّت و توزیع خرما و گوشت از بدعت‏هایى است که باید از آن اجتناب نمود، چون این کار باعث نوحه‏سرایى و گریه و حزن داغدیدگان مى‏شود و تلخى مصیبت براى همیشه در قلب آنان مى‏ماند و من این چنین افراد را نصیحت مى‏کنم که از این کار خود، دست برداشته و توبه نمایند.

24 ـ اهداء ثواب نماز به اموات
لجنه دائم اِفتاء سعودى مى‏نویسد:
لا یجوز أن تَهَبَ ثوابَ ما صلّیتَ للمیّت؛ بل هو بدعةٌ؛ لأنّه لم‏یثبُت عن النبىّ صلى اللّه علیه وسلّم ولا عن الصحابةِ رضی اللّه عنهم(2)؛ هدیه نمودن ثواب نماز به میّت، بدعت محسوب مى‏شود، چون از رسول اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] و اصحاب در این باره چیزى نرسیده است.

25 ـ آغاز نمودن جلسات با آیات قرآن
شیخ عثیمین از مفتیان سعودى مى‏نویسد:
إتّخاذُ الندواتِ والمحاضراتِ بآیاتٍ من القرآنِ دائما کأنّها سنّةٌ


(1) فتاوى منار الإسلام، ج 1، ص 270.
(2) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 4، ص 11، فتواى شماره 7482. (187)
مشروعةٌ، فهذا لا ینبغی(1)؛ آغاز نمودن جلسات و سخنرانى‏ها با آیات قرآن به صورت دائم به عنوان سنّت مشروع، شایسته نیست.

26 ـ قرائت قرآن و دعاء، به صورت دسته جمعى
لجنه دائم افتاء سعودى نوشته است:
إنّ قراءَة القرآنِ جماعةً بصوت واحد بعد کُلٍّ من صلاةِ الصبحِ والمغربِ أو غیرهِما بدعةٌ، وکذا التزام الدعاءِ جماعةً بعد الصلاة(2)؛ قرائت قرآن و همچنین خواندن دعاء به صورت دسته جمعى و با یک صدا پس از نماز صبح و مغرب و غیر آن‏ها بدعت است.

27 ـ گفتن صدق اللّه العظیم بعد از ختم قرآن
لجنه دائم افتاء سعودى نوشته است:
قولُ صدق اللّه العظیم بعد الإنتهاء من قراءة القرآن بدعة(3)؛ در پایان قرائت قرآن، گفتن «صدق اللّه العظیم» بدعت است.
شیخ عثیمین از مفتیان بزرگ سعودى نیز به همین حکم فتوا داده


(1) نور على الدرب، ص 43.
(2) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 3، ص 481 فتواى شماره 4994.
(3) همان، ج 4، ص 149 فتواى شماره 3303. (188)
است(1).
28 ـ دست کشیدن به پرده کعبه
شیخ عثیمین از مفتیان و علماى بزرگ سعودى مى‏نویسد:
التبرّکُ بثوب الکعبة والتمسّحُ به من البِدَع؛ لأنّ ذلک لم یَرِد عن النبىّ صلى اللّه علیه وسلّم(2)؛ تبرّک جستن به پرده کعبه و دست کشیدن به آن بدعت به شمار مى‏رود، چون از رسول اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله [ دستورى در این باره نرسیده است.

29 ـ ذکر با تسبیح
بن باز مفتى اعظم سابق سعودى نوشته است:
لانعلم أصلاً فی الشرع المطهّر للتسبیح بالمُسَبِّحَة، فالأولى عدمُ التسبیح بها، والإقتصار على المشروع فی ذلک ، وهو التسبیح بالأنامل(3)؛ ذکر گفتن با تسبیح در شرع مطهّر وارد نشده است بهتر است به جاى تسبیح، با انگشتان دست ذکر گفته شود.
و اى کاش از وى سؤال مى‏شد که آیا غذا خوردن با قاشق، مسافرت با ماشین و هواپیما، در شرع وارد شده یا خیر؟

30 ـ جشن تولّد نوزادان و سالگرد ازدواج
شیخ عثیمین از مفتیان وهّابیّت مى نویسد:
إنّ الإحتفالَ بعیدِ المیلاد للطفل، فیه تَشبّهٌ بأعداء اللّه؛ فإنّ هذه


(1) ختم التلاوة به ـ أی بقول (صدق اللّه العظیم) ـ غیر مشروع ولا مسنون، فلا یسنّ للإنسان عند إنتهاء القرآن الکریم أن یقول: (صدق اللّه العظیم). فتاوى إسلامیة، ج 4، ص 17.
(2) مجموع الفتاوى إبن عثیمین، شماره 366.
(3) فتاوى إسلامیّة، ج 2، ص 366. (189)
العادةَ لیست من عادات المسلمین، و إنّما ورثک من غیرهم، وقدثبت عنه صلى اللّه علیه وسلّم «إنّ من تشبّه بقوم فهو منهم»(1)؛ برپایى مراسم جشن تولّد براى اطفال، از عادات و سنّت‏هاى اسلامى نیست، بلکه از دشمنان به ارث رسیده است، رسول اکرم فرموده است: هر کس شبیه هر ملتى (از دشمنان اسلام) شود، از آنان محسوب مى‏گردد.
و در جاى دیگر مى‏نویسد:
وأمّا أعیاد المیلاد للشخص أو أولاده أو مناسبة زواج ونحوها، فکلُّها غیرُ مشروعة و هى للبدعة أقرب من الإباحة(2)؛ اگر کسى براى خود و یا فرزندان خود جشن میلاد بگیرد و یا مراسم سالگرد ازدواج برپا کند، کار خلاف شرع مرتکب شده و این کار به بدعت نزدیک‏تر است.
هیئت دائم افتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پیرامون مراسم جشن تولّد مى‏نویسد:
وأعیادُ الموالد نوعٌ من العبادات المُحْدَثَةِ فی دین اللّه فلایجوز عملُها لأیٍّ من الناس مهما کان مقامُه أو دَوْرُه فی الحیاة(3)؛ جشن تولّد، نوعى از عباداتى است که در دین افزوده شده و براى هیچ فردى اگرچه از شخصیّت‏هاى برجسته جامعه و داراى موقعیّت ممتاز هم باشد، جایز نیست.

(1) فتاوى منار الإسلام، ج 1، ص 43.
(2) مجموع فتاوى و رسائل ابن العثیمین، ج 2، ص 302.
(3) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 3، ص 83، فتواى شماره 2008. (190)


نقد افکار وهّابیّت در بحث بدعت

عدم درک معناى صحیح بدعت
با توجه به آن‏چه که از تفکر وهّابیّت نسبت به بدعت گذشت، خوش‏بینانه‏ترین نگاه این است که وهّابیّت درک صحیحى از بدعت ندارند و دچار توهّم گردیده و به هر چیزى را که مخالف تفکّرات آنان داشته باشد، با عینک بدبینى آن را بدعت مى‏شمارند و از این روى، نخست معناى بدعت را از دیدگاه لغت شناسان ذکر نموده و آنگاه بدعت را از منظر کتاب و سنّت بررسى مى‏کنیم.

معناى لغوى بدعت:
جوهرى مى‏نویسد:
إنشاء الشیء لا على مثال سابق، واختراعه وابتکاره بعد أن لم یکن...(1)؛ بدعت به معناى پدید آوردن چیز بى‏سابقه و عمل نو و جدیدى است که نمونه نداشته باشد.
قطعا بدعت به این معنا مورد تحریم در آیات و روایات نیست؛ زیرا اسلام مخالف با نوآورى و نوپردازى در زندگى بشرى نیست، بلکه موافق با فطرت بشرى است که همواره او را به نوآورى در زندگى فردى و اجتماعى سوق مى‏دهد.


(1) الصحاح، ج3، ص113؛ لسان العرب، ج 8، ص 6 و العین، ج2، ص54. (191)

معناى شرعى بدعت:
معناى بدعت که در دین مورد بحث قرار مى‏گیرد، عبارت از هرگونه افزودن و یا کاستن در دین به نام دین مى‏باشد و این غیر از معنایى است که در معناى لغوى آن گذشت.
راغب اصفهانى مى‏گوید:
والبدعة فی المذهب: إیراد قول لم یستنَّ قائلها وفاعلها فیه بصاحب الشریعة وأماثلها المتقدّمة وأصولها المتقنة(1)؛ بدعت در دین، گفتار و کردارى است که به صاحب شریعت مستند نباشد و از موارد مشابه و اصول محکم شریعت استفاده نشده باشد.
ابن حجر عسقلانى مى‏گوید:
والمُحْدَثات بفتح الدال جمع مُحْدَثَة، والمراد بها: ما أحدث ولیس له أصل فی الشرع ویسمّى فی عرف الشرع بدعة، وما کان له أصل یدلّ علیه الشرع فلیس ببدعة(2)؛ هر چیز جدیدى که ریشه شرعى نداشته باشد، در عرف شرع، بدعت نامیده مى‏شود و هر چه که ریشه و دلیل شرعى داشته باشد بدعت نیست.
همین تعریف را عینى در شرح خود بر صحیح بخارى(3) و مبارکفورى
در شرح خود بر صحیح ترمذى آورده(4) و عظیم آبادى در شرح خود بر


(1) مفردات ألفاظ القرآن، راغب أصفهانى، ص 39.
(2) فتح البارى، ج 13، ص 212.
(3) عمدة القارى، ج 25، ص 27.
(4) تحفة الأحوذى، ج 7، ص 366. (192)
سنن ابوداود(1) و ابن رجب حنبلى در جامع العلوم(2) ذکر کرده‏اند. سیّد مرتضى از متکلّمان و فقیهان نامدار شیعه در تعریف بدعت مى‏گوید:
البدعة زیادة فی الدین أو نقصان منه، من إسناد إلى الدین(3)؛ بدعت افزودن چیزى به دین ویا کاستن از آن با انتساب به دین مى‏باشد.
طریحى مى‏گوید:
البدعة: الحدث فی الدین، وما لیس له أصل فی کتابٍ ولا سنّةٍ، وإنّما سُمّیَتْ بدعة؛ لأنّ قائلَها ابتدعها هو نفسه(4)؛ بدعت، کار تازه‏اى در دین است که ریشه در قرآن و شریعت ندارد و به‏خاطر این بدعت نامیده شده که گوینده بدعت آن را ابداع کرده و به‏وجود آورده است.

ارکان بدعت
با توجه به مطالب یاد شده بدعت داراى دو عنصر و رکن است:


(1) عون المعبود، ج 12، ص 235.
(2) جامع العلوم والحکم، ص 160، طبع الهند.
(3) رسائل شریف مرتضى، ج 2، ص 264، نشر دار القرآن الکریم ـ قم .
(4) مجمع البحرین، ج 1، ص 163 مادّه «بدع». (193)

1. تصرّف در دین:
هرگونه تصرّفى که دین را نشانه گیرد و چیزى بر آن بیفزاید و یا بکاهد به شرطى که عامل این تصرف، عمل خودرا به خدا و پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نسبت دهد.
ولى آن نوآورى هایى که حالت پاسخگویى به روح تنوّع خواهى و نوآورى انسان باشد، مانند فوتبال، بسکتبال، والیبال و امثال آن‏ها، بدعت نخواهد بود.

2. ریشه نداشتن در کتاب:
با توجه به تعریف اصطلاحى بدعت، نوآورى‏هاى مزبور در صورتى بدعت نامیده مى‏شود که دلیلى براى آن‏ها در منابع اسلامى به صورت خاص و یا به صورت عام وجود نداشته باشد.
ولى نوآورى‏هایى که مى‏توان مشروعیّت آن‏ها را از متن کتاب و سنّت به نحو خاص و یا کلّى استنباط کرد، بدعت نامیده نمى‏شود؛ مانند مجهز کردن ارتش کشورهاى اسلامى به وسایل مدرن و سلاح‏هاى پیشرفته روز که از عموم برخى از آیات قرآنى استنباط مى‏شود مانند: «
وَأَعِدُّوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ وَمِن رِّبَاطِ الْخَیْلِ تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّکُمْ»(1)؛ هر توان و نیرویى که مى‏توانید براى مقابله با دشمن آماده سازید و هم چنین اسب‏هاى ورزیده، براى میدان نبرد تهیّه نمایید تا به‏وسیله آن، دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید.
از دستور عام این آیه شریفه «
وَأَعِدُّْْوا لَهُم مَّا اسْتَطَعْتُم مِّن قُوَّةٍ»؛ تا مى‏توانید نیرو تهیه کنید، مى‏شود مشروعیت تهیه تجهیزات مدرن


(1) انفال (8) 60. (194)
نظامى را استفاده کرد(1).
بدعت از منظر قرآن
1. قانونگذارى حق ویژه خداوند است:
از منظر قرآن، تشریع و قانونگذارى حق ویژه خداوند است و کسى بدون اذن او نمى‏تواند قانونى وضع کرده و دیگران را وادار به اجراى آن نماید: «إِنِ الْحُکْمُ إِلاَّ لِلَّهِ أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوآا إِلاَّآ إِیَّاهُ ذَ لِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَ لَـکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لاَ یَعْلَمُونَ»(2)؛ حکم و فرمان تنها از آنِ خدا است و فرمان داده که غیر او را نپرستید، این است آیین پا برجا و استوار.
به قرینه «
أَمَرَ أَلاَّ تَعْبُدُوآا إِلاَّ إِیَّاهُ» مراد از واژه «الحکم» تشریع و قانونگذارى است.

2. پیامبران هم، حق تغییر در شریعت ندارند:
رسول گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نیز موظف به ابلاغ و اجراى شریعت الهى است و حق هیچ‏گونه تغییر در قوانین اسلامى را ندارد و در برابر درخواست کفار از حضرت که دین خود را تغییر دهد و یا قرآنى دیگرى مطابق میل آنان


(1) وهّابیّت، مبانى فکرى و کارنامه عملى آیت اللّه سبحانى، ص 83، با تلخیص و تصرّف.
(2) یوسف (12) 40. (195)
بیاورد، خداوند به حضرت دستور مى‏دهد که:«قُلْ مَا یَکُونُ لِىآ أَنْ أُبَدِّلَهُ مِن تِلْقَآىءِ نَفْسِىآ إِنْ أَتَّبِعُ إِلاَّ مَا یُوحَىآ إِلَىَّ إِنِّىآ أَخَافُ إِنْ عَصَیْتُ رَبِّى عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ»(1)؛ در برابر این پیشنهاد به آنان بگو من حق ندارم که از بیش خود آن را تغییر دهم، فقط از چیزى که بر من وحى مى‏شود، پیروى مى‏کنم! من اگر پروردگارم را نافرمانى کنم از مجازات روز بزرگ (قیامت) مى‏ترسم:

3. بدعت رهبانیت ومذمت آن در قرآن:
خداوند تبارک و تعالى، رهبانیت نصارى را که دامى بر سر راه بندگان خدا گسترده‏اند، بدعت و خلاف شرع دانسته و در مذمت آنان مى‏فرماید: «وَ رَهْبَانِیَّةً ابْتَدَعُوهَا مَا کَتَبْنَـهَا عَلَیْهِمْ إِلاَّ ابْتِغَآءَ رِضْوَ نِ اللَّهِ فَمَا رَعَوْهَا حَقَّ رِعَایَتِهَا فَـءَاتَیْنَا الَّذِینَ ءَامَنُوا مِنْهُمْ أَجْرَهُمْ وَ کَثِیرٌ مِّنْهُمْ فَـسِقُونَ »(2)؛ و رهبانیتى که ابداع کرده بودند، ما بر آنان مقرر نداشته بودیم گرچه هدفشان جلب خشنودى خدا بود ولى حق آن را رعایت نکردند، (و به نام زهد و رهبانیت دام‏ها بر سر راه خلق خدا گستردند و دیرها را مرکز انواع فساد نمودند) براى از این رو ما به کسانى از آن‏ها که ایمان آوردند پاداششان را دادیم و بسیارى از آن‏ها فاسقند(3).
4. بدعت، افترایى است بر خداوند متعال:

(1) یونس (10) آیه 15.
(2) حدید (57) آیه 27.
(3) تفسیر نمونه، ج 23، ص 382. (196)

خداوند متعال مشرکان را به خاطر بدعتى که در دین گذاشته و آن را به خدا نسبت مى‏دهند، به سختى نکوهش کرده و مى‏فرماید:
«
قُلْ أَرَءَیْتُم مَّآ أَنزَلَ اللَّهُ لَکُم مِّن رِّزْقٍ فَجَعَلْتُم مِّنْهُ حَرَامًا وَ حَلَـلاً قُلْ ءَآللَّهُ أَذِنَ لَکُمْ أَمْ عَلَى اللَّهِ تَفْتَرُونَ »(1)؛ شما که بخشى از ارزاق خدادادى را حلال و بخشى دیگر را حرام کرده و آن را به خدا نسبت مى‏دهید، آیا خدا به شما این چنین اجازه‏اى داده و یا به خدا افترا مى‏بندید؟

5. بدعت، دروغ بستن به خداوند است:
و در آیه دیگر تأکید نموده و مى‏فرماید:
«
وَ لاَ تَقُولُوا لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُکُمُ الْکَذِبَ هَـذَا حَلَـلٌ وَ هَـذَا حَرَامٌ لِّتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ إِنَّ الَّذِینَ یَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْکَذِبَ لاَ یُفْلِحُونَ »(2)؛ این سخنان دروغ که به زبان جارى مى‏سازید و مى‏گویید این حلال و این حرام است، تا به خدا به دروغ افترا مى‏بندید، به یقین آنان که به خدا افترا مى‏بندند، راه رستگار نخواهند شد.

بدعت، در آیینه روایات
همان طورى که قرآن، بدعت گذاران را سخت نکوهش نموده و سخنان آنان را دور از واقعیت و دروغ و افترا به خدا معرفى مى‏کند هم‏چنین در روایاتى که در کتب شیعه و سنى وارد شده به سختى از بدعت نکوهش شده و بدعت گران افراد فاسد و فاسق معرفى گردیده است که به عنوان نمونه به چند مورد از این روایات اشاره مى‏کنیم:


(1) یونس (10) 59.
(2) نحل (16) 116. (197)

1. هر بدعتى مردود است:
در صحیح بخارى و مسلم دو کتاب معتبر اهل سنّت از قول عائشه، از رسول اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] نقل شده که فرمودند:
من أحدث فی أمرنا هذا، ما لیس فیه فهو ردّ(1)؛ هر کس در این شریعت ما چیز جدیدى اضافه نماید، مردود است.
هم چنین در صحیح بخارى و مسلم آمده که پیامبر گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله [ فرمودند:
... ومن عمل عملاً لیس علیه أمرنا فهو ردّ(2)؛ هر کس عملى را انجام دهد که ما برآن دستور نداده‏ایم، مردود است.
و در صحیح مسلم از رسول گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] نقل کرده که فرمود:
بهترین سخن، کلام خدا است و بهترین هدایت، رهنمود پیامبر
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله [است و بدترین کارها بدعت است و هر بدعتى گمراهى است.

2. هر بدعتى گمراهى است:
در صحیح مسلم از رسول مکرّم إسلام صلى‏الله‏علیه‏و‏آله آمده:
فإنّ خیر الحدیث کتاب اللّه وخیر الهدى هدى محمد وشر الأمور


(1) صحیح بخارى، ج 3، ص 167، کتاب الصلح، باب قول الإمام لأصحابه اذهبوا بنا نصلح و صحیح مسلم، ج 5، ص 132، کتاب الأقضیة، باب بیان خیر الشهود.
(2) صحیح بخارى، ج 3، ص 24، کتاب البیوع، باب کم یجوز الخیار و صحیح مسلم، ج 5، ص 132، کتاب الأقضیة، باب بیان خیر الشهود. (198)
محدثاتها وکلّ بدعة ضلالة(1)؛ بهترین سخن، کلام خدا و بهترین هدایت، رهنمود پیامبر گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] است و بدترین چیزها، بدعت‏هایى است که در دین پدید مى‏آید و هر بدعتى هم گمراهى است.
و در سنن نسائى آمده است:
وکلّ بدعة ضلالة وکلّ ضلالة فی النار(2)؛ هر بدعتى گمراهى است و سرانجام هر گمراهى، آتش است.
ابن حجر عسقلانى مى‏گوید:
سخن رسول اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] که «کلّ بدعة ضلالة»؛ هر بدعتى گمراهى است؛ از نظر منطوق و ظاهر و از نظر مفهوم و دلالت یک قاعده کلى است؛ زیرا این سخن گویاى این مطلب است که اگر در جایى بدعت یافت شود، محکوم به گمراهى است و از شریعت اسلامى خارج است؛ چون شریعت سراسر هدایت است و گمراهى ندارد.
اگر ثابت شود که یک حکمى بدعت است، دو مقدمه منطقى آن (این حکم، بدعت است و هر بدعتى، گمراهى است) صحّت مى‏یابد و نتیجه این قضیه (که این حکم خارج از شریعت است) ثابت خواهد شد.

(1) صحیح مسلم، ج 3، ص 11، کتاب الجمعة، باب تخفیف الصلاة والجمعة.
(2) سنن نسائى، ج 3، ص 188؛ جامع صغیر سیوطى، ج 1، ص 243؛ صحیح ابن خزیمة، ج 3، ص 143 و الدیباج على مسلم، ج 1، ص 5. (199)

و مراد حضرت از جمله «کلّ بدعة ضلالة» هر بدعتى گمراهى است، عبارت از هر کار جدیدى است که هیچ دلیل خاص و یا عام از شرع نداشته باشد(1).
بدعت، در روایات شیعه
در کتب شیعه نیز روایات متعددى در مذمت بدعت و وجوب مبارزه با آن وارد شده که به برخى از آن‏ها اشاره مى‏شود:

1. بدعت، زمینه ساز نابودى سنّت:
حضرت على علیه‏السلام فرمود:
ما أحدثت بدعة إلاّ ترک بها سنّة(2)؛ با هر بدعتى که پدید مى‏آید، سنّتى از بین مى‏رود.

2. بدعت‏گذار، گرفتار لعن خدا وملائکه و مردم:
امام باقر علیه‏السلام از پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده‏اند که فرمود:
من أحدث حدثا، أو آوى محدثا، فعلیه لعنة اللّه، والملائکة، والناس أجمعین، لایقبل منه عدل ولا صرف یوم القیامة...(3)؛


(1) وقوله «کلّ بدعة ضلالة» قاعدة شرعیة کلیة بمنطوقها ومفهومها أما منطقوها فکأن یقال حکم کذا بدعة وکل بدعة ضلالة فلا تکون من الشرع لان الشرع کله هدى فان ثبت ان الحکم المذکور بدعة صحت المقدمتان وأنتجتا المطلوب والمراد بقوله «کل بدعة ضلالة» ما أحدث ولا دلیل له من الشرع بطریق خاص ولا عام. فتح البارى، ج 13، ص 212.
(2) نهج البلاغه خطبه 145، مستدرک وسائل، ج 12، ص 324 و بحار، ج 2، ص 264.
(3) وسائل الشیعه، ج 29، ص 28؛ بحار الأنوار، ج 27، ص 65؛ سنن أبى داود، ج 2، ص 375، طبع دارالفکر للطباعة، بیروت، با تحقیق سعید محمد اللحام و سنن نسائى، ج8، ص 20، طبع دارالفکر للطباعة، بیروت. (200)
هرکس بدعت گذارد و یا بدعت گذار را مأوى دهد (امکانات خود را در اختیار او قرار دهد)، به لعنت خدا و ملائکه و تمامى مردم گرفتار خواهد شد و هیچ عملى از او پذیرفته نمى‏شود ... .

3. حرمت هم نشینى با بدعت گذاران:
امام صادق علیه‏السلام فرمودند:
لا تصحبوا أهل البدع ولا تجالسوهم فتصیروا عند الناس کواحد منهم ، قال رسول اللّه (صلى الله علیه وآله وسلم): المرء على دین خلیله وقرینه(1)؛ با بدعت گذاران نشست و برخاست نکنید که نزد مردم شما هم یکى از آنان محسوب مى‏شوید چرا که انسان، هم‏کیشِ دوست و رفیق خود خواهد بود.

4. وجوب بیزارى از اهل بدعت:
امام صادق علیه‏السلام از پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده که فرمود:
إذا رأیتم أهل الریب والبدع من بعدی فأظهروا البراءة منهم، وأکثروا من سبهم والقول فیهم والوقیعة...(2)؛ اگر بعد از من شکّاکان و بدعت گذاران را دیدید، از آنان بیزارى بجویید و آنان را سبّ نمایید و سخنانى بى‏پروا بزنید (تا موقعیت آنان در جامعه به مخاطره افتاده و سخنانشان بى‏ارزش گردد).


(1) کافى ، ج 2، ج 375، ح 3، باب مجالسة أهل المعاصى .
(2) کافى، ج 2، ص 375، 4، باب مجالسة أهل المعاصى. (201)

5. نابودى دین با تشویق و احترام بدعت‏گذار:
امام صادق علیه‏السلام فرمود:
من تبسّم فی وجه مبتدع فقد أعان على هدم دینه(1)؛ هر کس به صورت بدعت‏گذار خنده کند و او را تشویق نماید در حقیقت به نابودى دین کمک کرده است.
امام صادق علیه‏السلام فرمودند:
من مشى إلى صاحب بدعة فوقّره فقد مشى فی هدم الإسلام(2)؛ هر کس با بدعت گذار ارتباط داشته باشد و او را گرامى بدارد، در حقیقت، قدمى در نابودى دین برداشته است.

6. ضرورت مبارزه با پدیده بدعت:
کلینى از طریق محمد بن جمهور از پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده که فرمودند:
إذا ظهرت البدع فی أمتی فلیظهر العالم علمه ، فمن لم یفعل فعلیه لعنة اللّه(3)؛ هنگامى که بدعت در میان امّت ظهور کرد بر عالمان لازم است که عالمانه با آن مبارزه نمایند.


(1) بحار الأنوار، ج 47، ص 217؛ مناقب ابن شهر آشوب، ج 3، ص 375 و مستدرک الوسائل، ج 12، ص 322.
(2) محاسن برقى، ج1، ص 208؛ ثواب الأعمال صدوق، ص 258؛ من لایحضره الفقیه، ج3، ص 572 وبحار الأنوار، ج 2، ص 304.
(3) کافى، ج 1، ص 54، ح 2، باب البدع. (202)


آیا مراسم بزرگداشت بزرگان دین بدعت است؟
در اول این فصل گذشت که وهّابیّت، هرگونه مراسم میلاد و یا سوگوارى براى پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را بدعت مى‏شمارند.
از بن باز مفتى اعظم سابق سعودى نقل کردیم که گفته است: مراسم میلاد پیامبر گرامى جایز نیست؛ چون بدعت در دین محسوب مى‏شود؛ زیرا رسول گرامى و خلفاى راشدین و صحابه و دیگر تابعین، چنین مراسمى را انجام نمى‏داده‏اند(1).
هم چنین هیئت دائم اِفتاى سعودى در پاسخ به سؤالى پیرامون مراسم سوگوارى نوشته است:
مراسم سوگوارى براى پیامبران و صالحان و همچنین مراسم بزرگداشت آنان جایز نیست و بدعت در دین و از وسایل شرک به‏حساب مى‏آید(2).
مراسم بزرگداشت موالید پیامبران ریشه قرآنى دارد
با توجه به نکته یاد شده به خوبى روشن مى‏باشد که نسبت به مراسم


(1) «لایجوز الأحتفال بمولد الرسول صلى اللّه علیه وسلّم ولا غیرِه؛ لأنّ ذلک من البدعِ المحدثةِ فی الدین، لأنّ الرسولَ (ص) لم یفعله ولاخلفاؤُه الراشدون ولاغیرُهم من الصحابةِ ـ رضی اللّه عنهم ـ ولاالتابعونَ لهم بإحسان فی القرونِ المُفَضَّلةِ». مجموع فتاوى و مقالات متنوعة، ج 1، ص 183 و فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء: ج 3، ص 18.
(2) «لایجوز الإحتفالُ بمن مات من الأنبیاءِ والصالحین ولا إحیاءُ ذکراهم بالموالدِ و... لأنّ جمیعَ ما ذُکرَ من البدعِ المُحْدَثَةِ فی الدین و من وسائلِ الشرک». فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 3، ص 54، فتواى شماره 1774. (203)
بزرگداشت پیامبر گرامى و اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام عمومات و اطلاقاتى در کتاب و سنّت وجود دارد که مشروعیّت آن‏ها را ثابت مى‏کند.

1. از مصادیق تکریم پیامبر أعظم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :
خداوند تعالى مى‏فرماید:
«
فَالَّذِینَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَنَصَرُوهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِی أُنزِلَ مَعَهُ أُوْلَئِکَ هُمْ الْمُفْلِحُونَ»(1)؛ آنان که به پیامبر ایمان آورده و به تکریم او پرداخته واو را یارى مى‏نمایند واز نورى که همراه وى فرو فرستاده شده پیروى کنند، آنان همان رستگارانند.
از جمله «
وَعَزَّرُوهُ» جواز تکریم و تعظیم به‏صورت کلّى استفاده مى‏شود و مراسم جشن و سرور به مناسبت ولادت رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله از مصادیق این تکریم به حساب مى‏آید.

2. پاداش رسالت:
خداوند متعال مى‏فرماید:
«
قُل لاَّآ أَسْـءَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْرًا إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبَى»(2)؛ اى پیامبر بگو: من هیچ پاداشى از شما بر رسالتم درخواست نمى‏کنم جز دوست‏داشتن نزدیکانم [اهل بیتم].
خداوند، در این آیه شریفه، محبّت و مودّت به اهل بیت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را پاداش رسالت قرار داده است که ما هر نوع تکریم از اهل بیت عصمت و


(1) اعراف (7) آیه 157.
(2) شورى (42) آیه 23. (204)
طهارت علیهم‏السلام چه مراسم جشن و سرور به مناسبت میلاد آنان باشد و چه مراسم عزادارى در شهادت آنان باشد، همه و همه را در راستاى اظهار ارادت به پیشگاه اهل بیت علیهم‏السلام و لبیک به نداى حق، در اداى پاداش رسالت مى‏دانیم.

3. هم طراز جشن نزول مائده:
نکته جالب توجه داستان مراسم عید سالیانه بنى اسرائیل به مناسبت نزول مائده آسمانى است، که خداوند مى‏فرماید:
«
اللَّهُمَّ رَبَّنَا أَنزِلْ عَلَیْنَا مَائِدَةً مِنْ السَّمَاءِ تَکُونُ لَنَا عِیدا لاَِوَّلِنَا وَآخِرِنَا وَآیَةً مِنْکَ وَارْزُقْنَا وَأَنْتَ خَیرُ الرَّازِقِینَ»(1)؛ حضرت عیسى گفت: پروردگارا، از آسمان، مائده و خوانى بر ما بفرست تا عیدى براى اوّل و آخر ما و نشانه‏اى از جانب تو باشد.
وقتى نزول مائده و نعمت زودگذر، شایسته عید و جشن سالیانه باشد چرا روز ولادت و بعثت پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله که حیات جاودانه به بشریّت اهداء نمود(2)، استحقاق جشن و سرور و شادى نباشد؟
پاسخ نقضى به اعیاد ملى در عربستان
ولى جاى بس شگفتى است که همان هیئت در رابطه با مراسم


(1) مائده (5) آیه 114.
(2) خداوند متعال در باره فائده و ثمره رسالت پیامبر گرامى مى‏فرماید: «یَـآأَیُّهَا الَّذِینَ ءَامَنُوا اسْتَجِیبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاکُمْ لِمَا یُحْیِیکُمْ». (أنفال (8) آیه 24) اى کسانى ایمان آورده‏اید، دعوت خدا و پیامبر را اجابت کنید هنگامى که شما را به سوى چیزى مى‏خواند که شما را حیات مى‏بخشد. (205)
جشن‏هاى دولتى مى‏نویسد:
وما کان المقصودُ منه (العید) تنظیمَ الأعمالِ مثلاً لمصحلةِ الأُمّةِ وضبطِ أمورِها؛ کأُسْبُوعِ المُرُور، وتنظیمِ مواعیدِ الدِراسِیَّةِ، والاجتماعِ بالمُوَظَّفِین لِلْعَمَلِ ونحوِ ذلک، ممّا لایُفْضى به إلى التقرّبِ والعبادةِ والتعظیمِ بالأصالة، فهو من البِدَعِ العادِیَّةِ التی لایَشْمُلُها قوله صلى اللّه علیه وسلّم ن أحدث فی أمرنا ما لیس منه فهو ردّ، فلا حَرَجَ فیه؛ بل یکون مشروعا(1)؛ اگر مقصود از مراسم برگزارى عید به خاطر مصلحت ملّت و تعظیم امور کشور صورت پذیرد، همانند هفته پلیس، آغاز سال تحصیلى، گردهمایى کارمندان دولتى و امثال آن‏ها که قصد تقرّب و عبادت در آن نیست، مانعى ندارد و شامل نهى پیامبر نمى‏شود.
بدیهى است که چنین تفکرى، نهایت تحجّرگرایى و انجماد فکرى است؛ زیرا گذشته از این که مخالفت با برپایى جشن تولد، مخالفت با امرى فطرى است، بلکه هیچ تفاوتى میان جشن ولادت با جشن‏هاى دیگر مانند مراسم دولتى وجود ندارد، چون کسانى که براى فرزندان خود مراسم جشن تولّد مى‏گیرند، هیچ گونه قصد تقرّب و یا عبادت ندارند.



(1) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء: ج 3، ص 88، فتواى شماره 9403. (206)




فصل هفتم

حرمت توسّل به پیامبران و اولیاء

آراء و نظریّات وهّابیّون در توسّل به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله

1. نظریّه ابن تیمیّه:
از اساسى‏ترین اشکال وهّابیّت نسبت به مسلمانان متّهم ساختن آنان به شرک به بهانه توسّل به رسول گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله و صالحان است.
ابن تیمیّه بنیانگذار و تئوریسین وهّابیّت گفته است:
من یأتی إلى قبر نبیّ أو صالح، ویسأله حاجته، ویستنجده، مثل أن یسأله أن یُزیلَ مرضه، أو یَقْضی دینَه ، أو نحو ذلک ممّا لا یَقْدر علیه إلاّ اللّه‏، فهذا شرک صریح ، یجب أن یُستتابَ صاحبُه ، فإن تاب، وإلاّقُتِل .
وقال: قول کثیر من الضلاّل: هذا أقرب إلى اللّه‏ منّی . وأنا بعید من اللّه‏ لایمکننی أن أدعوه إلاّ بهذه الواسطة ونحو ذلک من أقوال المشرکین(1)
؛ هر کس کنار قبر پیامبر [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] یا یکى از افراد صالح


(1) زیارة القبور والاستنجاد بالمقبور، ص 156؛ نزدیک به این مضمون در الهدیّه السنیّه، ص 40 و کشف الارتیاب، ص 214. (207)
بیاید و از آنان بخواهد که بیمارى او را شفا دهد و یا قرض او را ادا کند، مشرک است، زیرا هیچ کس جز خداوند قدرت بر انجام اعمالى این چنین را ندارد، پس واجب است چنین شخصى را وادار به توبه کنند و اگر توبه نکرد، باید کشته شود.
و نیز گفته است: کسانى که مى‏گویند چون فلان شخص از من به خدا نزدیک‏تر است، پس باید او را واسطه در دعاها قرار دهم، این سخنان شرک و گوینده آن مشرک است.

2. نظریّه محمّد بن عبد الوهّاب:
محمّد بن عبد الوهّاب مجدّد ناشر افکار ابن تیمیّه مى‏گوید:
وإنّ قصدهم الملائکة والأنبیاء والأولیاء یریدون شفاعتهم والتقرّب إلى اللّه بذلک، هو الذی أحلّ دماءهم وأموالهم(1)؛ آنان که به ملائکه، پیامبران و اولیاى خدا، توسّل مى‏کنند و آنان را شفیع خود قرار مى‏دهند و به‏وسیله آنان به خداوند تقرّب مى‏جویند، خونشان حلال و اموال آنان مباح است.
محمّد بن عبد الوهّاب به دنبال پیمان همکارى با محمّد بن سعود، جدّ اعلاى فهد، اعلام کرد:
هرکس به پیامبران و صالحان توسّل جوید و آنان را شفیع خود سازد، خونش حلال و قتل آن جایز است(2).


(1) کشف الشبهات، ص 58، ط. دار القلم ـ بیروت و مجموع مؤلّفات الشیخ محمّد بن الوهّاب، ج 6، ص 115، رسالة کشف الشبهات.
(2) همان. (208)
وى در جاى دیگر مى‏گوید:
من ظنّ انّ بین اللّه‏ وبین خلقه وسائط تَرْفَع إلیهم الحوائج فقد ظنّ باللّه‏ سوء الظنّ(1)؛ هر کس گمان برد که بین خداوند و خلایق کسانى وساطت مى‏کنند و حوایج مردم را نزد خدا مى‏برند، اینان به خداوند بدگمان هستند.
إنّ محمّداً صلى اللّه علیه وسلّم، لم یفرّق بین من اعتقد فی الأصنام ومن اعتقد فی الصالحین؛ بل قاتلهم کلّهم وحکم بکفرهم(2)؛ پیامبر گرامى، میان بت پرستان و کسانى که معتقد به وساطت صالحان بودند، فرقى نگذاشت به کفر آنان حکم کرد و دستور قتل آنان را صادر نمود.
لایصح دین الإسلام إلاّ بالبراءة ممّن یتقرّب إلى اللّه بالصلحاء وتکفیرهم(3)؛ اسلام کسى پذیرفته نیست مگر این که از کسانى به وساطت صالحان معتقد هستند بیزارى بجوید و آنان را کافر به شمارد.
من عبد اللّه‏ لیلاً ونهاراً ثمّ دعا نبیّاً أو ولیّاً عند قبره، فقد اتّخذ إلهین إثنین، ولم یشهد أن لا إله إلاّ اللّه؛ لأنّ الإله هو المدعوّ(4)؛ اگر


(1) مجموعه مؤلفات الشیخ محمد بن عبد الوهّاب، ج 5، ص 241.
(2) همان، ج 6، ص 146.
(3) همان.
(4) همان. (209)
کسى تمام شب و روز عبادت کند و آن گاه در کنار قبر پیامبر و یا ولى خدا حاضر شده و آنان را صدا کند، در حقیقت دو پروردگار را پرستیده و این چنین فردى موحد نیست.
و در حکم مرتد گفته:
اجماع المذاهب کلّهم على أنّ من جعل بینه وبین اللّه وسائط یدعوهم أنّه کافر مرتدّ حلال المال والدم(1)؛ تمام مذاهب اسلامى اجماع دارند که هر کس بین خود و خداوند واسطه قرار دهد و آن را صدا کند، کافر و مرتد است و اموال آن مباح و خونش هدر است.
آرى، محمّد بن عبد الوهّاب با اثبات کفر و ارتداد مسلمانان با خیالات واهى و دروغ، علیه آنان، جهاد اعلام نمود و عواطف و احساسات اعراب بادیه‏نشین را برانگیخت و به کمک محمد بن سعود، جدّ اعلاى ملک فهد، لشکرى فراهم ساخت و با حمله به شهرها و روستاهاى مسلمان نشین، مردم را به خاک و خون کشید و اموال آنان را به عنوان غنایم جنگى غارت نمود(2).
3. نظریّه هیئت افتاء سعودى:
هیأت دائم افتاء سعودى در پاسخ به استفتایى در مورد ازدواج با شیعه و علّت حرمت آن مى‏نویسد:
لا یجوز تزویج بنات أهل السنّة من أبناء الشیعة ولا من الشیوعیّین، وإذا وقع النکاح فهو باطل، لأنّ المعروف عن الشیعة


(1) همان، ص 147، 213، 227، 232 و 242.
(2) ر. ک: تاریخ نجد، ص 95، فصل الثالث، الغزوات؛ تاریخ آل سعود، ج 1، ص 31 و تاریخچه نقد و بررسى وهّابى‏ها: 13 ـ 76. (210)
دعاء أهل البیت، والإستغاثة بهم، وذلک شرک أکبر(1)؛ ازدواج اهل سنّت با شیعه و کمونیست‏ها جایز نیست و اگر ازدواجى صورت گرفت باطل است، چون عادت شیعه توسّل به اهل بیت است و این بزرگ ترین شرک است.
و در پاسخ به استفتاء دیگرى نوشته‏اند:
إذا کان الواقع کما ذکرت من دعائهم علیّا والحسن والحسین ونحوهم فهم مشرکون شرکا أکبر یخرج من ملّة الإسلام فلا یحلّ أن نزوّجهم المسلمات، ولا یحلّ لنا أن نتزوّج من نسائهم، ولایحلّ لنا أن نأکل من ذبائحهم...(2)؛ همان گونه که در سؤال آمده است، آنان که «یاعلى! یاحسین!» مى‏گویند مشرک و از ملّت اسلام خارج مى‏باشند و از دواج با آنان جایز نیست، خوردن ذبیحه آنان نیز حرام است.
با اینکه این لجنه در پاسخ به ازدواج با یهودى و مسیحى پاسخ داده است که:
یجوز للمسلم أن یتزوّج کتابیّة ـ یهودیّة أو نصرانیّة ـ إذا کانت محصنة وهی الحرّة العفیفة(3)؛ ازدواج مسلمان با اهل کتاب اعمّ از


(1) فتاوى اللجنة الدائمة للبحوث العلمیّة والإفتاء، ج 18، ص 298.
(2) همان، ج 3، ص 373 فتواى شماره 3008.
(3) همان، ج 18، ص 315. (211)
یهودى و نصرانى، در صورتى که اهل فحشاء نباشد، جایز است.
جاى بسیار تعجّب و تأسّف است که اعضاى این لجنه به اصطلاح اسلامى، ازدواج با یهود و نصارى را که قرآن کریم چهره‏اى شرک آلود از آنان ترسیم نموده و مى‏فرماید: «
وَقَالَتِ الْیَهُودُ عُزَیْرٌ ابْنُ اللَّهِ وَقَالَتِ النَّصَـرَى الْمَسِیحُ ابْنُ اللَّهِ ذَ لِکَ قَوْلُهُم بِأَفْوَ هِهِمْ یُضَـهِـءُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کَفَرُوا مِن قَبْلُ»(1)؛ یهود مى‏گویند عزیر، فرزند خدا است و نصارى مى‏گویند مسیح فرزند خدا است و این همان گفتار کفار است، جایز؛ ولى ازدواج با شیعه را که اقرار به شهادتین دارد و به طرف قبله نماز مى‏گذارد و سایر تکالیف اسلامى را به جاى مى‏آورد، ومذهب خود را از مکتب اهل بیت عصمت و طهارت علیهم‏السلام فرا گرفته، جایز نمى‏داند.

4. نظریّه مفتى اعظم سعودى:
یکى از دلایل مفتى اعظم عربستان، آقاى شیخ عبد العزیز بن عبداللّه آل‏الشیخ بر حرمت توسّل در ملاقاتى که با او در شهر طائف داشتم، این بود که چون ارتباط پیامبر بعد از مرگ با این عالم قطع مى‏شود و قادر بر چیزى نیست و حتّى نمى‏تواند براى کسى دعا کند و عاجز از انجام هر کارى است، بنابراین توسّل به عاجز، عقلاً باطل و موجب شرک خواهد بود(2).

(1) توبه (9) آیه 30.
(2) در تاریخ 1/6/1382، مطابق با (24 جمادى الثانى 1424، 25 جمادى الثانى، به تقویم سعودى) با قرار قبلى و همراه حجّة الإسلام والمسلمین جناب آقاى نوّاب (مسئول وقت، بعثه مقام معظم رهبرى در مکّه مکرّمه) سفرى به شهر طائف داشتیم و در آنجا با مفتى اعظم عربستان آقاى شیخ عبد العزیز بن عبداللّه آل شیخ، ملاقات کردیم و حدود یک ساعت در رابطه با نکاح مسیار، متعه، سجده و توسّل بحث کردیم که تمامى مباحث ضبط شد و در سایت (VALIASR-AJ.COM) قرار گرفت. (212)


نقد افکار وهّابیّت در حوزه توسل
الف: توسّل به پیامبران ریشه قرآنى دارد

1. دستور قرآنى بر توسل به رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :
استغاثه به انبیاء و پیامبران الهى و تقاضاى شفاعت از آنان در دوران حیات و زندگى آنان مسئله‏اى است قرآنى و هیچ‏گونه تضادّى با مبانى اعتقادى شیعه ندارد، چنانکه خداوند مى‏فرماید: «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّـلَمُوآا أَنفُسَهُمْ جَآءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِیمًا »(1)؛ و اگر آنان وقتى به خود ستم کرده بودند، پیش تو مى‏آمدند و از خدا آمرزش مى‏خواستند و پیامبر نیز براى آنان طلب آمرزش مى‏کرد، قطعا خدا را توبه پذیر مهربان مى‏یافتند.

2. اثبات توسل به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در زمان حیات وپس از آن:
«محمود سعید ممدوح» از علماى بزرگ اردن پس از نقل اقوال علماى اهل سنّت مبنى بر جواز توسل مى‏گوید:
این آیه شریفه «
وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّـلَمُوآا أَنفُسَهُمْ جَآءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِیمًا » ـ که به گنه کاران دستور داده است تا براى بخشش گناهان خود رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را واسطه و شفیع قرار دهند ـ شامل دوران حیات پیامبر و دوران پس از مرگ را نیز شامل مى‏شود و اگر کسى بخواهد آن را محدود به


(1) نساء (4) آیه 64. (213)
دوران حیات حضرت قرار دهد، اشتباه کرده و به بى‏راهه رفته است، چون هرگاه فعلى بعد از حروف شرط قرار گرفت معناى عموم را مى‏رساند و از بهترین حالات فهم کلى و عموم از یک عبارت است، هم‏چنانکه در صفحه 22 کتاب ارشاد الفحول، به این مطلب اشاره شده است.
استاد بزرگوار ما علاّمه و محقّق «سیّد عبد اللّه صدّیق غمارى» مى‏نویسد: این آیه عمومیّت دارد و شامل حیات و پس از مرگ مى‏شود و اختصاص آن به یکى از این دو حالت، دلیل مى‏خواهد که آن هم موجود نیست.
تفسیر کنندگان آیات قرآن و شارحان این کتاب مقدّس هم از این آیه معناى عموم را فهمیده‏اند؛ زیرا همه مفسّران، داستان مشهور آمدن اعرابى را کنار قبر پیامبر به نقل از «عتبى»، ذیل همین آیه آورده‏اند.
ابن کثیر دمشقى در تفسیر خود نوشته است: جمعى از بزرگان همانند شیخ ابونصر صبّاغ در کتابش این قضیه مشهور را از عتبى نقل کرده‏اند که گفته است: در کنار قبر پیامبر اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] نشسته بودم که اعرابى وارد شد و گفت: السلام علیک یا رسول اللّه...(1).
3. استدلال مالک به آیه قرآن ، در جواز توسل:
در مناظره و گفتگویى که میان منصور دوانیقى ـ از خلفاى عباسى که در مسجد پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله مشغول زیارت بود و سلامها و دعاها را با


(1) رفع المنارة فی تخریج أحادث التوسّل والزیارة، ص 57. (214)
صداى بلند مى‏خواند ـ و میان مالک، پیشواى مالکى‏هاى اهل سنّت اتفاق افتاد آمده است:
منصور دوانیقى از مالک پرسید:
«أستقبل القبلة وأدعو أم أستقبل رسول اللّه صلّى اللّه علیه وسلم وأدعو»؛ آیا بعد از زیارت پیامبر اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ]، رو به قبله قرار بگیرم خدا را بخوانم، یا هم‏چنین رو به قبر پیامبر ایستاده و دعا کنم؟
مالک گفت:
«ولِمَ تَصْرِفُ وجهک عنه وهو وسیلتک ووسیلة أبیک آدم إلى اللّه تعالى؟ بل استقبل واستشفع به فیشفعه اللّه فیک»؛ چرا مى‏خواهى صورتت را از قبر پیامبر بر گردانى، با این که آن حضرت، وسیله تو و پدرت حضرت آدم علیه‏السلام به سوى خدا است؟ بلکه رو به قبر رسول خدا [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] به‏ایست و از او طلب شفاعت کن، که خداوند شفاعت او را مى‏پذیرد. زیرا خداى متعال در قرآن مى‏فرماید: «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّـلَمُوآا أَنفُسَهُمْ جَآءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِیمًا »(1) واگر آنان وقتى به خود ستم کرده بودند، پیش تو مى‏آمدند و از خدا آمرزش مى‏خواستند و پیامبر نیز براى آنان طلب آمرزش مى‏کرد، قطعا خدا را توبه پذیر مهربان مى‏یافتند(2).
3. توسل برادران یوسف به حضرت یعقوب:
هم چنین در داستان حضرت یوسف و برادرانش آنجا که از زبان


(1) نساء (4) 64.
(2) الشفاء بتعریف حقوق المصطفى، ج 1، ص 28. (215)
برادران یوسف مى‏فرماید: «یَـآأَبَانَا اسْتَغْفِرْ لَنَا»(1)؛ اى پدر، براى آمرزش گناهان ما از خدا طلب آمرزش کن؛ یعقوب در پاسخ فرزندانش مى‏گوید: «سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَکُمْ»(2)؛ به‏زودى از پروردگارم براى شما طلب آمرزش خواهم کرد.

ب: توسّل به حضرت قبل از بعثت

1. توسّل به رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله قبل از خلقت آن حضرت:
توسّل پیامبران گذشته به رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله قبل از خلقت آن حضرت مسئله‏اى مسلّم و غیر قابل انکار است، زیرا روایات وارده در این موضوع در کتب اهل سنّت که تصریح به صحّت آن نیز شده است وجود دارد، که راه هرگونه توجیه و تأویل را مسدود و بطلان نظریّه وهّابیّت را که هرگونه توسّل به پیامبران و صالحان را شرک مى‏شمارند، باطل مى‏سازد. به نمونه‏اى از این روایات اشاره مى‏شود:
حاکم نیشابورى از علماى بزرگ اهل سنّت در کتاب المستدرک على الصحیحین از عمر بن خطّاب و او هم از رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نقل کرده است که فرمود:
لما اقترف آدم الخطیئة قال : یاربّ أسألک بحقّ محمّد لمّا غفرت لی. فقال اللّه تعالى: یا آدم وکیف عرفت محمّدا ولم أخلقه؟ قال: یا ربّ لأنّک لمّا خلقتنی بیدک، ونفخت فی من روحک، رفعت


(1) یوسف (12) آیه 97.
(2) همان، آیه 98 . (216)
رأسی، فرأیت على قوائم العرش مکتوبا لا إله إلا اللّه، محمّد رسول اللّه، فعرفت أنّک لم تضف إلى اسمک إلا أحبّ الخلق إلیک؛ زمانى که حضرت آدم گرفتار خطا گردید، خداوند عالم را به آبروى رسول اکرم سوگند داد که وى را مورد بخشش و مغفرت قرار دهد.
خداوند فرمود: اى آدم! چگونه محمّد را شناختى با اینکه او هنوز پا به عرصه وجود نگذاشته است؟
حضرت آدم پاسخ داد: پس از آن که خلق شدم، به بالاى سرم نظرى افکندم، نوشته‏اى را در ستون‏هاى عرش مشاهده کردم که نوشته شده بود:
«لا إله إلا اللّه محمّد رسول اللّه»، دریافتم که حضرت محمّد گرامى‏ترین موجود هستى است، چون نام او در کنار نام تو جاى گرفته بود.
فقال اللّه : صدقت یا آدم إنّه لأحبّ الخلق ، إذ سألتنی بحقّه فقد غفرت لک، ولولا محمّد ما خلقتک.
خداوند فرمود: آرى! راست گفتى، او محبوب ترین انسانِ هستى است و اکنون که مرا به حقّ او سوگند دادى از تمام خطاهاى تو صرف نظر نمودم و اگر او نبود، تو را خلق نمى‏کردم.
حاکم نیشابورى سپس مى گوید:
هذا حدیث صحیح الإسناد(1)؛ سند این حدیث صحیح است.
بیهقى این روایت را در کتاب دلائل النبوّه(2) نقل نموده است که ذهبى


(1) مستدرک على الصحیحین، ج 2، ص 672، ح 4227 و ج 2، ص 615 به تحقیق دکتر یوسف مرعشلى، دار المعرفه بیروت.
(2) دلائل النبوه، ج 5، ص 489. (217)
معتقد است که تمامى این کتاب هدایت و نور است و هم‏چنین طبرانى در کتاب معجم صغیر(1) و سُبکى در شفاء السقام(2) با گواهى بر صحّت آن و سمهودى در وفاء الوفاء(3) و قسطلانى در المواهب اللدنیّه(4) این حدیث را نقل کرده‏اند.

2. توسّل عبدالمطّلب به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در دوران شیر خوارگى حضرت:
شهرستانى از علماى بزرگ اهل سنّت در کتاب ملل و نحل مى‏نویسد: زمانى قحطى و خشکسالى سرزمین مکّه را فرا گرفت و ابرها از باریدن خوددارى کردند، مردم مکّه در فشار شدید قرار گرفتند، عبدالمطّلب قنداقه رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را روى دست گرفت و مقابل کعبه ایستاد و گفت:
یا ربّ! بحقّ هذا الغلام ورماه ثانیا وثالثا وکان یقول: بحقّ هذاالغلام اسقنا غیثا، مغیثا، دائما، هاطلاً، فلم یلبث ساعة أن طبّق السحاب وجه السماء، وأمطر حتّى خافوا على المسجد(5)؛ خدایا، به حق این نوزاد، باران رحمت خود را همواره و پیاپى بر ما به باران! ساعتى نگذشت که ابر سیاهى فضاى مکّه را فرا گرفت و باران شدیدى بارید، به گونه‏اى که مردم ترس آن را داشتند که خانه خدا


(1) معجم صغیر، ج 2، ص 82.
(2) شفاء السقام، ص 120.
(3) وفاء الوفا، ج 4، ص 1371.
(4) المواهب اللدنیّه، ج 4، ص 594.
(5) الملل والنحل، ج 2، ص 249. (218)
در معرض سیل قرار گیرد.
ابن حجر مى‏گوید:
وقتى که عبدالمطّلب با توسّل به رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله براى مردم طلب باران نمود، بزرگان قریش همانند: عبداللّه بن جدعان و حرب بن امیّه، به عبد المطلب اظهار داشتند:
هنیئا لک! أبا البطحاء(1)؛ اى پدر حجاز، این نوزاد بر شما مبارک باشد.
و هم چنین ابن حجر مى‏نویسد: شعرى که ابوطالب سروده است مربوط به همین قضیّه است:
 وأبیض یُسْتَسَقَى الغَمامُ بوجهِه  ثِمالُ الیتامى عصمةٌ للأرامِل(2)
آن سفید رویى که به آبروى او، باران رحمت الهى بر یتیمان و بیوه زنان و بیچارگان نازل مى شود.

3. توسّل ابوطالب به رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در کودکى آن حضرت:
ابن عساکر و دیگران از شخصى به نام ابو عرفه نقل کرده‏اند که گفته است: در زمان قحطى و خشکسالى وارد سرزمین مکّه شدم، مردم اطراف ابوطالب حلقه زده و به وى مى‏گفتند: اى ابوطالب، اینک قحطى سراسر سرزمین مکّه را فرا گرفته، خانواده‏ها در معرض نابودى قرار گرفته‏اند، از خداوند طلب رحمت نما!
ابوطالب به همراه کودک خردسالى که همان پیامبر گرامى بود و مانند خورشید مى‏درخشید و اطراف او را غلامان حلقه زده بودند بیرون آمد و در کنار کعبه قرار گرفت، به رسول اکرم متوسّل شد و طلب باران نمود، همان


(1) الاصابة، ج 8، ص 136 شماره 11182، ترجمة رقیقة بنت أبى صیفى بن هاسم.    (2) فتح البارى، ج 2، ص 412 و دلائل النبوة، ج 2، ص 126. (219)
وقت ابرها از گوشه و کنار آسمان به هم پیوستند و بارش آغاز شد، بطورى که تمام صحراها و درّه‏ها انباشته از آب گردید، در این وقت بود که ابوطالب آن شعر معروف خود را سرود.
 وأبیض یستسقى الغمام بوجهه  ثُمال الیتامى عصمة للأرامل(1)

4. توسل یهودیان مدینه به حضرت قبل از بعثت:
مفسران و محدثان اهل سنّت در ذیل آیه 89 سوره بقره(2) از ابن عباس نقل کرده‏اند:
یهود خیبر در جنگ با قبیله غطفان که احساس شکست مى‏کردند به نبى مکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله متوسل مى‏شدند و مى‏گفتند:
إنّا نَسْألُک بِحَقِّ النَبِی الأُمِّی الَّذِی وَعَدْتَنا أنْ تُخْرِجَهُ لَنا فِی آخِرِ الزَّمانِ إلاّ تَنْصُرَنا عَلَیْهِمْ(3)؛ خدایا، تو را به حق پیامبر اُمّى که بشارت بعثت آن را

   
(1) مختصر تاریخ دمشق ابن منظور، ج 1، جزء 1، ص 162؛ خصائص الکبرى سیوطى، ج 1، ص 86 و سیره نبویّه زینى دحلان، ج 1، ص 43.    در صحیح بخارى باب «استسقاء» نیز به شعر ابوطالب اشاره شده است. صحیح بخارى، ج2، ص 15، باب سؤال الناس الإمام الاستسقاء إذا قَحَطُوا.
(2) وَلَمَّا جَاءَهُمْ کِتَابٌ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُصَدِّقٌ لِمَا مَعَهُمْ وَکَانُوا مِنْ قَبْلُ یَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِینَ کَفَرُوا فَلَمَّا جَاءَهُمْ مَا عَرَفُوا کَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّهِ عَلَى الْکَافِرِینَ؛ و هنگامى که از طرف خداوند، کتابى براى آنها آمد که موافق نشانه‏هایى بود که با خود داشتند، و پیش از این، به خود نوید پیروزى بر کافران مى‏دادند (که با کمک آن، بر دشمنان پیروز گردند) با این همه، هنگامى که این کتاب، و پیامبرى را که از قبل شناخته بودند نزد آنها آمد، به او کافر شدند لعنت خدا بر کافران باد.
(3) تفسیر طبرى، ج 1 ص 324، تفسیر قرطبى ، ج 2 ، ص 27، العجاب فی بیان الأسباب ابن حجر عسقلانى ، ج 1 ، ص 282، در المنثور سیوطى ، ج 1 ، ص 88، البدایة والنهایة، ج 2 ص 378، مستدرک الصحیحین، ج 2، ص 263. (220)
داده‏اى، سوگند مى‏دهیم که ما را در این جنگ پیروز گردان.
آنان با این توسل، پیروز مى‏شدند، ولى پس از بعثت پیامبر اکرم، رسالت
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] آن حضرت را انکار کردند.

ج: توسّل به رسول اکرم (ص) بعد از بعثت

1. توسّل نابینا به پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به دستور حضرت:
ترمذى از عثمان بن حنیف نقل مى‏کند: مردى نابینا محضر پیامبر[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] آمد و عرض کرد: أدع اللّه أن یعافینى؛ از خدا بخواه که سلامتى و بینایى را به من باز گرداند.
حضرت فرمودند:
إن شئتَ دعوت، وإن شئتَ صبرت فهو خیر لک. قال: فادعه. قال: فأمره أن یتوضّأ فیحسن وضوءه ویدعوه بهذا الدعاء؛ اگر بخواهى دعا مى‏کنم و اگر صبر کنى براى تو بهتر است. عرض کرد: براى من دعا کن. حضرت فرمود: وضویى نیکو بگیر و این دعا را بخوان:
اللّهمّ إنّی أسألک وأتوجّه إلیک بنبیّک محمّد نبیّ الرحمة، یا محمّد! إنّی توجّهت بک إلى ربّی فی حاجتی هذه لتقضی لی، اللّهمّ فشفّعه فیّ(1)؛ خداوندا، به واسطه پیامبرت که رسول رحمت است به تو روى آورده‏ام و حاجت خود را از تو طلب مى‏کنم.

(1) صحیح ترمذى، ج 5، ص 229 ح 3649، ط. دار الفکر بیروت، تحقیق عبدالرحمن محمّد عثمان و سنن ابن ماجه، ج 1، ص 448. (221)

اى محمّد [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] به وسیله تو به پروردگارم روى آورده‏ام تا حاجتم روا شود، خداوندا او را شفیع من قرار ده.
ترمذى و ابن ماجه، دو تن از نویسندگان صحاح سته پس از نقل حدیث، گواهى بر صحّت آن داده‏اند.
حاکم نیشابورى نیز در موارد متعدد کتاب مستدرک آورده و شهادت بر صحّت آن داده و نوشته است: این حدیث، شرایط کتاب صحیح بخارى و صحیح مسلم را دارد(1).
و هم چنین طبرانى و هیثمى دو تن از علماى بزرگ اهل سنّت با تصریح به صحّت روایت، آن را نقل کرده‏اند(2). ابن تیمیه مى‏گوید:
وفی النسائی والترمذی وغیرهما حدیث الأعمى الذی صحّحه الترمذى(3)؛ در سنن نسائى و صحیح ترمذى و دیگر کتب، این حدیثى که ترمذى صحیح دانسته، ذکر شده است.

2. توسل مردم مدینه به پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :
بخارى از أنس بن مالک نقل مى‏کند:
در زمان نبى مکرم صلى اللّه علیه وسلم در مدینه قحطى آمد ، پیامبر در حالى که مشغول خواندن خطبه نماز جمعه بود ، عربى ایستاد و عرض کرد:
یَا رَسُولَ اللَّهِ هَلَکَ الْمَالُ وَجَاعَ الْعِیَالُ فَادْعُ


(1) مستدرک على الصحیحین، ج 1، ص 313، 519 و 526.
(2) کتاب الدعاء، ص 320؛ معجم الکبیر، ج 9، ص 31 و مجمع الزوائد: ج 2، ص 279.
(3) اقتضاء الصراط المستقیم، ص 408. (222)
اللَّهَ لَنَا؛ یا رسول الله ! در اثر قحطى تمام زندگى ما نابود شد زن و فرزند ما از گرسنگى از بین رفت، از خدا بخواه که این پیش آمد ناگوار را از ما برطرف سازد.
فَرَفَعَ یَدَیْهِ وَمَا نَرَى فِى السَّمَاءِ قَزَعَةً فَوَالَّذِى نَفْسِى بِیَدِهِ مَا وَضَعَهَا حَتَّى ثَارَ السَّحَابُ أَمْثَالَ الْجِبَالِ ثُمَّ لَمْ یَنْزِلْ عَنْ مِنْبَرِهِ حَتَّى رَأَیْتُ الْمَطَرَ یَتَحَادَرُ عَلَى لِحْیَتِهِ صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَسَلَّمَ فَمُطِرْنَا یَوْمَنَا ذَلِکَ وَمِنْ الْغَدِ وَبَعْدَ الْغَدِ وَالَّذِى یَلِیهِ حَتَّى الْجُمُعَةِ الْأُخْرَى(1)؛ پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در حالى دستش را به دعا برداشت که هیچ اثرى از ابر در آسمان مدینه به چشم نمى‏خورد، سوگند به خداوندى که جان من در قبضه او است، پیامبر گرامى صلى‏الله‏علیه‏و‏آله دستان خود را پایین نیاورده بود که ابرهاى متراکم همانند کوه، فضاى مدینه را فرا گرفت. رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله هنوز از منبر به پایین نیامده بود که قطره‏هاى باران از ریش مبارکش سرازیر بود. و این بارش تا یک هفته ادامه داشت تا آن که با دعاى حضرت باران از بارش باز ایستاد.

3. توسّل عمر بن خطاب به رسول اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :
بخارى در صحیح خود از انس نقل مى‏کند:
هر گاه قحطى مى‏آمد، عمر بن خطاب به عباس عموى پیامبر گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] متوسل مى‏شد و مى‏گفت: اللَّهُمَّ إِنَّا کُنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَیْکَ


(1) صحیح بخارى ، ج 1 ، ص 224 ، ح 933 ، کتاب الجمعة ، باب 35 ، باب الاستسقاء فى الخطبة یوم الجمعة . و ح 1013 کتاب الاستسقاء و ح1014 و صحیح مسلم ، ج3 ، ص25 ، ح1962 ، کتاب صلاة الإستسقاء ، باب 2 ، باب الدعاء فى الاستسقاء . (223)
بِنَبِیِّنَا فَتَسْقِینَا وَإِنَّا نَتَوَسَّلُ إِلَیْکَ بِعَمِّ نَبِیِّنَا فَاسْقِنَا قَالَ فَیُسْقَوْن(1)؛ خدایا، ما در زمان پیامبر ، به او متوسل مى‏شدیم و باران رحمتت را بر ما نازل مى‏کردى و اینک به عموى پیامبر متوسل مى‏شویم، بارانت را بر ما نازل فرما، آن گاه باران باریدن مى‏گرفت.

د: توسّل به حضرت بعد از رحلت

1. توسّل ابو بکر به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :
پس از انتشار خبر فوت پیامبر اکرم صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در شهر مدینه و آگاهى ابوبکر از رحلت آن حضرت، از محلّ سکونتش سُنح حرکت کرد و خودش را به منزل پیامبر رساند، وارد مسجد شد و با هیچ کس سخن نگفت، نزد دخترش عائشه رفت، بدن پیامبر را مشاهده کرد که در بُردى پیچیده‏اند، کنار بدن رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نشست. پارچه را از صورت پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله کنار زد و خودش را روى بدن انداخت و بوسید و گریه کرد و خطاب به آن حضرت گفت:
بِأَبِی أَنْتَ یَا نَبِیَّ اللَّهِ، لاَ یَجْمَعُ اللَّهُ عَلَیْکَ مَوْتَتَیْنِ، أَمَّا الْمَوْتَةُ الَّتِی کُتِبَتْ عَلَیْکَ فَقَدْ مُتَّهَا(2)؛ اى پیامبر حق، خداوند دو مرتبه مردن را از تو برداشته و فقط مرگى را براى تو مقدّر فرموده بود که سپرى شد.
زینى دحلان، مفتى شهر مکّه در ادامه نقل این حدیث مى‏گوید:

(1) صحیح بخارى ، ج2 ، ص16 ، ح1010 ، کتاب الإستسقاء ، باب 2 ، باب سوءال الناس الإمامة استسقاء اذا قَحَطُوا .
(2) صحیح بخارى، ج 2، ص 70، کتاب الجنائز، باب الدخول على المیّت بعد الموت، ج 5، ص 143، کتاب المغازى، باب مرض النبی صلى‏الله‏علیه‏و‏آله . (224)

قال أبو بکر: طبت حیّا ومیّتا، وانقطع بموتک ما لم ینقطع للأنبیاء قبلک، فعظمت عن الصفة، وجللت عن البکاء، ولو أنّ موتک کان اختیارا لجدنا لموتک بالنفوس، اذکرنا یا محمّد! عند ربّک، ولنکن على بالک(1)؛ ابوبکر گفت: اى رسول خدا، زندگى و مرگت پاک و طاهر و بابرکت بود، با مرگ تو وحى الهى براى همیشه قطع شد، مقام و شأن تو برتر از توصیف است و اجازه گریه نمى‏دهد و اگر مرگ تو در اختیار ما بود، با جان‏هاى خود از مرگت جلوگیرى مى‏کردیم. اى پیامبر خدا، در پیشگاه پروردگارت ما را یاد کن و فراموش نفرما.

2. توسّل أمیر المؤمنین علیه‏السلام به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :
على علیه‏السلام هنگامى که بدن مطهّر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را غسل مى‏داد، آن حضرت را مخاطب قرار داد و عرض کرد:
بأبی أنت وأمّی یا رسول اللّه! لقد انقطع بموتک ما لم ینقطع بموت غیرک من النبوّة، والإنباء، وأخبار السماء، ـ إلى أن قال: ـ بأبی أنت وأمّی اذکرنا عند ربّک واجعلنا من بالک»(2)؛ اى رسول خدا، پدر و مادرم به فدایت باد! با مرگ تو وحى الهى و پیامهاى آسمانى قطع شد ... یادآور ما نزد پروردگارت باش و ما را از یاد مبر.
3. توسّل عرب بادیه‏نشین به قبر رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :
نویسندگان همه مذاهب اسلامى داستان تشرّف اعرابى به زیارت قبر


(1) الدرر السنیّة فى الردّ على الوهّابیّة، ص 34، ط. مکتبه ایشیق، استانبول، 1396 در ط. مصر 36، سیره زینى دحلان، در حاشیه سیره حلبى، ج 3، ص 391، چاپ مصر.
(2) نهج البلاغه، خ 235. (225)
رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را در کتاب‏هاى خود نوشته‏اند و از آن با تجلیل و عظمت یاد کرده و از نمونه‏هاى عالى آداب و روش زیارت شمرده‏اند.
این داستان را ابن عساکر در تاریخ دمشق و ابن جوزى در مثیر الغرام الساکن و دیگران از محمّد بن حرب هلالى نقل کرده‏اند که گفت: وارد مدینه شدم، کنار قبر پیامبر رفتم و پس از زیارت آن حضرت، مقابل قبر نشستم، یک نفر از اعراب بادیه نشین وارد شد و پس از زیارت قبر رسول خدا
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] خطاب به قبر شریف گفت: اى بهترین پیامبر خدا! خداى متعال کتابى را که جز راستى و درستى در آن نیست بر تو نازل کرد و در آن فرمود: «وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَّـلَمُوآا أَنفُسَهُمْ جَآءُوکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّابًا رَّحِیمًا »(1) و اگر آنان که به خود ستم کرده بودند، اگر پیش تو مى‏آمدند و از خدا آمرزش مى‏خواستند و پیامبر نیز براى آنان طلب آمرزش مى‏کرد، قطعا خدا را توبه پذیر مهربان مى‏یافتند.
و من اکنون آمده‏ام تا از خداى تو از گناهانم طلب آمرزش کنم و تو را شفیع و واسطه قرار دهم، سپس گریه کرد و این شعر را زمزمه کرد:
 یا خیر من دفنت بالقاع أعظمه  فطاب من طیبهنّ القاع والأکم
 نفسی الفداء لقبر أنت ساکنه  فیه العفاف وفیه الجود والکرم

اى بهترین کسى که در دل زمین دفن شده‏اى، زمین و کوه‏هاى اطراف آن به وسیله تو پاک و پاکیزه شد.
جانم فداى آن قبرى که تو در آن ساکن شده‏اى، قبرى که عفّت و پاکى، جود و کرم و بزرگى، در آن مدفون شده است.

(1) نساء (4) آیه 64. (226)

سپس از خدا طلب مغفرت و آمرزش کرد و از مسجد خارج شد.
محمّد بن حرب هلالى مى‏گوید: در خواب پیامبر اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] را دیدم که به من فرمود: مرد اعرابى را دریاب و به او بشارت ده که خداوند با شفاعت من او را آمرزید. از خواب بیدار شدم و به دنبالش گشتم تا او را پیدا کنم، ولى او را ندیدم(1).
4. أبو أیّوب انصارى کنار قبر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :
حاکم نیشابورى و احمد بن حنبل از داود بن ابو صالح داستان گفتگوى مروان با ابو ایّوب انصارى را که براى زیارت آمده بود نقل مى‏کند، ومى‏نویسد:
مروان حَکَم(2) خلیفه اموى متوفاى 63، شخصى را دید که کنار
قبر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله نشسته و صورت خود را روى قبر قرار داده است، گردن او را گرفت و گفت: آیا مى‏دانى چه کار مى‏کنى؟ وقتى که خوب دقّت کرد، دید ابو ایّوب انصارى است.
پاسخ داد:
نعم، جئت رسول اللّه [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] ولم آت الحجر، سمعت رسول اللّه [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] یقول: لا تبکوا على الدین إذا ولیه أهله، ولکن


(1) دفع الشبهة عن الرسول، حصنى، ص 143؛ الأحکام السلطانیّة ماوردى، ص 109، شفاء السقام سُبکى، ص 151 و الدرر السنیّة زینى دحلان، ج 1، ص 21.
(2) مروان بن حکم بن ابى العاص بن امیه، دوسال بعد از هجرت به دنیا آمد، نویسنده و دفتردار عثمان بود و در زمان معاویه حاکم مدینه گردید و پس از مرگ معاویه بن یزید، به خلافت رسید و دوران خلافت او 9 ماه بیشتر نبود و در سال 63 و یا 61 از دنیا رفت. تهذیب الکمال مِزِّى، ج 27، ص 389. (227)
ابکوا علیه إذا ولیه غیر أهله(1)؛ آرى، مى‏فهمم چه کار مى‏کنم، آمده‏ام به زیارت رسول خدا و به دیدن سنگ قبر نیامده‏ام، از آن حضرت شنیدم که مى‏فرمود: زمانى که انسان‏هاى شایسته، متولّى امور دینى مردم باشند، بر دین خود گریان نباشید، ولى اگر افراد نالایق (همانند تو) زمام امور را به دست گرفتند، بر دینتان هراسان باشید و اشک بریزید.

5. توسّل بلال بن حارث به قبر پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله :
بیهقى و دیگران نقل مى‏کنند:
أصاب الناس قحط فی زمن عمر رضی اللّه عنه، فجاء رجل إلى قبر النبی صلى اللّه علیه وسلّم، فقال: یا رسول اللّه! هلک الناس، استسق لأمّتک، فأتاه رسول اللّه صلّى اللّه علیه وسلّم فی المنام، فقال: إئت عمر فاقرأه منّی السلام، وأخبره أنّهم مسقون، وقل له: علیک الکیس.
قال: فأتى الرجل عمر فأخبره، فبکى عمر رضی اللّه عنه، وقال: یا ربّ ما آلوا إلاّ ما عجزت عنه(2)
؛ در زمان عمر، مردم دچار قحطى


(1) مستدرک على الصحیحین، ج 4، ص 515؛ مسند أحمد، ج 5، ص 422؛ تاریخ مدینه دمشق، ج 57، ص 249، ومجمع الزوائد، ج 5، ص 245.
(2) دلائل النبوّة بیهقى، ج 7، ص 47، باب ما جاء فی رؤیة النبى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله‏وسلم ] فى المنام، المصنّف ابن ابى شیبه، ج 7، ص 482 تاریخ دمشق، ج 44، ص 346 و ج 56، ص 489، الاستیعاب، ج 3، ص 1149، تاریخ الإسلام، ج 3، ص 273، البدایه والنهایه، ج 7، ص 105، وقایع سال 18، الإصابه، ج 6، ص 216؛ فتح البارى، ج 2، ص 412، باب سؤال الناس الإمام الاستسقاء، إذا قحطوا و کنز العمال، ج 8، ص 431. (228)
و خشکسالى شدند، مردى کنار قبر پیامبر [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] آمد و گفت: اى رسول خدا مردم نابود شدند، از خداوند براى امّتت طلب باران کن. رسول خدا [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] در عالم خواب به آن مرد فرمود: نزد عمر برو و از جانب من به او سلام برسان و بگو: بزودى باران خواهد آمد و سیراب خواهید شد و بگو: کیسه سخاوت را گسترده ساز.
آن مرد ماجراى خوابش را براى عمر نقل کرد، قطرات اشک از چشمان عمر جارى شد و گفت: خداوندا، کوشش و جدیّت کردم، ولى همیشه ناتوان و عاجز بودم.
ابن حجر مى‏نویسد:
«وروى ابن أبی شیبة بإسناد صحیح»؛ ابن ابى شیبه این روایت را با سند صحیح نقل کرده است ... مردى که خواب دیده بود بلال بن حارث از اصحاب رسول اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله [بود(1). ابن کثیر نیز آورد: «وهذا إسناد صحیح»؛ اسناد این روایت صحیح است(2). احمد زینى دحلان مفتى شهر مکّه مى‏نویسد:
بیهقى و ابن ابو شیبه به سند صحیح نقل کرده‏اند: در زمان خلافت عمر، بر اثر خشکسالى مردم دچار قحطى شدند، شخصى به نام بلال بن حارث از اصحاب پیامبر
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] کنار قبر آن حضرت آمد


(1) فتح البارى، ج 2، ص 412، باب سؤال الناس الإمام الاستسقاء إذا قَحَطُوا.
(2) البدایه و النهایه، ج 7، ص 105 در وقایع سال 18. (229)
و خطاب به قبر گفت: اى رسول خدا [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] امّتت نابود شدند، براى آنان از خدا باران طلب کن. رسول خدا [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] را در خواب دید، فرمود: به مردم بگو باران خواهد آمد.
استدلال به این حدیث براى ثابت نمودن جواز توسّل به پیامبر پس از رحلت آن حضرت از زاویه رؤیا و خوابى که دیده است نیست، زیرا این رؤیا گرچه صادق و حقّ است، ولى احکام شرعى را به‏وسیله آن نمى‏شود ثابت نمود، چون امکان دارد شخصى که خواب مى‏بیند، در حفظ و نقل سخنانى که در خواب ردّ و بدل مى‏شود اشتباه کند؛ بلکه استدلال از جهت عمل یک نفر از اصحاب پیامبر
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] و آمدن او کنار قبر و درخواست از آن حضرت براى آمدن باران است که دلیل بر جواز توسّل و ملاک شرعى آن مى شود و معلوم مى‏شود که این عمل از بزرگ‏ترین وسایل تقرّب به خداست، هم‏چنانکه حضرت آدم علیه‏السلام قبل از این که رسول اکرم [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] به دنیا بیاید، به آن حضرت متوسّل شد(1).
6. توسّل گرفتار، به پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله با رهنمود عثمان بن حنیف:
طبرانى و بیهقى نقل کرده‏اند: مردى به جهت رفع گرفتارى نزد عثمان خلیفه سوم رفت و آمد مى‏کرد، ولى عثمان به وى توجّه نمى‏کرد به عثمان بن حنیف گلایه کرد، عثمان بن حنیف به وى گفت:
وضو بگیر و به مسجد برو، پس از خواندن نماز به رسول کرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله


(1) الدرر السنیّة: ج 1، ص 9. (230)
[ متوسّل شو و بگو: اللّهمّ إنّی أسألک وأتوجّه إلیک بنبیّک محمّد نبیّ الرحمة، یا محمّد إنّی أتوجّه بک إلى ربّی فیقضی لی حاجتی، وتذکر حاجتک؛ خدایا، حاجت خود را از تو مى‏خواهم و به وسیله پیامبرت به تو رو آورده‏ام، اى محمّد من به وسیله تو به خدا رو آورده‏ام تا حاجتم برآورده شود. آن گاه حاجت خود را ذکر کن.
به توصیه عثمان بن حنیف عمل نمود و به طرف منزل عثمان بن عفّان، خلیفه مسلمین حرکت کرد، وقتى که چشم دربان خلیفه به وى افتاد، او را با احترام نزد عثمان برد و خلیفه او را نزد خود نشاند و مشکلش را برطرف نمود و حاجتش را روا ساخت.
از نزد خلیفه بیرون آمد و نزد عثمان بن حنیف رفت و داستان را براى او نقل نمود و از وى تشکّر کرد.
عثمان بن حنیف گفت:
به خدا سوگند، این توسّل را از پیش خود نگفتم؛ بلکه نزد پیامبر گرامى
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] بودم که نابینایى آمد و از حضرت تقاضاى دعا نمود، رسول خدا [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] این توسّل را به او آموخت، مرد نابینا به برکت این توسّل شفا یافت و بینا گردید(1). مبارکفورى متوفّاى 1353، در کتاب تحفة الأحوذى که شرح صحیح ترمذى است مى‏نویسد:
شیخ عبد الغنى دهلوى متوفّاى 1296، در کتاب «انجاح الحاجة على سنن ابن ماجة» گفته است: استاد ما شیخ محمّد عابد سندى


(1) معجم صغیر طبرانى، ج 1، ص 183، ط .المکتبة السلفیة. (231)
متوفّاى 1257، در رساله خویش «طوالع الأنوار على الدرّ المختار» گفته است: حدیث مرد نابینا دلالت بر جواز توسّل به پیامبر گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ]در زمان حیات آن حضرت دارد، امّا دلیل بر توسّل پس از رحلت، داستان مردى است که براى حاجت خویش نزد عثمان بن عفّان رفت و آمد مى‏کرد و به برکت توسّل به رسول گرامى [ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله [ مشکل او برطرف گردید(1). شوکانى متوفاى 1255، گفته است:
این حدیث دلالت بر جواز توسّل به رسول اکرم
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] دارد، به شرط آن که معتقد باشیم همه کارها به وسیله خداوند متعال انجام مى‏شود و او به هر کس بخواهد عطا مى‏کند و اگر نخواهد مانع مى‏شود و هر آن چه او اراده فرماید محقّق خواهد شد و اگر اراده نکند به وقوع نخواهد پیوست(2).
7. توسّل بلال مؤذّن رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله به قبر آن حضرت:
بلال مؤذّن رسول خدا صلى‏الله‏علیه‏و‏آله در عهد عمر بن خطّاب در شهر شام اقامت داشت. شبى در عالم خواب پیامبر صلى‏الله‏علیه‏و‏آله را دید که به وى فرمود:
ما هذه الجفوة یا بلال؟! أما آن لک أن تزورنی یا بلال؟ فانتبه حزینا وجلاً خائفا، فرکب راحلته وقصد المدینة فأتى قبر النبیّ[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ]، فجعل یبکی عنده ویمرّغ وجهه علیه، فأقبل الحسن


(1) تحفة الأحوذى، ج 10، ص 34.
(2) تحفة الذاکرین، ص 162. (232)
والحسین[ علیهماالسلام ] فجعل یضمّهما ویقبّلهما(1)؛ اى بلال! این چه ظلمى است در حقّ من روا داشته‏اى؟ آیا وقت آن نرسیده است که مرا زیارت کنى؟
از خواب بیدار شد، ناراحتى و ترس سراسر وجودش را فرا گرفته بود، با سرعت وسایل سفر را بسته و بر مرکبش سوار شد و به طرف مدینه حرکت نمود.
وقتى که به شهر مدینه رسید کنار قبر رسول خدا
[ صلى‏الله‏علیه‏و‏آله ] آمد، گریه مى‏کرد و صورت خودش را به قبر حضرت مى‏مالید، در این هنگام حسن و حسین] علیهماالسلام ] را دید که به طرف قبر جدّشان مى‏آیند، آن دو عزیز را به آغوشش گرفت و غرق بوسه ساخت.

8. توسّل بزرگان حنابله به قبر امام کاظم علیه‏السلام :
خطیب بغدادى از علماى بزرگ اهل سنّت مى‏نویسد:
ابوعلى خلال(2) متوفاى 242، مى‏گفت:
ما همّنی أمر فقصدت قبر موسى بن جعفر فتوسّلت به إلاّ سهّل اللّه تعالى لی ما أحبّ(3)؛ هرگاه که مشکلى برایم پیش مى‏آمد، کنار قبر حضرت موسى بن


(1) أسد الغابه، ج 1، ص 28.
(2) مزّى از قول یعقوب بن شیبه مى‏نویسد: «کان ثقة ، ، ثبتا ، متقنا». مورد وثوق، استوار و درست بود و هم‏چنین وثاقت وى را از نسائى و خطیب بغداد نقل کرده است.تهذیب الکمال، ج 6، ص 263.
(3) تاریخ بغداد، ج 1، ص 133 به تحقیق مصطفى عبد القادر عطا، ط. دار الکتب العلمیة ـ بیروت. (233)
جعفر علیهماالسلام مى‏رفتم و به او متوسّل مى‏شدم، مشکلاتم برطرف مى‏شد.

9. قبر امام هشتم علیه‏السلام ، زیارتگاه بزرگان اهل سنّت:
محمّد بن مؤمل مى‏گوید: همراه ابن خزیمه پیشواى اهل حدیث و جمع زیادى از اساتید و بزرگان به زیارت قبر على بن موسى الرضا[ علیهماالسلام [در طوس رفتیم. «فرأیت من تعظیمه یعنی ابن خزیمة لتلک البقعة، وتواضعه لها وتضرّعه عندها ما تحیّرنا»؛ از تعظیم و تواضع ابن خزیمه نسبت به بارگاه حضرت حیرت‏زده شدیم(1). ابن حبّان از علماى مشهور و رجال نویس بزرگ اهل سنّت مى‏نویسد: قبر على بن موسى الرضا[ علیهماالسلام ] در طوس کنار قبر هارون الرشید قرار گرفته است و زیارتگاه مشهورى است، من بارها قبر او را زیارت نموده‏ام.
«وما حلّت بی شدّة فی وقت مقامی بطوس فزرت قبر علیّ بن موسى الرضا صلوات اللّه على جدّه وعلیه، ودعوت اللّه إزالتها عنّی إلاّ استجیب لی وزالت عنّی تلک الشدّة، وهذا شیء جرّبته مرارا فوجدته کذلک»؛ در مدّتى که ساکن طوس بودم هرگاه برایم مشکلى پیش مى آمد، قبر على بن موسى الرضا[ علیهماالسلام [ را زیارت کرده و از خداوند رفع آن مشکل را مى‏خواستم، در اسرع وقت آن گرفتارى حل مى‏شد و این را بارها تجربه کرده‏ام، خداوند مارا بر محبّت مصطفى و اهل بیت او سلام اللّه علیهم بمیراند(2).


(1) تهذیب التهذیب، ج 7، ص 339.
(2) الثقات، ج 8، ص 457. (234)

10. تبرّک و توسّل شافعى به قبر ابو حنیفه:
قبر ابو حنیفه امام حنفى‏ها در منطقه اعظمیّه بغداد زیارتگاه عمومى است و خطیب بغدادى از علماى بزرگ اهل سنّت از على بن میمون نقل مى‏کند که از شافعى پیشواى شافعى‏ها شنیدم که مى‏گفت:
إنّی لأتبرّک بأبی حنیفة وأجیء إلى قبره فی کلّ یوم یعنی زائرا، فإذا عرضت لی حاجة صلّیت رکعتین وجئت إلى قبره وسألت اللّه تعالى الحاجة عنده فما تبعد عنّی حتّى تقضی(1)؛ هر روز به زیارت قبر ابوحنیفه مى‏روم و به قبر او تبرّک مى‏جویم و هرگاه برایم حاجتى پیش آید، دو رکعت نماز خوانده و در کنار قبر او دعا مى‏کنم و در فاصله کوتاه حاجتم برآورده مى‏شود.


(1) تاریخ بغداد، ج 1، ص 135؛ و خوارزمى در مناقب ابى حنیفه، ج 2، ص 199 وابن جوزى در منتظم،ج 16، ص 100.